بندند.
-كُلُوحًا و كُلَاحًا وجهُهُ: چهره اش عبوس و گرفته شد.
تَكْلِيحًا [كلح] وجهَهُ: چهره خود را گرفته و عبوس كرد.
=كَلَّسَ-
تَكْلِيسًا [كلس] البيتَ: خانه را آهك اندود كرد،- الشَّى ءَ: چيزى را بگونه آهك در آورد،- عَنْ قِرْنِهِ: از حريف خود ترسيد و فرار كرد،- عليهِ: بر او حمله كرد و ايستادگى نمود.
=الكِلْس-
آنچه از سوخته سنگ و مرمر و مانند آن بدست مىيد، آهك.
=الكُلْسَة-
رنگ تيره مايل به سياهى.
=الكَلْسَة-
ج كَلْسَات: جوراب كه نام ديگر آن (القَلْشِين ج قَلَاشِين) است و در زبان متداول رايج است.
=الكَلْسُيوم-
(ك) : كالسيم كه ماده اصلى در تركيب استخوان و دندان است.
=كَلِفَ-
-كَلَفًا الوجهُ: چهره اش به رنگ تيره گرفته شد، چهره اش سرخ رنگ و گرفته شد،- بِهِ: او را بسيار دوست داشت و به او عشق ورزيد،- الأَمْرَ: آن امر را به سختى قبول كرد و به عهده گرفت.
=كَلَّفَ-
تَكْلِيفًا [كلف] هُ: او را به كارى سخت گمارد،- نَفْسَهُ عَناءً: خود را به كارى سخت انداخت،- هُ كَذا: مخارج و هزينه آن چيز فلان مقدار بود؛ «مَهْمَا كَلَّفَ الأَمْرُ» :
در هر صورت و به هر قيمت كه باشد.
=الكَلْف-
سياهى در زردى.
=الكَلِف-
مرد عاشق، آنكه چيزى را بسيار دوست دارد.
=الكَلْفَاء-
مؤنّث (الأَكْلَف) است، مى سرخ كه رنگ آن مايل به سياهى باشد، خمره اى كه رنگ آن آميخته به سرخى و سياهى باشد.
=الكُلْفَة-
رنگ سرخ تيره يا رنگ سياه آميخته به سرخى، مشقّت، تحمّل سختى، كارى كه در هنگام پديد آمدن حادثه يا براى اثبات حق بعهده گيرند، بهاى آن چيز به اضافه هزينه و مخارج آن.
=الكَلَك-
ج كَلَكَات: كَلَك، قايقى است كه در رودخانه هاى عراق بكار گرفته مى شود و معروف به (الطَّوف) است. اين واژه فارسى است.
=الكَلْكَال-
ج كَلَاكِيل [كلكل] (ع ا) : مُرادف (الْكَلْكَلْ) است.
=الكَلْكَل-
ج كَلَاكِل [كلكل] (ع ا) : سينه و حد فاصل ميان دو ترقوه يا درون قسمت بالاى سينه،- مِنَ الْفَرَسَ: آن قسمت از شكم اسب كه هنگام نشستن با زمين تماس حاصل مى كند.
=كَلَّلَ-
تَكْلِيلًا [كلّ] السيفُ: شمشير نبريد،- الرَّجُلُ: آن مرد رفت و خانواده اش را در سختى رها كرد، عَنِ الْأَمْرِ: ترسيد و آن كار را انجام نداد،- هُ: تاج بر سر او نهاد،- الكاهِنُ العَرُوسَيْنِ: كاهن عروس و داماد را به عقد يكديگر در آورد و هنگام نماز ازدواج بر سر آنها دو تاج گل نهاد،- هُ بِالْحِجَارَةِ: بر روى آن سنگ نهاد،- السَّحابُ السَّمَاءَ: ابر آسمان را از هر طرف احاطه كرد،- فِى الأَمْر: در آن كار كوشش كرد،- السَّبْعُ: جانور درنده حمله كرد و باز نايستاد،- عَلَيهِ بِالسَّيْفِ: با شمشير بر او حمله كرد.
=كُلِّلَ-
[كلّ] بالنجاح: كامياب و پيروز شد.
=كَلَمَ-
-كَلْمًا هُ: او را زخمى كرد.
=كَلَّمَ-
تَكْلِيمًا [كلم] هُ: او را زخمى كرد،- تَكليمًا وَ كِلّامًا هُ: با او سخن گفت.
=الكَلْم-
مص،- ج كُلُومٌ و كِلَامٌ: زخم.
=الكَلْمَة-
ج كَلَمَات: مُرادف (الكِلْمَة) است.
=الكِلْمَة-
ج كِلَم: لفظ، كلمه، گفتار چه يك كلمه و يا يك جمله باشد.
=الكَلِمَة-
ج كَلِم و كَلِمَات: كلمه، واژه، «الْكَلِمَةُ» و «كَلِمَةُ اللّه» : در اصطلاح مسيحيان اقنوم دوم از ثالوث اقدس است؛ «كلمة التّقوى» : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم است؛ «الْعَشْرُ الكَلِماتِ» : سفارشهاى دهگانه خدا در مذهب مسيح، كلمه بر سخنرانى و شعر نيز اطلاق مى شود؛ «الْقى كلمةً» : سخنرانى كرد؛ «بِكَلِمَةٍ اخْرى» : بعبارت ديگر؛ «اجْتَمَعَتْ كَلمتُهم عَلَى» : آنها بر موضوعى اتفاق كردند؛ «جَمعُ الكَلِمَة» : اتحاد و اتفاق نظر.
=الكَلُوء-
[كلأ] : چشمى كه بيدار ماند و بخواب نرود؛ «عَيْنٌ كَلْوءٌ» چشم انداز.
=الكَلُّوب-
ج كَلَالِيب: مُرادف (الكُلّاب) است.
=الكُلْوَة-
ج كُلىً و كُلْوَات [كلي] (ع ا) : كليه، قلوه.
=الكلُور-
(ك) : ماده اى ساده و گازى زرد رنگ متمايل به سبزى كه بوى خفه كننده اى دارد و اولين گاز سمى است كه در جنگ جهانى سال 1915 بكار برده شد. اين ماده براى ضد عفونى كردن اشياء و پاك كردن رنگها نيز بكار مى رود، كُلُر.
=الكْلُورُومِيسِيتِين-
كلورومايسين، داروئى است كه با آن بيمارى تيفوئيد و رسته هاى آنرا درمان كنند.
=الكُلْويّ-
[كلي] : منسوب به (الكُلْوَة) است؛ «التهابٌ كُلْوِيّ» : التهاب يا ورم كليه؛ «مَغْصٌ كُلْوِيّ» : بيمارى كليه.
=كَليَ-
-كَلىً [كلي] : كليه او متورم شد و درد گرفت.
=كُلِيَ-
[كلي] : به درد كليه دچار شد.
=الكَلِيّ-
[كلي] : آنكه به بيمارى كليه دچار شده باشد.
=الكُلِّيّ-
[كلّ] : منسوب به (الْكُلُّ) است؛ «العِلْمُ الكُلِّيُّ» : دانش الهى.
=الكُلِّيَّات-
[كلّ] في عُرْف المنْطَقيِّين: در اصطلاح دانشمندان علم منطق عبارت از جنس است مانند جنس حيوانيت و نوع مانند انسانيت و فصل مانند ناطقيت و عرض خاص مانند ضاحكيّت (خنده) و عرض عمومى مانند كتابت (نوشتن) است.
=الكَلِيب-
ج كَلْبَى: آنكه به بيمارى هارى دچار باشد.
=الكُلْيَة-
ج كُلًى و كُلْيَات [كلي] (ع ا) : كليه