-عَضَهًا: بهتان و ناروا زد.
=العَضِه-
من الأَمكنة: زمين پُر از خار.
=العِضَه-
ج عِضُون: دروغ، سحر و جادو.
=العُضْو-
ج أَعْضَاء [عضو] : هر جزئى از اعضاى گوشتى بدن، يك فرد از گروه يا جمعيت.
=العَضُوض-
[عضّ] : بسيار گزنده؛ «بِئْرٌ عَضوضٌ» : چاه پر از آب.
=العُضْوِيّ-
[عضو] : منسوب به (الْعُضْو) است.
=العُضْوِيَّة-
ج عُضْوِيَّات: صفت عضو در شركت يا گروهى.
=العَضِيد-
ج عِضْدان: آنچه كه از درخت بريده شود، يك رديف يا يك صف از درختان.
=العَضِيض-
[عضّ] : مص، گزيدن سخت، همانند و همسان.
=العَضِيلَة-
ج عَضَائِل (ع ا) : جزئى از بدن كه همراه با گوشت باشد.
=العَضِيهَة-
مص،- ج عَضَائِه: بهتان و سخن زشت؛ «ارْضٌ عَضِيهَةٌ» : زمين پر از خار و خاشاك.
=عَطَا-
-عَطْوًا [عطو] الشي ءَ و إليهِ: آن چيز را گرفت،- اليهِ يَدَهُ: دست خود را به سوى او بالا بُرد.
=عَطَّى-
تَعْطِيَةً [عطو] الرجُلَ: عادلانه به او خدمت كرد، او را شتابانيد.
=العَطَا-
ج أَعْطِيَة و جج أَعْطِيَات [عطو] : آنچه كه داده و بخشيده شود.
=العَطَاء-
ج أَعْطِيَة و جج أَعْطِيَات [عطو] : آنچه كه مى دهند و مى بخشند.
=العَطَّار-
فروشنده عطر، شخص بسيار خوشبو.
=العِطَارَة-
عطاري.
=عُطَارِد-
[عطر] (فك) : نزديكترين ستاره مجموعه شمسى به خورشيد است.
=العُطَاش-
(طب) : بيمارى تشنگى كه بيمار هر چه آب بياشامد سيراب نشود.
=العِطَاف-
ج عُطُف و أَعْطِفَة: عَبا و قبا، پوشش، شمشير.
=العِطَان-
نمك كه بر روى پوست پاشند تا پشم آن نرم شود.
=عَطِبَ-
-عَطَبًا: نابود شد،- الفَرَسُ و نحوُهُ:
اسب زمين خورد و دست و پايش شكسته شد.
=عَطِرَ-
-عَطَرًا: خود را خوشبو و معطر كرد.
=عَطَّرَ-
تَعْطِيرًا [عطر] هُ: او را خوشبو و معطر كرد.
=العِطْر-
ج عُطُور: مطلق عطر،- (ن) : نام گياهى است خوشبو.
=العَطِر-
آنكه خوشبو است؛ «سُمعةٌ عَطِرَةٌ» :
نام نيك، نيكنامى.
=عَطَسَ-
-عَطْسًا و عُطَاسًا: عطسه كرد.
=عَطَّسَ-
تَعْطِيسًا [عطس] هُ: او را به عطسه زدن درآورد.
=العَطْسَة-
عطسه.
=عَطِشَ-
-عَطَشًا: تشنه شد،- الَيهِ: باو مشتاق شد.
=عَطَّشَ-
تَعْطِيشًا [عطش] هُ: او را تشنه كرد.
=العَطُش-
مرادف (العَطِش) است.
=العَطِش-
تشنه لب.
=العَطْشَى-
ج عِطَاش: مؤنّث (الْعَطْشان) است.
=العَطْشَان-
ج عِطَاش و عَطْشَى و عَطَاشَى:
تشنه، مشتاق.
=العَطْشَانَة-
ج عِطَاش: مؤنّث (الْعَطْشَان) است.
=العَطُشَة-
مؤنّث (العَطُش) است.
=العَطِشَة-
مؤنث (العَطِش) است.
=عَطَفَ-
عَطْفًا و عُطُوفًا إليهِ: به سوى او گرائيد،- عَلَيْه: بر او دلسوزى نمود،- اللّهُ قلبَهُ و بِقَلْبِهِ: خدا در دل او مهربانى بوجود آورد،- تِ النّاقَةُ عَلَى وَلدِها: شتر ماده به بچّه خود مِهرورزيد و شير از پستانش چكيد،- عَنْه: از او روى گردان شد،- هُ عَنِ الأَمْر:
رأى او را زد،- الوسَادةَ: بالِش را تا زد،- العَنانَ: عَنان را برگردانيد،- الشَّيْ ءَ: آنرا تا و كج كرد،- كَلِمَةً عَلَى أُخْرى: كلمه اى را با حرف عطف به كلمه ديگرى معطوف نمود.
=عَطَّفَ-
تَعْطِيفًا [عطف] الناقَةَ على وَلَدها: توجه شتر ماده را به بچّه اش جلب نمود،- الوِسَادَة: بالِش يا متّكا را خم داد و تا كرد،- الشَّي ءَ: چيزى را خم و كج كرد.
=العَطْف-
مص، كجى و خمى.
=العِطْف-
ج أَعْطَاف و عِطَاف و عُطُوف: بغل،- مِنْ كُلِّ شَي ءٍ: جانب و كنار هر چيزى، «عِطْفُ الرّجُل» : دو طرف مرد؛ «ثَنَّى عَنِّي عِطْفَهُ» : از من روى گردان شد و جفا كرد؛ «عِطْفُ القوسِ» : دو طرف خميده ى كمان، «تَنَحَّ عَنْ عِطْفِ الطَّرِيق» : از ميان راه دور شو.
=العَطَف-
مص، بلندى مُژه چشم، درخت و گياه پيچ، گياه لبلاب.
=العَطْفَى-
«قَوْسٌ عَطْفَى» : كمانِ كج.
=العِطْفَة-
اسم نوع از (عَطَفَ) است، شاخه هاى آويخته از درخت انگور.
=العَطَفَة-
واحد (العَطَف) است.
=عَطَلَ-
-عَطَلًا و عُطُولًا تِ المرأَةُ: زن بى زيور آلات بود،-- عَطَالَةً الأَجيرُ: كارگر دست از كار كشيد.
=عَطِلَ-
عَطَلًا و عُطُولًا تِ المرأَةُ: مرادف (عَطَلَت) است،- عَطَلًا الرَّجُلُ مِنَ المالِ اوِ الأَدب: آن مرد از دانش و ثروت بى بهره شد،- القَوسُ مِنَ الوَتَرِ: كمان بى زه شد،- الفَرَسُ مِنَ الرَّسنَ: اسب بدون افسار شد.
=عَطَّلَ-
تَعْطِيلًا [عطل] الشي ءَ: آن چيز را رها كرد و از دست داد، از كار انداخت؛ «عَطَّلَ حَركَةَ المُرُور» : ترافيك را به هم زد،- الجَريدَة: روزنامه را توقيف كرد،- المَرْأَةَ: زيورآلات زن را از او بدر آورد،- القوسَ: زه را از كمان درآورد،- البئرَ:
جلوى آب چاه را گرفت،- الإِبِلَ: شتران را بدون شتربان رها كرد،- تِ الإِبلُ:
شتران بدون شتربان شدند.
=عُطِّلَ-
[عطل] تِ الرعِيَّةُ: مردم بى سرپرست و رهبر شدند،- تِ الحُدودُ او الثُّغورُ: مرزهاى كشور بى مرزبان شد،- تِ