در جمع اين تعبير گفته مى شود (ارَضُون مَضَلَّات) .
[ضلّ] : مرادف (المَضَلّة) است.
=المُضَلَّع-
[ضلع] : مفع، چند ضلعى؛ «المُضَلّع المنتظم» : چند ضلعى منتظم و متساوى با هم، «المُضَلَع من الثياب» : پارچه راه راه،- أو ذو الأضلاع (ه) : خط منكسر بسته كه قطعه هاى آن را «اضلاع» نامند و گوشه هاى اضلاع را «رُؤُوس» نامند،- الرباعي او الشكل الرباعي او الرّباعي (ه) :
مضلع چهار ضلعى،- الخماسي او الخُماسى او المُخَمَّس (ه) : مضلّع پنج ضلعى،- السداسِي او السّداسي او المسدّس (ه) : شش ضلعى؛ «رسم دائرة في مُضَلَّع» (ه) : مضلعى كه دايره اى در آن كشيده شده و ضلعهاى آن مماس با دايره باشد؛ «رسم دائرة على مضلّع» (ه) مضلعى كه داخل دايره كشيده و اضلاع آن مماس با دايره باشد.
=المُضَلَّل-
[ضلّ] : گمراه شده، كسيكه دنبال گمراهى باشد، ناموفق.
=المِضْمَار-
[ضمر] : جاى پرورش اسب، زمان پرورش اسب، زمين وسيع براى مسابقه اسب دوانى، خط پايانى مسابقه اسب دوانى؛ «في هذا المضمار» : در اين زمينه، در اين مجال.
=المِضْماض-
[مضمض] : سوزش و التهاب، مرد تندرو و چالاك، خواب.
=المُضْمَر-
[ضمر] : مخفى و پنهان.
=مَضْمَضَ-
مَضْمَضَةً و مَضْمَاضًا و مِضْمَاضًا [مضمض] الماءَ في فيهِ: آب را در دهان خود مضمضه كرد،- النعاسُ في عَيْنَيْه: خواب چشمانش را فرا گرفت.
=المَضْمَضَة-
[مضمض] : مص، صداى مار و مانند آن و گفته مى شود كه بحركت در آوردن مار زبان خود را.
=المُضَمَّن-
[ضمن] : مفع،- مِنَ الأَصْوَات:
صدائى كه بدرستى نتوان آنرا تشخيص داد.
=المَضْمُوم-
[ضمّ] إلى كذا: پيوست به آن، منضم به آن.
=المَضْمُون-
مفع، مكفول؛ «كتابٌ مَضْمُونٌ» :
پست سفارشى؛ «المضمون من الجملة ج مَضامِين» : معنى و مفهوم جمله و عبارت.
=المَضَنَّة-
ج مَضَانّ [ضنّ] : آنچه كه بدان بخيلى شود.
=المَضِنَّة-
ج مَضَانّ [ضنّ] : مرادف (المَضَنَّة) است.
=المُضَهَّب-
[ضهب] : «لحمٌ مُضَهَّبٌ» :
گوشت بريده و خرد شد.
=المُضِيّ-
[مضي] : مصدر است،- في كذا:
ادامه و استمرار؛ «المُضِيُّ في الحرب» :
همواره در جنگ.
=المِضْياع-
[ضيع] : مرد بسيار تباه و ضايع كننده.
=المِضْيَاف-
[ضيف] : مرد مهمان نواز.
=المُضِي ء-
[ضوأ] : روشن و نورانى.
=المَضِير-
[مضر] «لَبَنٌ مَضِيرٌ» : شير ترشيده.
=المَضِيرَة-
[مضر] (ط) : غذائى كه با شير ترش طبخ و آماده مى شود.
=المَضْيَعَة-
[ضيع] : آنچه كه باعث ضايع شدن و تباهى شود.
=المَضِيعَة-
[ضيع] : مرادف (المَضْيَعَة) است.
=المَضِيغَة-
ج مَضِيغٌ و مَضَائِغٌ: گوشت كه بر روى استخوان باشد، استخوان بر آمده زير بنا گوش، عضله.
=المَضِيف-
[ضيف] : مهمانخانه، جاى ضيافت و پذيرائى از ميهمان.
=المُضِيفَة-
ج مُضِيفات [ضيف] : خانم ميهماندار هواپيما.
=المَضْيَفَة-
[ضيف] : جاى ضيافت و ميهمانى.
=المَضِيق-
ج مَضايِق [ضيق] : جاى تنگ و كار دشوار، تنگه دريائى.
=مَطَّ-
-مَطًّا [مطّ] الشي ءَ: آنرا كشيد و دراز كرد،- خطَّهُ او خَطْوَهُ: گامهاى بلند و فراخ برداشت،- الدّلوَ: دلو را از چاه بالا كشيد،- خَدَّه: تكبّر ورزيد،- الطائرُ جناحيهِ: پرنده دو بال خود را گشود.
=مَطَا-
-مَطْوًا [مطو] : در راه رفتن شتاب نمود،- بالقومِ: همراه با قوم حركت كرد.
=المَطَا-
[مطو] : مصدر (مَطِىَ) است،- مثناى اين كلمه مَطَوَانِ، ج أمطاء است و بمعناي پشت و يا كمر مى باشد.
=المُطَابِق-
[طبق] لكذا: برابر با آنست.
=المُطَابَقَة-
[طبق] : برابرى و توافق.
=المَطَاحَة-
[طوح] : واحد (المَطَاوح) است و بمعناى مهلكه مى باشد.
=المَطَاخ-
احمق، خود پسند، بد زبان، دروغگو.
=المُطَار-
[طير] من الخيل: اسب نيرومند و تيزرو.
=المَطَار-
[طير] : فرودگاه.
=المَطَار-
[مطر] من الآبار: چاهى كه دهانه آن فراخ باشد.
=المَطَّار-
[مطر] من الخيل: اسب تندرو و شتابان.
=المَطَارب-
[طرب] : راههاى متفرقه.
=المَطَارة-
[طير] : «أَرْضٌ مَطَارَةٌ» : سرزمين پر از پرندگان.
=المَطَارَة-
[مطر] من الآبار: مرادف (المَطَار) است.
=المَطَاط-
[مطط] : شير شتر ترش و غليظ.
=المَطَّاط-
[مطّ] : لاستيك كه از چكيده برخى درختان كه در مناطق گرمسيرى روئيده مى شود و به آن (كائوچو) گفته مى شود بدست مىيد؛ «شجر المطّاط» (ن) :
درختى كه از آن لاستيك بدست مىيد.
=المَطَاف-
[طوف] : جاى طواف، گردش و مسافرت؛ «انتهى بهِ المَطَاف الى» : گردش كرد تا رسيد به ... ؛ «خاتمةُ المطافِ» : پايان و برگشت.
=المَطَّال-
كارگر آهنگرى- آهنگر، كسيكه بسيار امروز و فردا كند و كارى را بتأخير اندازد، سهل انگار.
=المُطَالَبَة-
[طلب] : مطالبه.