الغُبَار: گرد و خاك؛ «لا يُشَقُّ غُبَارُه او لا يُشَقُّ لَهُ غُبارٌ» : به گرد او كسى نمى رسد، نمى توان بر او چيره شد؛ «لَا غُبَارَ عليهِ» :
عيب و نقصى ندارد.
[غبو] : نادانى و كم هوشى، غفلت.
=الغَبَب-
ج أَغْبَاب [غبّ] : گوشت آويخته شده زير گردن خروس و گاو.
=غَبَرَ-
-غُبُورًا: رفت و گذشت، ماند و اقامت كرد، رنگ رُخسارش تيره شد.
=غَبِرَ-
-غَبَرًا: گرد و خاك بر او نشست،- الجرحُ: زخم چرك كرد و باز شد.
=غَبَّرَ-
تَغْبِيرًا [غبر] : گرد و خاك به راه انداخت،- الشَّي ءَ: آن چيز را گرد آلود كرد،- الرجُلُ: آن مرد پى در پى با صداى بلند تهليل گفت يا صدايش را در گلو پيچانيد.
=الغُبْر-
ج أَغْبَار: بازمانده چيزى.
=الغِبْر-
كينه.
=الغَبَر-
خاك، ماندن؛ «دَاهِيَةُ الغَبَر» :
بلاى سخت كه پايان نپذيرد.
=الغَبِر-
زخمى كه مانند ناسور باشد؛ «جرحٌ غَبِرٌ» : زخمى كه همچنان خوب نشده و به ظاهر التيام يافته است.
=الغُبَّر-
باقيمانده چيزى، ج غُبَّرات، بازماندگان؛ «غُبَّرُ المَرَض» : آثار بيمارى؛ «غُبَّرُ اللَّيْل» : اواخِرِ شب؛ «غُبَّرُ النَّاسِ» :
كسانيكه در مقام و منزلت پايين تر از ديگران باشند.
=الغَبْرَاء-
مؤنّث (الأَغْبَر) است، زمين،- (ح) : كبك ماده؛ «بَنُو غَبْراء وَ بَنو الغَبْراءِ» :
بينوايان و مستمندان؛ «سَنَةٌ غَبْراءَ» : سال قحطى.
=الغُبْرَة-
گرد، رنگ گرد.
=الغَبْرَة-
آثار گرد و خاك.
=الغَبَرَة-
مُرادف (الغُبار) است.
=غَبَسَ-
-غَبْسًا الليلُ: شب تاريك شد.
=الغَبَس-
مرادف (الغُبْسَة) است، تاريكى شب.
=الغُبْسَة-
تاريكى در شب، رنگ خاكسترى.
=غَبِش-
-غَبَشًا الليلُ: سپيدى در تاريكى آخر شب نمايان شد.
=الغَبِش-
«ليلٌ غَبِشٌ» : شب تاريك.
=الغَبْشاء-
تاريك؛ «لَيْلَةٌ غَبْشَاء» : شبى تاريك.
=الغُبْشَة-
بقيه شب.
=غَبَطَ-
-و غَبَطَ- غَبْطًا و غِبْطَةً هُ: بر او غبطه خورد،-- غَبْطًا الكَبْشَ: دست بر روى پشت قوچ گذارد تا فربهى آن را بداند.
=غَبَّطَ-
تَغْبِيطًا [غبط] هُ: او را مورد رشك و غبطه قرار داد.
=الغِبْطَة-
فراخى، خورسندى، هوس نعمتى كه ديگرى دارد به شرط آنكه آن نعمت از او زايل نشود، بزرگ اسقفان مسيحى كه او را (البطريرك) نامند.
=غَبَقَ-
-غَبْقًا هُ: به او شراب شبانگاهى نوشانيد،- الغَنَمَ: گوسفندان را شبانگاه آب داد و يا شير دوشيد.
=غَبَنَ-
-غَبْنًا الثوبَ: پيراهن را شكافت و سپس آنرا دوخت تا كوتاه و تنگ شود،- غَبْنًا و غَبَنًا هُ في البَيْع أَو الشّراء: در فروش و يا خريد او را فريب داد،- فُلانًا: به او بهاى كمترى پرداخت.
=الغَبْن-
مص، خدعه و فريب در فروش و يا خريد؛ «غَبْنٌ فاحِشٌ» : زيانى فاحش.
=الغَبَن-
مُرادف (الغَبْن) است، آنچه كه از دو طرف جامه چيده مى شود.
=الغُبْوَة-
[غبو] : مُرادف (الغَفْلة) است:
نادانى، بى خبرى.
=الغَبْوَة-
[غبو] : مُرادف (الغَفْلة) است.
=الغَبُوق-
آنچه از مى كه شبانگاه مى نوشند و بر خلاف (صَبُوح) است، آن مقدار از شير كه شبانگاه مى دوشند.
=غَبِيَ-
-غَبًا و غَبَاوَةً [غبو] الشي ءَ و عنهُ: توجه به آن نداشت و يا آنرا ندانست،- الشَّي ءُ عَلَيهِ: موضوع بر او پوشيده شد و آنرا نشناخت،- عَنِ الْخَبَر: از آن خبر آگاه نبود.،- مِنْهُ الشَّي ءُ: آن چيز از او پنهان شد.
=الغُبِيّ-
[غبو] : نادانى و كم هوشى، غافل بودن.
=الغَبِيّ-
ج أَغْبِيَاء و أَغْبَاء [غبو] : كم هوش و نادان.
=الغَبْيَاء-
[غبي] : مؤنّث (الأَغْبى) است؛ «شَجَرَةٌ غَبْياء» : درخت درهم پيچيده.
=الغَبْيَة-
[غبي] : بارانى اندك، رگبار باران،- مِنَ التُّراب: گرد و خاك برخاسته از زمين.
=الغُبَيْرَاء-
(ن) : نام درخت گلى است كه براى زينت كاشته مى شود، شرابى كه از ذُرّت تهيه شود.
=الغُبَيْرَة-
ج غُبَيْرَات: تخم گلى كه از درخت جدا شده و كشت مى شود.
=الغَبِيط-
ج غُبُط: زمين هموار كه دو سوى آن بلند باشد، سيلابى كه پستى و بلندى زمين را بشكند و براه افتد، پالان شتر كه بر روى آن هودج بندند.
=الغَبِين-
سُست رأى، سُست خِرَد.
=الغَبِينَة-
فريب، حيله.
=غَتَّ-
-غتًّا [غتّ] الشي ءَ في الماء: آن چيز را در آب فرو برد،- المَاءَ: آب را جُرعه جُرعه بدون اينكه ظرف آب را از دهن بردارد نوشيد،- الضِّحْكَ: خنده خود را با قرار دادن دست يا پيراهن بر روى دهان پنهان كرد،- فُلانًا: او را اندوهگين و خفه كرد،- فُلانًا بِالأَمرِ: او را خسته و اندوهگين كرد،- هُ بِالْكَلَام: با خشونت با وى برخورد كرد و او را گريانيد.
=غَثَّ-
-غَثَاثَةً و غُثُوثَةً [غثّ] تِ الشاةُ:
گوسفند لاغر شد،- اللَّحْمُ: گوشت لاغر و بى رَمَق بود،- حَديثُ القَومِ: سخن آن قوم پوچ و بى پايه شد،- عَلَيْهِ المَكَانُ: آن مكان براى او سازگار و مناسب نبود.
=الغَثّ-
لاغر و ناتوان،- مِنَ الكَلَامِ: گفتار ناهنجار و بىرزش.
=غَثَا-
-غَثْوًا و غُثُوًّا [غثو] الوادي: در ميان دره برگهاى پوسيده درختان بسيار شد.
=غَثَى-
-غَثيًا [غثي] الكلامَ: سخن را ناسنجيده گفت،- الوَادي: برگهاى خشك درختان در ته دره انباشته بود،- تِ السَّمَاءُ بِالسَّحَابِ: آسمان ابرى شد يا آغاز به ابرى