[شبر] : رودخانه هاى گودى كه از اطراف آبهاى جارى در آن ريخته شود.
=المُشَاة-
[مشي] : سخن چينان،- من العسكر: لشكر پياده، پياده نظام.
=المُشَاحَّة-
[شحّ] : مصدر است؛ «لا مُشَاحَّةَ في الأمرِ» : بحث و مناقشه در اين كار نيست، «لا مُشَاحَّةَ أن» : بحث و خلافى نيست كه ....
=المُشَاحِن-
[شحن] : فا؛ «عدوٌّ مُشَاحِنٌ» :
دشمن سر سخت.
=المُشَاحَنَة-
[شحن] : مص؛ «المُشَاحَنَة الحزبِيَّة» : درگيرى حزبي.
=المَشَار-
[شور] : كندوى زنبور عسل.
=المَشَارَة-
ج مَشَاوِر و مَشَائِر [شور] : زمينى كه در آن كشت مى شود.
=المُشَاش-
[مشّ] : جمع (المُشَاشَة) است، زمين نرم، اصل، نژاد، نفس يا طبيعت؛ «مُشَاش الرجُلِ» : خدمتگزاران او چه در سفر و چه در حضر.
=المُشَاشَة-
ج مُشَاش [مشّ] : سر نرم استخوان، راهى كه در آن سنگ ريزه و خاك نرم باشد و آب در آن راكد شود؛ «مُشَاشَةُ القومِ» : بهترين از قوم و مردم.
=المَشَّاط-
شانه ساز.
=المُشَاطَة-
آنچه از موى كه هنگام شانه زدن فرو ريزد.
=المِشَاطَة-
حرفه زن آرايشگر (آرايش) .
=المَشَّاطَة-
زن آرايشگر.
=المُشَاع-
[شيع] : شايع و منتشر، ملك مشترك و تقسيم نشده، «مشاعُ القرى» :
دهكده مشترك و مشاع بين اهالى آن.
=المَشَاع-
[شيع] : مرادف (المُشَاع) است.
=المَشَاعِر-
[شعر] : حواس.
=المُشَاغِب-
[شغب] : فا، فتنه انگيز.
=المَشَّاق-
[مشق] : «قلمٌ مَشَّاقٌ» : قلم روان و تند نويس.
=المُشَاقَة-
ج مِشَقٌ: پس مانده الياف كتان و مانند آن پس از ريسيدن و شانه زدن آن.
=المُشَان-
[مشن] : مرادف (المِشَان) است.
=المِشَان-
نوعى رطب يا از بهترين نوع خرما.
=المَشَانِب-
[شنب] : دهنهاى خوشبو.
=المَشَاهَة-
[شوه] : «أَرضٌ مَشَاهَةٌ» : زمين پر از گوسفند.
=المُشَاهِد-
ج مُشَاهِدون [شهد] : حاضر، بيننده، ناظر، ديدار كننده.
=المُشَاهَدَة-
[شهد] : معاينه و باز بينى.
=المُشَاهَرَة-
[شهر] : مص؛ «مُشَاهَرَةٌ» : ماهانه، همه ماهه.
=المَشَاين-
[شين] : معايب، عيبها.
=المِشْآة-
ج مَشَاءٍ [شأو] : خاك كه از چاه بيرون آورند، كود حيواني.
=المَشْؤُوف-
[شأف] : آنكه سراسيمه و ترسيده از چيزى باشد.
=المَشْؤُوفَة-
[شأف] : مؤنث (المَشْؤُوف) است؛ «رِجْلٌ مشْؤوفَة» پاى كه در زير آن زخم در آيد.
=المَشْؤُوم-
ج مَشَائِيم [شأم] : آنچه كه بديُمنى و بدبختى بياورد.
=المُشَبّ-
[شبّ] : «ثَوْرٌ مُشَبٌّ» : گاو نر سالخورده.
=المُشِبّ-
[شبّ] : «ثَوْرٌ مُشِبٌّ» : مرادف (مُشَبّ) است.
=المِشَبّ-
[شبّ] : «ثَوْرٌ مِشَبٌّ» : مرادف (مُشَبّ) است.
=المُشَبَّحَة-
[شبح] : «الصُّوَرُ المُشَبَّحَةُ» :
عكسها و چهره ها كه بر روى پرده سينما نمايش داده مى شود.
=المَشْبَر-
[شبر] : واحد (المَشَابر) است براى مذكر.
=المَشْبَرَة-
[شبر] : واحد (المَشَابِر) است براى مؤنث.
=المِشْبَك-
ج مَشَابك [شبك] : گيره لباس، گيره زينتى از سيم يا زر كه زنان بر سر يا سينه خود نصب مى كنند و بنام سنجاق سر يا سينه معروف است.
=المُشَبَّك-
[شبك] (ط) : نوعى شيرينى كه از آرد و شكر تهيه مى كنند، نان پنجره اى.
=المُشْبِل-
[شبل] : «لَبُؤَة مُشْبِلٌ» : ماده شير همراه با بچه هايش.
=المُشَبَّم-
[شبم] : جانورى كه چوبى در دهانش قرار دهند تا نتواند از مادر خود شير خورد، گرسنه.
=المُشَبَّه-
[شبه] من الأُمور: امر مشكل و سخت؛ «ايَّاك و المُشَبَّهَات» : از امور مشكله و مشكوك اجتناب كن.
=المُشَبَّهَة-
[شبه] : گروهى از فرقه هاى اسلامى كه خداوند را بشكل مخلوقات تشبيه كرده و او را حادث خوانده اند.
=المَشْبُوب-
[شبّ] من الرجال: راد مرد تيز هوش.
=المَشْبُوبَة-
[شبّ] : «نارٌ مَشْبُوبة» : آتش روشن و بر افروخته.
=المَشْبُول-
[شبل] : «مكانٌ مَشْبُولٌ» : جائيكه در آن بچه هاى شير بسيار باشند.
=المَشْبُوه-
[شبه] : شخص مظنون، مشكوك، متهم.
=المَشْتَى-
ج مَشَاتٍ [شتو] : هنگام زمستان، جاى سكونت در زمستان (قشلاق) ؛ «هذه مَشَاتِينا و مَصَايفنا» : ييلاق و قشلاق ما.
=المَشْتَاة-
ج مَشَاتٍ: مرادف (المشتَى) است.
=المُشْتَاع-
[شيع] : شريك و انباز.
=المُشْتَبه-
[شبه] من الأُمور: مُشكِل، مورد اشتباه.
=المُشْتَرك-
[شرك] : چيزى كه چند نفر در آن سهيم باشند؛ «طريقٌ مشترك» : راه همگانى؛ «رأي مُشْترك» : تصميم مشترك؛ «امْرٌ مُشْتَرَكٌ» : موضوع مشترك؛ «بَلَاغٌ مُشْتَرَكٌ» : اعلاميه مشترك ميان نمايندگان دو كشور يا بيشتر؛ «لَفْظٌ مُشْتَرَكٌ» : كلمه اى كه داراى معانى عديده باشد مانند (العَيْن) ؛ «رَجُلٌ مُشْتَركٌ» : مردى كه مانند ديوانگان با خود سخن گويد.
=المُشْتَري-
[شري] : فا، (فك) نام يكى از ستاره هاى سياره از مجموعه شمسى، نام پرنده ايست.