فهرس الكتاب

الصفحة 553 من 1009

=الشَّمَّة-

اسم مرّه از (شَمَّ) است.

=شَمَخَ-

-شَمْخًا و شُمُوخًا الجبلُ: كوه بلند شد،- انْفَهُ و بِأَنْفِهِ: آن مرد تكبر كرد.

=شَمَّخَ-

تَشْمِيخًا أنْفَهُ و بأنْفِهِ: مترادف (شَمَخَ) است.

=الشَّمْخ-

شاخه ى درخت،- عِند العَامَّة: و در زبان متداول بر درخت كوچك اطلاق مى شود.

=شَمَرَ-

-شَمْرًا: با تبختر خراميد يا با شتاب رفت،- النَّخلَ: خرماى نخل را فراهم كرد،- تْ نَفْسُهُ مِن الشَّي ءِ: از آن چيز بيزار شد اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=شَمَّرَ-

تَشْمِيرًا: با شتاب رفت،- هُ: او را وادار به شتاب كرد،- في الأَمْرِ: در آن كار سبكى كرد،- للأَمرِ: براى آن كار آماده شد،- تِ الحَربُ عَن سَاقيهَا: جنگ سخت در گرفت،- عن سَاعدِهِ: كوشيد و جد و جهد كرد؛ «شَمَّرَ عن سَاعِدِ الجِدّ» : دست همّت بر كمر زد و كوشيد،- الى الْمَكَانِ: قصد آن مكان را كرد،- السَّفينةَ او الصَّقْرَ: كشتى يا باز را رها كرد و فرستاد،- الشي ءَ: آن چيز را فراهم آورد،- الثَوبَ عَنْ سَاقَيْهِ: دامن جامه را از ساق پاى بالا برد.

=الشِّمْر-

مرد كارآزموده و باتجربه، مرد دانا و بينا در كارها، بخشنده.

=الشُّمْرَة-

(ن) : مترادف (الشَّمَار) است.

=الشُّمْرُوخ-

ج شَمَاريخ [شمرخ] : خوشه ى خرما يا انگور كه بر آن غوره يا انگور باشد، شاخه ى تازه و نازكى كه بر روى شاخه ى بزرگ درآيد.

=شَمَسَ-

-شُمُوسًا و شِمَاسًا: امتناع كرد و روي گردان شد،- لهُ: دشمنى خود را بروي آشكار كرد،- الفَرَسُ: اسب آرامش نداشت و به كسى امكان نداد كه بر آن سوار شود يا زين كند،- فلانًا عِندَ النّاسِ:

بر فلانى نزد مردم تهمت زد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،-- شَمْسًا اليومُ:

روز آفتابي و خورشيد در آن نمايان شد.

=شَمِسَ-

-شَمَسًا اليومُ: روز آفتابى شد،- لي: دشمنى خود را بر من آشكار كرد.

=شَمَّسَ-

تَشْمِيسًا الشي ءَ: آن چيز را در آفتاب گسترانيد،- الكافِرُ: كافر آفتاب را پرستيد،- فلانٌ: فلانى خدمتگزار كليسا شد،- هُ:

او را متنفر كرد.

=الشَّمْس-

ج شُمُوس (فك) : خورشيد اين كره گازى درجه گرماى سطحى آن به 6000 و گرماى داخلى آن به چند مليون مى رسد.

=قطر كره خورشيد 109 برابر قطر زمين است،- عند الصوفيّة: در اصطلاح صوفيان بمعناى نور الهى خداوند متعال است،- من الأَيام:

روز آفتابي؛ «بَسَطَ الشي ءَ في الشَّمْسِ» : آن چيز را در معرض نور و گرماى خورشيد قرار داد؛ «دَخَلَتِ الشمْسُ الى البَيْتِ» : نور خورشيد به درون خانه درآمد.

=الشَّمِس-

مِن الأَيَّام: روز آفتابى كه در آن ابرى نباشد.

=الشَّمْسَة-

ج شَمَسَات: دستگيره ى درب كه بگونه ى خورشيد از مس يا آهن سازند و با آن در را بسته يا باز كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الشَّمْسِيَّة-

چتر دستى كه براى جلوگيرى از گرماى آفتاب يا باران از آن استفاده كنند.

=فصيح اين واژه (ظُلَّة) يا (مِظَلَّة) است،- (مو) : سوراخى است روي جعبه ى عود يا كاسه ى كمانچه.

=الشَّمْشَمَة-

مبالغه و زياده روى در بوئيدن است. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=شَمَطَ-

-شَمْطًا الشجرُ: برگ درخت بخش شد،- الشي ءَ: آن چيز را آميخت،- الشي ءَ عِندَ الْعَامَّة: آن چيز را ربود. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=شَمِطَ-

-شَمَطًا: موى سر او سياه و سفيد شد.

=شَمَّطَ-

تَشْمِيطًا هُ بهِ: آن را با چيزى آميخت.

=الشَّمْطَاء-

ج شُمْط: زنى كه موى سر او سياه و سفيد است. اين واژه مؤنث (الأَشْمَط) است.

=الشَّمَطَات-

في الرأس: موهاى سفيدى كه بر سر رويد.

=شَمَّعَ-

تَشْمِيعًا الشي ءَ: آن چيز را در موم گداخته فرو برد يا اينكه بر روى آن موم گداخته ريخت.

=الشَّمْع-

موم عسل يا پيه و جز آنها كه براى روشنائى از آنها استفاده كنند.

=الشَّمَع-

شمع، موم.

=الشَّمْعَة-

ج شَمَعَات: واحد (الشمْع) است، پايه ى عمودى باريكى است كه بر روى آن پل سازند.

=الشَّمَعَة-

ج- شَمَعَات: واحد (الشّمَع) است.

=الشَّمْعَدَان-

ج شَمَاعِد و شَمْعَدَانَات [شمع] :

شمعدان. كه بر روى آن شمع يا چراغ نصب كنند. اين واژه فارسى است و معادل عربى آن (المَنَارَة) است.

=شَمْعَلَ-

شَمْعَلَةً [شمعل] القومُ: آن قوم متفرق و پراكنده شدند.

=شَمَلَ-

-شُمُولًا تِ الريحُ: باد به سمت شمال وزيد،- بهِ: او را به سمت شمال برد،- شُمُولًا و شَمَلًا الشي ءَ: آن چيز را در معرض باد شمال گذاشت،-- شَمْلًا و شَمَلًا و شُمُولًا الأَمرُ القَوْمَ: آن امر شامل همه ى افراد آن قوم شد؛ «شَمَلَ الْقَومَ خَيْرًا او شَرًّا: خير يا شر شامل همه ى افراد آن قوم شد،- هُ بِعِنَايَتِه: به كار او اهتمام ورزيد، او را زير پوشش و عنايت خود قرار داد.

=شَمِلَ-

-شَمْلًا و شَمَلًا و شُمُولًا الأَمرُ القومَ: آن امر براى آن قوم عموميت پيدا كرد و شامل همه ى آنها شد.

=شَمَّلَ-

تَشْمِيلًا الرجُلُ: آن مرد به سمت شمال رفت، شتاب كرد،- هُ: آن چيز را در عبا يا ردا پيچيد.

=الشَّمْل-

مص، باد شمال، آنچه كه از چيزى پراكنده شده باشد؛ «جَمَعَ اللّهُ شَمْلَهُم» :

خداوند امور آنها را با هم وفق دهد، خداوند اتحاد و اتّفاق آنانرا برقرار سازد؛ «فَرَقَ اللّهُ شَمْلَهم» : خداوند آنها را متفرق و پراكنده كند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت