فهرس الكتاب

الصفحة 588 من 1009

=ضَغَّثَ-

تَضْغِيثًا [ضغث] النباتَ: گياه سبز و خشك را با هم مخلوط نمود.

=الضَّغْث-

«كلامٌ ضَغْثٌ» : سخن بيهوده.

=الضِّغْث-

ج أَضْغَاث: دسته اى از گياه كه تر و خشك آن مخلوط باشد و- مِنَ الخَبَرِ وَ الأَمْر: آنچه كه بدون حقيقت گفته شود و آميخته با راست و دروغ باشد.

=ضَغَطَ-

-ضَغْطًا هُ: آنرا فشار داد، برايش زحمت ايجاد كرد و- عَلَيْهِ: بر او سخت گرفت و فشار وارد ساخت.

=الضَّغْط-

فشار دادن، پرس، تأثير، ناراحت كردن؛ «تَحْتَ الضَّغْطِ» : زير فشار؛ «تَحْتَ ضَغْطِ الرأي العامَ» : زير فشار افكار عمومى مردم؛ «الضَّغْطُ الْجَويّ» : فشار هوا؛ «ضَغْطُ الدّمِ» يا «الضَّغطُ الدَّمَوِى» : فشار خون.

=الضُّغْطَة-

سختى و تنگدستى، زحمت و مشقت.

=الضَّغْطَة-

قهر و سختى، حالت اضطرار، «ضَغْطَةُ الْقَبر» : فشار قبر.

=ضَغَمَ-

-ضَغْمًا الشي ءَ و بهِ: آن چيز را با تمامى دهان گزيد (دندان گرفت) .

=ضَغِنَ-

ضَغَنًا عليهِ: بر او كينه ورزيد،- الَيْه: به سوى او ميل كرد.

=الضِّغْن-

ج أَضْغَان: كينه، اشتياق، كجى و خميدگى، دامن، جايگاه، كرانه كوه.

=الضَّغِن-

كينه توز، كينه ورز؛ «عُودٌ ضَغِنٌ» :

چوب كج.

=الضَّغِيب-

صداى گرگ و خرگوش.

=الضَّغِينَة-

ج ضَغَائِن: كينه.

=ضَفَا-

-ضَفْوًا [ضفو] الرأْسُ: موى سر او زياد شد،- الْحَوْضُ: حوض پر از آب شد و سر رفت،- الثّوبُ: جامه فراخ و دراز شد.

=الضَّفَا-

مثنَّاهُ ضَفَوَانِ [ضفو] : كنار، جانب.

=الضَّفَار-

ج ضُفُر: طنابى كه با آن اثاث را روى شتران و غيره بندند.

=الضَّفَّة-

ج ضِفَاف [ضفّ] : كنار رودخانه يا لب رودخانه،- مِنَ الْبَحْر: كنار دريا.

=الضِّفَّة-

ج ضِفَاف [ضفّ] : مرادف (الضَّفَّة) است.

=ضَفْدَعَ-

ضَفْدَعَةَ [ضفدع] الماءُ: در آب قورباغه پديد آمد،- الرَّجُلُ: چهره آن مرد گرفته و ناراحت شد.

=الضِّفْدِع-

ج ضَفَادِع و ربَّما قالوا ضَفَادِي [ضفدع] (ح) : قورباغه، وزغ.

=الضِّفْدِعة-

(ح) : يك قورباغه.

=ضَفَرَ-

-ضَفْرًا الشَّعَر: موى سر را روى هم بگونه پهن بافت،- الْحَبْلَ: ريسمان را بافت،- الْبِنَاءَ: ساختمان را با سنگ بدون گل و گچ ساخت،- الرجُلُ: آن مرد بهنگام دويدن با شتاب برجست،- الدَّابَّةَ: در دهان ستور لگام انداخت.

=ضَفَّرَ-

تَضْفِيرًا [ضفر] الحبلَ: ريسمان را بافت:،- الدَّابَّةَّ: لگام در دهان ستور قرار داد،- الرَّجُلُ: در دويدن شتاب كرد و حالت پرش بخود گرفت.

=الضَّفْر-

مص،- ج ضُفُور و أَضْفَار: هر يك از بافته هاى باريك موى سر، ريسمانى كه با آن بار و بنه بر روى شتران بندند، تپه هاى شن و ماسه.

=الضَّفِرَة-

تپه هاى بزرگ شن و ماسه؛ «كنانَةٌ ضَفِرَة» : تيردان پر از تير.

=الضَّفَف-

[ضفّ] : شتاب كردن در كارها.

=الضَّفْوَة-

[ضفو] : «ضَفْوَةُ العيشِ» : زندگى فراخ و خوش.

=الضَّفِير-

ريسمانى كه از موى بافته شده باشد، ريسمانى كه با آن بار و بنه مى بندند، ساحل دريا.

=الضِّفِيرَة-

ج ضَفَائِر: هر بافته موئى كه جداگانه آراسته شده باشد.

=ضَلَّ-

-ضَلَالًا و ضَلَالَةً: گمراه شد،- الطَّريقَ اوْ عَنْهُ: راه را گم كرد و بدان نرسيد،- الشي ءُ عَنهُ: آن چيز از او گم شد،- الرَّجُلَ: او را فراموش كرد،- سَعْيُهُ: در كار خود توفيق نيافت،- الرَّجُلُ: او مرد و استخوان و خاك شد،- الشَّيْ ءُ: آن چيز نابود شد.

=الضُّلّ-

[ضلّ] : گمراهى.

=الضَّلّ-

[ضلّ] : گمراهى.

=الضَّلَال-

[ضلّ] : گمراهى، باطل، نابودى؛ «ضَلالُ الْحَوَاسّ» : پريشانى فكر.

=الضَّلَالَة-

[ضلّ] : مرادف (الضَّلال) است.

=الضَّلَّة-

اسم مرّه از (ضَلَّ) است، سرگردانى، سرگشتگى بدنبال خير يا شر.

=الضِّلَّة-

[ضلّ] : گمراهى.

=ضَلَعَ-

ضَلْعًا الشي ءُ: آن چيز كج يا خم شد،- الرجُلَ: بر استخوان دنده آن مرد زد،- عَلَيْهِ: از او دورى كرد.

=ضَلِعَ-

-ضَلَعًا و ضَلْعًا: بطور مادر زادى كج شد،- الرَّجُلُ: آن مرد در اثر پرخورى از غذا و شراب پهلوهايش برآمده شد،- مَعَ فلانٍ: به او ميل كرد.

=ضَلُعَ-

-ضَلَاعَةً: نيرومند و پرتوان شد.

=ضَلَّعَ-

تَضْلِيعًا [ضلع] الثوبَ: جامه را بشكل راه راه بافت،- هُ: آنرا كج كرد، خم كرد، سنگين كرد.

=الضَّلْع-

مص، كجى و خميدگى.

=الضِّلْع-

ج أَضْلُع و ضُلُوع و أَضْلَاع (ع ا) :

استخوان دنده،- مِنَ البطِّيخ: يك قاچ خربوزه؛ «ضِلْعُ السِّلْقِ و نحوِه» : رگ درشت ميان برگ چغندر و مانند آن؛ «كانَ لهُ ضِلْعٌ فِى الْأَمْرِ» : در آن كار دخالت داشت؛ «كان لهُ ضِلعٌ في المؤامَرَة» : در آن توطئه دست داشت؛ «الأَضْلَاعُ السَّائِبة» : استخوانهاى زير سينه.

=الضَّلَع-

مص، كجى مادر زادى، نيرو.

=الضَّلِع-

آنكه بطور مادر زادى كج و لنگ است.

=الضِّلَع-

كوه منفرد باريك، تله و يا دام،- ج اضْلُع و ضُلُوع و اضْلاع (ع ا) : استخوان دنده، ابرو،- مِنَ البطيخ: قاچ خربوزه.

=الضِّلَعَة-

(ح) : ماهى سبز و كوچكى كه استخوانى كوتاه دارد.

=ضَلَّلَ-

تَضْلِيلًا و تَضْلَالًا [ضلّ] هُ: او را گمراه كرد، او را به گمراهى نسبت داد.

=الضَّلَل-

[ضلّ] : گمراهى، آب كه در زير صخره يا در ميان درختان روان باشد و آفتاب بر آن نتابد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت