تَضْغِيثًا [ضغث] النباتَ: گياه سبز و خشك را با هم مخلوط نمود.
=الضَّغْث-
«كلامٌ ضَغْثٌ» : سخن بيهوده.
=الضِّغْث-
ج أَضْغَاث: دسته اى از گياه كه تر و خشك آن مخلوط باشد و- مِنَ الخَبَرِ وَ الأَمْر: آنچه كه بدون حقيقت گفته شود و آميخته با راست و دروغ باشد.
=ضَغَطَ-
-ضَغْطًا هُ: آنرا فشار داد، برايش زحمت ايجاد كرد و- عَلَيْهِ: بر او سخت گرفت و فشار وارد ساخت.
=الضَّغْط-
فشار دادن، پرس، تأثير، ناراحت كردن؛ «تَحْتَ الضَّغْطِ» : زير فشار؛ «تَحْتَ ضَغْطِ الرأي العامَ» : زير فشار افكار عمومى مردم؛ «الضَّغْطُ الْجَويّ» : فشار هوا؛ «ضَغْطُ الدّمِ» يا «الضَّغطُ الدَّمَوِى» : فشار خون.
=الضُّغْطَة-
سختى و تنگدستى، زحمت و مشقت.
=الضَّغْطَة-
قهر و سختى، حالت اضطرار، «ضَغْطَةُ الْقَبر» : فشار قبر.
=ضَغَمَ-
-ضَغْمًا الشي ءَ و بهِ: آن چيز را با تمامى دهان گزيد (دندان گرفت) .
=ضَغِنَ-
ضَغَنًا عليهِ: بر او كينه ورزيد،- الَيْه: به سوى او ميل كرد.
=الضِّغْن-
ج أَضْغَان: كينه، اشتياق، كجى و خميدگى، دامن، جايگاه، كرانه كوه.
=الضَّغِن-
كينه توز، كينه ورز؛ «عُودٌ ضَغِنٌ» :
چوب كج.
=الضَّغِيب-
صداى گرگ و خرگوش.
=الضَّغِينَة-
ج ضَغَائِن: كينه.
=ضَفَا-
-ضَفْوًا [ضفو] الرأْسُ: موى سر او زياد شد،- الْحَوْضُ: حوض پر از آب شد و سر رفت،- الثّوبُ: جامه فراخ و دراز شد.
=الضَّفَا-
مثنَّاهُ ضَفَوَانِ [ضفو] : كنار، جانب.
=الضَّفَار-
ج ضُفُر: طنابى كه با آن اثاث را روى شتران و غيره بندند.
=الضَّفَّة-
ج ضِفَاف [ضفّ] : كنار رودخانه يا لب رودخانه،- مِنَ الْبَحْر: كنار دريا.
=الضِّفَّة-
ج ضِفَاف [ضفّ] : مرادف (الضَّفَّة) است.
=ضَفْدَعَ-
ضَفْدَعَةَ [ضفدع] الماءُ: در آب قورباغه پديد آمد،- الرَّجُلُ: چهره آن مرد گرفته و ناراحت شد.
=الضِّفْدِع-
ج ضَفَادِع و ربَّما قالوا ضَفَادِي [ضفدع] (ح) : قورباغه، وزغ.
=الضِّفْدِعة-
(ح) : يك قورباغه.
=ضَفَرَ-
-ضَفْرًا الشَّعَر: موى سر را روى هم بگونه پهن بافت،- الْحَبْلَ: ريسمان را بافت،- الْبِنَاءَ: ساختمان را با سنگ بدون گل و گچ ساخت،- الرجُلُ: آن مرد بهنگام دويدن با شتاب برجست،- الدَّابَّةَ: در دهان ستور لگام انداخت.
=ضَفَّرَ-
تَضْفِيرًا [ضفر] الحبلَ: ريسمان را بافت:،- الدَّابَّةَّ: لگام در دهان ستور قرار داد،- الرَّجُلُ: در دويدن شتاب كرد و حالت پرش بخود گرفت.
=الضَّفْر-
مص،- ج ضُفُور و أَضْفَار: هر يك از بافته هاى باريك موى سر، ريسمانى كه با آن بار و بنه بر روى شتران بندند، تپه هاى شن و ماسه.
=الضَّفِرَة-
تپه هاى بزرگ شن و ماسه؛ «كنانَةٌ ضَفِرَة» : تيردان پر از تير.
=الضَّفَف-
[ضفّ] : شتاب كردن در كارها.
=الضَّفْوَة-
[ضفو] : «ضَفْوَةُ العيشِ» : زندگى فراخ و خوش.
=الضَّفِير-
ريسمانى كه از موى بافته شده باشد، ريسمانى كه با آن بار و بنه مى بندند، ساحل دريا.
=الضِّفِيرَة-
ج ضَفَائِر: هر بافته موئى كه جداگانه آراسته شده باشد.
=ضَلَّ-
-ضَلَالًا و ضَلَالَةً: گمراه شد،- الطَّريقَ اوْ عَنْهُ: راه را گم كرد و بدان نرسيد،- الشي ءُ عَنهُ: آن چيز از او گم شد،- الرَّجُلَ: او را فراموش كرد،- سَعْيُهُ: در كار خود توفيق نيافت،- الرَّجُلُ: او مرد و استخوان و خاك شد،- الشَّيْ ءُ: آن چيز نابود شد.
=الضُّلّ-
[ضلّ] : گمراهى.
=الضَّلّ-
[ضلّ] : گمراهى.
=الضَّلَال-
[ضلّ] : گمراهى، باطل، نابودى؛ «ضَلالُ الْحَوَاسّ» : پريشانى فكر.
=الضَّلَالَة-
[ضلّ] : مرادف (الضَّلال) است.
=الضَّلَّة-
اسم مرّه از (ضَلَّ) است، سرگردانى، سرگشتگى بدنبال خير يا شر.
=الضِّلَّة-
[ضلّ] : گمراهى.
=ضَلَعَ-
ضَلْعًا الشي ءُ: آن چيز كج يا خم شد،- الرجُلَ: بر استخوان دنده آن مرد زد،- عَلَيْهِ: از او دورى كرد.
=ضَلِعَ-
-ضَلَعًا و ضَلْعًا: بطور مادر زادى كج شد،- الرَّجُلُ: آن مرد در اثر پرخورى از غذا و شراب پهلوهايش برآمده شد،- مَعَ فلانٍ: به او ميل كرد.
=ضَلُعَ-
-ضَلَاعَةً: نيرومند و پرتوان شد.
=ضَلَّعَ-
تَضْلِيعًا [ضلع] الثوبَ: جامه را بشكل راه راه بافت،- هُ: آنرا كج كرد، خم كرد، سنگين كرد.
=الضَّلْع-
مص، كجى و خميدگى.
=الضِّلْع-
ج أَضْلُع و ضُلُوع و أَضْلَاع (ع ا) :
استخوان دنده،- مِنَ البطِّيخ: يك قاچ خربوزه؛ «ضِلْعُ السِّلْقِ و نحوِه» : رگ درشت ميان برگ چغندر و مانند آن؛ «كانَ لهُ ضِلْعٌ فِى الْأَمْرِ» : در آن كار دخالت داشت؛ «كان لهُ ضِلعٌ في المؤامَرَة» : در آن توطئه دست داشت؛ «الأَضْلَاعُ السَّائِبة» : استخوانهاى زير سينه.
=الضَّلَع-
مص، كجى مادر زادى، نيرو.
=الضَّلِع-
آنكه بطور مادر زادى كج و لنگ است.
=الضِّلَع-
كوه منفرد باريك، تله و يا دام،- ج اضْلُع و ضُلُوع و اضْلاع (ع ا) : استخوان دنده، ابرو،- مِنَ البطيخ: قاچ خربوزه.
=الضِّلَعَة-
(ح) : ماهى سبز و كوچكى كه استخوانى كوتاه دارد.
=ضَلَّلَ-
تَضْلِيلًا و تَضْلَالًا [ضلّ] هُ: او را گمراه كرد، او را به گمراهى نسبت داد.
=الضَّلَل-
[ضلّ] : گمراهى، آب كه در زير صخره يا در ميان درختان روان باشد و آفتاب بر آن نتابد.