فهرس الكتاب

الصفحة 243 من 1009

=تَرَوَّحَ-

تَرَوُّحًا [روح] : در شبانگاه سفر يا كار كرد،- القومَ: شبانگاه بسوى آن قوم رفت،- الماءُ: آب بوى چيزى را كه نزديك به آن بود گرفت،- الشَّجَرُ: آن درخت پس از فصل گرما برگ برآورد،- النَّبْتُ: آن گياه روئيد و بلند شد.

=تَرَوَّعَ-

تَرَوُّعًا [روع] منهُ و لهُ: از او ترسيد.

=تَرَوَّضَ-

تَرَوُّضًا [روض] : تمرين كرد، ورزش كرد.

=تَرَوَّقَ-

تَرَوُّقًا [روق] : كمى صبحانه خورد.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=التَّرْوِيَة-

[روي] : مص؛ «يومُ التَّرْوِيَة» : روز هشتم ماه ذى الحجّه از هر سال است كه در آن حاجيان توشه ى آب برمى دارند.

=التَّرْوِيقَة-

[ورق] : صبحانه.- اين واژه در زبان متداول رايج است-

التِّرْيَاق-

داروى ضد زهر، پادزهر، مي- اين واژه يونانى است-

التِّرْيَاقة-

مي. اين واژه يونانى است.

=تَرَيَّبَ-

تَرَيُّبًا [ريب] منهُ: از او ترسيد،- بِهِ: از او چيزى ديد كه باعث ترس وى شد.

=التَّرِيب-

ج تِرَاب: فقير، بينوا.

=التَّرِيبَة-

ج تَرَائِب: استخوان سينه، استخوان بالاى سينه.

=تَرَيَّثَ-

تَرَيُّثًا [ريث] : دير كرد، درنگ كرد، منتظر شد.

=تَرَيَّشَ-

تَرَيُّشًا [ريش] : نكو حال شد و اثر آن ديده شد.

=تَرَيَّضَ-

تَرَيُّضًا [روض] : تمرين ورزش كرد.

=تَرَيَّفَ-

تَرَيُّفًا [ريف] : به روستا درآمد.

=التَّرِيف-

[ترف] : مترادف (التَّرِف) و بمعناى آنكه در فراخ و آسايش زندگى است.

=تَرَيَّقَ-

تَرَيُّقًا [ريق] السرابُ: سراب بر روى زمين تكان خورد.

=التَّرِيكَ-

مترادف (المَتْرُوك) است بمعناى رها شده، خوشه ى انگور يا خوشه ى خرما كه دانه هاى آن خورده شده يا چيز كمى از آن بازمانده باشد.

=التَّريكَة-

مترادف (التَّرْكة) است.

=تَزَابَنَ-

تَزَابُنًا [زبن] القومُ: آن قوم يكديگر را راندند.

=تَزَاجَرَ-

تَزَاجُرًا [زجر] القومُ عن الشرّ: آن قوم يكديگر را از بر پا كردن شر باز داشتند.

=تَزَاحَفَ-

تَزَاحُفًا [زحف] القومُ الى الحرب: آن قوم براى جنگ بسوى هم روانه و نزديك شدند.

=تَزَاحَمَ-

تَزَاحُمًا [زحم] القومُ: آن قوم بر يكديگر تنگ گرفتند و انبوهى نمودند،- الرَّجُلانِ:

آن دو مرد با هم ستيز كردند،- تِ الأَمْوَاجُ:

موجهاى دريا بر روى هم فرود آمدند.

=تَزَاهَدَ-

تَزَاهُدًا [زهد] القومُ فلانًا: آن قوم فلانى را ناچيز و خرد شمردند.

=تَزَاهَرَ-

تَزَاهُرًا [زهر] السراجُ و نحوُهُ: چراغ و مانند آن درخشيد.

=تَزَاوَجَ-

تَزَاوُجًا [زوج] القومُ: برخى از آن قوم با خانواده هاى يكديگر وصلت كردند و ازدواج نمودند،- الكلامُ: كلمات آن سخن در وزن و سجع با هم شبيه شدند.

=تَزَاوَرَ-

تَزَاوُرًا [زور] القومُ: آن قوم از يكديگر بازديد كردند،- عنهُ: از او روى گردانيد و منحرف شد.

=تَزَاوَفَ-

تَزَاوُفًا [زوف] : براى كم كردن وزن بعضى از تمرينات ورزشى كرد.

=تَزَاوَلَ-

تَزَاوُلًا [زول] القومُ: آن قوم با هم پيكار كردند.

=تَزَايَدَ-

تَزَايُدًا [زيد] في حديثه: در سخن خود زياده روى كرد،- القومُ في ثَمَنِ السلْعَةِ: هر يك از آن قوم بر قيمت كالا افزودند.

=تَزَايَغَ-

تَزَايُغًا [زيغ] : تمايل كرد.

=تَزَايَلَ-

تَزَايُلًا [زيل] القومُ: آن قوم پراكنده شدند،- القومُ عنهُ: آن قوم از او شرم داشتند؛ «انا أَتَزَايلُ عنك فلا أَتَجَاسر عليك» : من از تو شرم دارم و بر تو جسارت نمى كنم.

=تَزَأَّرَ-

تَزَؤُّرًا [زأر] الأسدُ: شير غرّيد.

=تَزَبّى-

تَزَبِّيًا [زبي] الزُّبْيَةَ: كمينگاه در زمين كند،- في الزُّبْية: در كمينگاه پنهان شد.

=تَزَبَّبَ-

تَزَبُّبًا [زبّ] الرجُلُ: آن مرد پُر از خشم شد،- في الكلامِ: بسيار سخن گفت بحدى كه دهانش كف كرد،- العِنَبُ: انگور كشمش شد.

=تَزَبَّدَ-

تَزَبُّدًا [زبد] الشدقُ: دهان كف برآورد،- الرَّجُلُ: آن مرد خشمناك شد و تهديد كرد،- الزُّبْدَةَ: كره گرفت،- الشّي ءَ:

برگزيده يا خلاصه و چكيده ى آن چيز را گرفت، آن چيز را بلعيد.

=تَزَجَّى-

تَزَجِّيًا [زجو] بالشي ءِ: به آن چيز بسنده كرد.

=تَزَحْزَحَ-

تَزَحْزُحًا [زحزح] عن مكانهِ: از جاى خود تكان خورد و دور شد.

=تَزَحَّف-

تَزَحُّفًا [زحف] إليه: بسوى او رفت.

=تَزَحَّلَ-

تَزَحُّلًا [زحل] عن مكانه: از جاى خود دور شد و فاصله گرفت.

=تَزَحْلَفَ-

تَزَحْلُفًا [زحلف] : غلطيد، دور شد،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد رو به غروب رفت يا در نيمروز از ميان آسمان گذشت.

=تَزَحْلَقَ-

تَزَحْلُقًا [زحلق] : ليز خورد،- على الجَلِيد: بر روى يخ اسْكي بازى كرد.

=تَزَحْلَكَ-

تَزَحْلُكًا [زحلك] : ليز خورد. سُر خورد.

=تَزَخَّرَ-

تَزَخُّرًا [زخر] البحرُ أو الوادي: دريا يا دره پُر آب شد.

=تَزَخْرَفَ-

تَزَخْرُفًا [زخرف] الرجُلُ: آن مرد خود را آرايش كرد.

=تَزَرَّى-

تَزَرِّيًا [زري] عليهِ عملَهُ: او را از كارى كه كرده بود نكوهش يا سرزنش كرد.

=تَزَرَّدَ-

تَزَرُّدًا [زرد] اللقمةَ: لقمه را بلعيد،- اليَمِينَ: بى باكانه سوگند خورد و از گناه آن ترس نداشت.

=تَزَرَّرَ-

تَزَرُّرًا [زرّ] القميصُ: پيراهن دگمه دار شد.

=تَزَرْزَرَ-

تَزَرْزُرًا [زرزر] : جنبيد و تكان خورد.

=تَزَرَّعَ-

تَزَرُّعًا [زرع] الى الشرّ: بسوى شرّ شتافت.

=تَزَعَّبَ-

تَزَعُّبًا [زعب] : با نشاط شد، خشم گرفت،- في أَكْلِهِ اوْ شرِبِهِ: در خوردن و نوشيدن زياده روى كرد،- القومُ المالَ: آن قوم مال را ميان خود تقسيم كردند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت