فهرس الكتاب

الصفحة 906 من 1009

=النَّاب-

ج أنَيب و أَنْيَاب و نُيُوب و أنَايِيب [نيب] - دندان نيش (مؤنث است) ،- ج أنياب و نُيُوب و نِيب: ماده شتر سالخورده؛ «نابُ القومِ» ج أنْياب: بزرگ قوم.

=نابَأَ-

مُنَابَأةً [نبأ] هُ- هر يك بديگرى خبرى داد،- القومَ: از آنها دور شد و همسايگى آنانرا رها كرد.

=النَّابئ-

[نبأ] : فا، مكان بلند و محدّب؛ «رجُلٌ نابِى و سَيْلٌ نابِئُ» : مردى كه از جايى ديگر آمده باشد و يا سيلى ناگهانى كه معلوم نباشد از كجا آمده است.

=النَّابِت-

فا، هر گياه تازه بر آمده و نازك.

=النَّابِتَة-

مؤنث (النّابِت) است، آنچه از كودكان و يا ستوران كه در حال رشد و پرورش باشند.

=النَّابِجَة-

بلاى ناگهانى.

=نابَحَ-

مُنَابَحَةً [نبح] هُ الكلبُ- سگ بر او عوعو كرد.

=النَّابِح-

«الكَلْبُ النَّابِح» ج نَوَابِح و نُبَّح و نُبُوح- سگ پرصدا و عوعو كن.

=النَّابِخَة-

ج نَوَابِخ- مرد سخنگو و متكبر سرزمين دور.

=نابَذَ-

مُنَابَذَةً وَ نِبَاذًا [نبذ] هُ- با او مخالفت كرد و از روى دشمنى وى را ترك كرد،- هُ الحربَ: با او ستيز كرد،- في البيع: با او بمنابذة معامله كرد و اينگونه معامله را (بيع المُنَابَذَة) و (بيع القاءِ الحجر) و (بيع الحَصَاة) نامند و بدينصورت بوده كه در زمان جاهليت فروشنده گله اى گوسفند حاضر مىورده و خريدار سنگريزه اى پرتاب مى كرده است و بصاحب گوسفندان مى گفته كه اين سنگريزه به هر گوسفندى كه خورد در برابر فلان مبلغ از آن من است.

=النَّابِض-

فا، تيرانداز، عصب.

=النَّابِع-

فا، قلم خودنويس، روان نويس.

=النَّابِعَة-

ج نَوَابِع- مؤنث (النَّابِع) است.

=النَّابِغَة-

كلمه فصيح،- ج نَوَابغ: مرد فصيح و بليغ، مرد نامى و بزرگوار، آنكه داراى هوش و استعداد خدادادى است؛ «النَّوابِغ» : هشت نفر از شعراى طراز اول عرب مى باشند.

=النَّابِغيّ-

منسوب به هشت نفر شاعر نابغه است.

=نابَلَ-

مُنابَلَةً [نبل] هُ- در تير اندازى بر او چيره شد.

=النَّابِل-

ج نُبَّل و نَبَل- سازنده تير، دارنده تير و پرتاب كننده آن، آنكه در تير اندازى ماهر باشد؛ «اختلطَ الحَابِلُ بالنَّابل» اين تعبير بر آشفتگى و درهم آميختگى كارى اطلاق مى شود.

=النَّابِه-

فا، ج- نُبَهاء: زيرك و باهوش، مرد بزرگوار؛ «امْرٌ نابِهٌ» : كارى بزرگ.

=النَّابِي-

[نبو] : فا، شمشير يا تير كه بهدف اصابت نكند، آنكه از جنگ گريزد، مرد فربه و چاق.

=النَّابِيَة-

[نبو] - مؤنث (النَّابي) است، كمان كه از زه خود فاصله داشته باشد.

=النَّاتِئ-

[نتأ] : فا، هر چيز بلند و آشكار مانند خانه و جز آن، اين كلمه را گاهى بطور مخفف النَّاتِي، تلفظ مى كنند مانند القارئ و القاري.

=النَّاتِج-

فا،- للبهائِم: براى ستوران همانند قابله براى زنان است.

=النَّاتِرَة-

مفرد (النّواتر) است و عبارت از كمانى است كه زه آن قطع شده باشد.

=النَّاتِع-

«دَمٌ ناتِعٌ من الجرح» - خون كه از زخم اندك اندك بيرون آيد.

=النَّاتِق-

فا، زن يا شتر ماده كه داراى فرزند بسيار باشد، اسبى كه سواره خود را مىفكند، فندك روشن.

=النَّاتي-

[نتو] : «عضوٌ ناتٍ» - عضوى از بدن كه ورم كرده است.

=النَّاثَ-

ج نُثَّاث [نثّ] - غيبت كننده.

=النَّاثِر-

فا، نثرگوى و نثر نويس؛ «نَخْلَةٌ ناثِر» نخلى كه خرماى نارس آن بريزد.

=النَّاثِي-

[نثو] : فا، غيبت كننده.

=ناجَى-

مُنَاجَاةً و نِجَاءً [نجو] الرجُلَ- با او راز و نياز كرد.

=النَّاجح-

فا،؛ «سَيْرٌ ناجِحٌ» : راه رفتن سخت و با شتاب.

=ناجَدَ-

مُنَاجَدَةً [نجد] هُ- او را كمك و يارى كرد، براى جنگ با او مقابله كرد، از او روى گردانيد و معارض وى شد.

=النَّاجِد-

«أَمْرٌ ناجِدٌ» - روشن و آشكار.

=النَّاجِذ-

فا، مفرد (النَّوَاجِذ) دندانهاى آسيابى چهارگانه است.

=النَّاجِر-

بر هر يك از ماههاى تابستان اطلاق مى شود زيرا شتر در آن تشنه مى شود.

=ناجَزَ-

مُنَاجَزَةً [نجز] هُ- با او جنگ و پيكار نمود.

=النَّاجِز-

فا، حاضر؛ «وَعْدٌ ناجِزٌ» : وعده اى كه به آن وفا شده باشد.

=النَّاجِس-

«داءٌ ناجِسٌ» - بيمارى خوب نشدنى.

=النَّاجِش-

فا، شكارچى، آنكه شكار را بطرف شكارچى كشاند.

=النَّاجِع-

آنكه بدنبال بدست آوردن جاهاى پرگياه باشد،- ج ناجعَة و نَوَاجِع، شفا دهنده و فعال؛ «دواءٌ ناجِعٌ» : داروى شفابخش؛ «ماءٌ ناجِعٌ» : آب گوارا.

=النَّاجِل-

فا، آنكه داراى نسل و فرزندان خوب چه انسان و چه حيوان باشد.

=النَّاجِلَة-

ج ناجِلَات و نَوَاجِل- مؤنث (الناجِل) است.

=النَّاجُود-

ج نَوَاجِيد- جام مي، مي، زعفران.

الناجِي

[نجو] : فا-

النَّاجِيَة-

ج نَوَاجٍ و ناجِيَات [نجو] :- مؤنث (الناجِي) است، ماده شتر تندرو.

=ناحَ-

-نَوْحًا و نُوَاحًا و نِيَاحًا و نِيَاحَةً و مَنَاحًا [نوح] تِ المرأةُ الميتَ و على الميت- زن بر مرده با صداى بلند گريه و شيون كرد،- تِ الحَمَامةُ: كبوتر نغمه سر داد.

=ناحَ-

-نَيْحًا [نيح] العَظْمُ: استخوان سخت و سفت شد،- نَيْحًا و نَيحَانًا الغصنُ: شاخه درخت خميده شد و لنگر انداخت.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت