فهرس الكتاب

الصفحة 805 من 1009

مَجُوفٌ»: مرد ترسو و بزدل.

=المُجَوَّف-

[جوف] : مقعر، «رَجُلٌ مُجَوَّف» :

مرد ترسو و بزدل.

=المِجْوَل-

[جول] : لباس كوتاه دخترانه، سپر، بازوبند، خلخال، هلالى از نقره كه در وسط گردنبند قرار دهند.

=المُجَوْهَرَات-

[جوهر] : جواهر، ساخته هاى گرانقيمت.

=المُجِيد-

[جود] : «كاتِب او شاعر مُجِيد» :

نويسنده و يا شاعرى كه بهترين نثر و يا نظم را مىورد.

=المَجِيد-

[مجد] : بزرگمنش.

=المَجيدِيّ-

پول فلزى كه از نقره بوده و بنام سلطان عبد المجيد عثمانى ضرب مى شده است.

=المُجَيَّر-

[جير] : مقعر (توگود) ، گچ مالى شده.

=المُجِيز-

[جوز] : فا، وليّ امر، قيم يتيم، برده اى كه به او اجازه تجارت داده شده.

=المُحّ-

[محّ] : خالص هر چيزى، زرده تخم مرغ.

=مَحَا-

-مَحْوًا [محو] الشي ءَ: چيزى را پاك كرد و اثر آنرا از بين برد،- الشّي ءُ: اثر آن پاك شد.

=مَحَى-

-مَحْيًا [محي] هُ: آنرا پاك كرد و اثرش را از بين برد.

=مَحَّى-

تَمْحِيَةً [محو] الشي ءَ: آنرا پاك كرد و اثرش را از ميان برداشت.

=المُحَارِب-

[حرب] : جنگجو.

=المَحَارَة-

[حور] : برگشتن، جاى بازگشت، صدف و گوش ماهى و مانند آنها، چانه، پيرامون پاى شتر، گودال آب، و در زبان متداول دو جعبه ايست كه بر دو طرف كجاوه يا محمل براى قرار دادن كودكان در آنها مى بندند؛ «محارة الأذنِ» : سوراخ داخل گوش؛ «المَحَارَثَان» دو مفصل ران به كمر.

=المُحَارَف-

[حرف] : بدبخت و بيچاره.

=المُحَارَفَة-

[حرف] في المعاملة: رقابت و درگيريهاى شغلى.

=المُحَاسِب-

[حسب] : حسابدار، حسابدار خبره (فنى) .

=المُحَاسَبَة-

[حسب] : مص، «قسم المُحاسَبَة» :

سازمان حسابرسى.

=المَحَاسِن-

[حسن] : جمع (الحُسْن) است، قسمتهاى خوب از بدن، زيبائيها، فتنه گريها، فائده ها، صفات نيك.

=المُحَاش-

سوزان.

=المَحَاش-

اثاث و متاع (بار و بنه) .

=المِحَاش-

جمعى كه از قبائل مختلف گرد هم مىيند و در برابر آتش با هم پيمان مى بندند.

=المَحَاشِد-

[حشد] : مجامع و انجمنهائيكه در آن مردم بسيار جمع مى شوند.

=المَحَّاص-

مبالغه (المَاحِص) است بمعناى فحص و آزمايش كننده؛ «بَرْقٌ مَحَّاصٌ» : برق درخشان و پر نور.

=المُحَاضِر-

[حضر] : كسى كه درباره موضوعى سخنرانى كند.

=المُحاضَرَة-

[حضر] : موضوعى است كه سخنران درباره آن بحث كند.

=المُحَاط-

[حوط] بِه: در دسترس و تير رس قرار گرفته است.

=المَحَاط-

[حوط] : زمينى كه دور آن ديوار كشيده شده باشد تا جاى امنى براى قوم و ستوران آنها باشد.

=المُحَافِظ-

[حفظ] : فا، نگهدار راز و حق دوستى، آستاندار؛ «مُحَافِظُ البلدِ» :

پاسدار و نگهبان شهر.

=المُحَافَظَة-

[حفظ] : مص،- على:

باقيماندن بر، نگهدارى براى، دفاع از،- على النفس: محافظت نفس، نگهدارى شخصيت،- مُحَافَظَات: آستانداريهاى كشور.

=المُحَافِظُون-

[حفظ] : محافظه كاران در نظام اجتماع و پيروى از سنتهاى گذشته.

=المُحَاق-

مرادف (المَحَاق) است.

=المَحَاق-

آخر ماه قمرى، و گفته مى شود كه بر سه شب آخر ماه اطلاق مى شود.

=المِحَاق-

مرادف (الْمَحَاق) است.

=المَحَاكَة-

[حوك] : كارگاه بافندگى.

=المُحَال-

[حول] : كج، باطل، نشدنى، آنچه كه از هر حيث بيهوده باشد.

=المَحَال-

[حول] : مصدر است از (حالَ حِيلَةً) ؛ «لا مَحَالَ» چاره اى نيست. بدون شك و ترديد.

=المَحَال-

[محل] : قرقره بزرگ، نوعى زيورآلات.

=المِحَال-

[محل] : دشمنى، فريب، دشمنى پنهانى، كيفر، نيرومندى، نابودى، نابود كردن، منازعه، تدبير، با سياست اداره كردن.

=المَحَّال-

مناقشه گر، فريبكار، گول زن، شيطان.

=المَحَالَة-

ج مَحَال و مَحَاول [حول] : مهره هاى پشت و كمر، چرخ چاه، مهارت در انجام امور؛ «لا مَحَالَةَ مِنَ الأَمْرِ» : چاره اى نيست، ترديدى نيست.

=المَحَالَة-

ج مَحَال و جمع مَحَال مُحُل [محل] :

يك فقره استخوان از استخوانهاى كمر شتر و غيره، چرخ يا قرقره بزرگ، چوب و داربست بنائى كه بنا يا گِل كار هنگام كار بر روى آن بايستند؛ «لا مَحَالَة» :

چاره اى ندارد، ناگزير.

=المُحَامَاة-

[حمي] : وكالت دادگسترى؛ «هَيْئَةُ الْمُحَامَاة» : كانون وكلاى دادگسترى.

=المُحَامِي-

[حمي] : وكيل دادگسترى.

=المَحَانِث-

[حنث] : محلهاى وقوع جرم، جاى گناه.

=المُحَاوَرَة-

[حور] : گفتگو ميان دو كس يا بيشتر، مجادله.

=المُحَاوَلَة-

[حول] : كوشش، خواهش و اجتهاد.

=المَحَاوِيج-

[حوج] : نيازمندان.

=المُحَايد-

[حيد] : بى طرف.

=المُحَبّ-

[حبّ] : دوست داشتنى، محبوب.

=المُحِبّ-

[حبّ] : فا؛ «امْرَأةٌ مُحِبٌّ لِزَوْجِها» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت