مَجُوفٌ»: مرد ترسو و بزدل.
[جوف] : مقعر، «رَجُلٌ مُجَوَّف» :
مرد ترسو و بزدل.
=المِجْوَل-
[جول] : لباس كوتاه دخترانه، سپر، بازوبند، خلخال، هلالى از نقره كه در وسط گردنبند قرار دهند.
=المُجَوْهَرَات-
[جوهر] : جواهر، ساخته هاى گرانقيمت.
=المُجِيد-
[جود] : «كاتِب او شاعر مُجِيد» :
نويسنده و يا شاعرى كه بهترين نثر و يا نظم را مىورد.
=المَجِيد-
[مجد] : بزرگمنش.
=المَجيدِيّ-
پول فلزى كه از نقره بوده و بنام سلطان عبد المجيد عثمانى ضرب مى شده است.
=المُجَيَّر-
[جير] : مقعر (توگود) ، گچ مالى شده.
=المُجِيز-
[جوز] : فا، وليّ امر، قيم يتيم، برده اى كه به او اجازه تجارت داده شده.
=المُحّ-
[محّ] : خالص هر چيزى، زرده تخم مرغ.
=مَحَا-
-مَحْوًا [محو] الشي ءَ: چيزى را پاك كرد و اثر آنرا از بين برد،- الشّي ءُ: اثر آن پاك شد.
=مَحَى-
-مَحْيًا [محي] هُ: آنرا پاك كرد و اثرش را از بين برد.
=مَحَّى-
تَمْحِيَةً [محو] الشي ءَ: آنرا پاك كرد و اثرش را از ميان برداشت.
=المُحَارِب-
[حرب] : جنگجو.
=المَحَارَة-
[حور] : برگشتن، جاى بازگشت، صدف و گوش ماهى و مانند آنها، چانه، پيرامون پاى شتر، گودال آب، و در زبان متداول دو جعبه ايست كه بر دو طرف كجاوه يا محمل براى قرار دادن كودكان در آنها مى بندند؛ «محارة الأذنِ» : سوراخ داخل گوش؛ «المَحَارَثَان» دو مفصل ران به كمر.
=المُحَارَف-
[حرف] : بدبخت و بيچاره.
=المُحَارَفَة-
[حرف] في المعاملة: رقابت و درگيريهاى شغلى.
=المُحَاسِب-
[حسب] : حسابدار، حسابدار خبره (فنى) .
=المُحَاسَبَة-
[حسب] : مص، «قسم المُحاسَبَة» :
سازمان حسابرسى.
=المَحَاسِن-
[حسن] : جمع (الحُسْن) است، قسمتهاى خوب از بدن، زيبائيها، فتنه گريها، فائده ها، صفات نيك.
=المُحَاش-
سوزان.
=المَحَاش-
اثاث و متاع (بار و بنه) .
=المِحَاش-
جمعى كه از قبائل مختلف گرد هم مىيند و در برابر آتش با هم پيمان مى بندند.
=المَحَاشِد-
[حشد] : مجامع و انجمنهائيكه در آن مردم بسيار جمع مى شوند.
=المَحَّاص-
مبالغه (المَاحِص) است بمعناى فحص و آزمايش كننده؛ «بَرْقٌ مَحَّاصٌ» : برق درخشان و پر نور.
=المُحَاضِر-
[حضر] : كسى كه درباره موضوعى سخنرانى كند.
=المُحاضَرَة-
[حضر] : موضوعى است كه سخنران درباره آن بحث كند.
=المُحَاط-
[حوط] بِه: در دسترس و تير رس قرار گرفته است.
=المَحَاط-
[حوط] : زمينى كه دور آن ديوار كشيده شده باشد تا جاى امنى براى قوم و ستوران آنها باشد.
=المُحَافِظ-
[حفظ] : فا، نگهدار راز و حق دوستى، آستاندار؛ «مُحَافِظُ البلدِ» :
پاسدار و نگهبان شهر.
=المُحَافَظَة-
[حفظ] : مص،- على:
باقيماندن بر، نگهدارى براى، دفاع از،- على النفس: محافظت نفس، نگهدارى شخصيت،- مُحَافَظَات: آستانداريهاى كشور.
=المُحَافِظُون-
[حفظ] : محافظه كاران در نظام اجتماع و پيروى از سنتهاى گذشته.
=المُحَاق-
مرادف (المَحَاق) است.
=المَحَاق-
آخر ماه قمرى، و گفته مى شود كه بر سه شب آخر ماه اطلاق مى شود.
=المِحَاق-
مرادف (الْمَحَاق) است.
=المَحَاكَة-
[حوك] : كارگاه بافندگى.
=المُحَال-
[حول] : كج، باطل، نشدنى، آنچه كه از هر حيث بيهوده باشد.
=المَحَال-
[حول] : مصدر است از (حالَ حِيلَةً) ؛ «لا مَحَالَ» چاره اى نيست. بدون شك و ترديد.
=المَحَال-
[محل] : قرقره بزرگ، نوعى زيورآلات.
=المِحَال-
[محل] : دشمنى، فريب، دشمنى پنهانى، كيفر، نيرومندى، نابودى، نابود كردن، منازعه، تدبير، با سياست اداره كردن.
=المَحَّال-
مناقشه گر، فريبكار، گول زن، شيطان.
=المَحَالَة-
ج مَحَال و مَحَاول [حول] : مهره هاى پشت و كمر، چرخ چاه، مهارت در انجام امور؛ «لا مَحَالَةَ مِنَ الأَمْرِ» : چاره اى نيست، ترديدى نيست.
=المَحَالَة-
ج مَحَال و جمع مَحَال مُحُل [محل] :
يك فقره استخوان از استخوانهاى كمر شتر و غيره، چرخ يا قرقره بزرگ، چوب و داربست بنائى كه بنا يا گِل كار هنگام كار بر روى آن بايستند؛ «لا مَحَالَة» :
چاره اى ندارد، ناگزير.
=المُحَامَاة-
[حمي] : وكالت دادگسترى؛ «هَيْئَةُ الْمُحَامَاة» : كانون وكلاى دادگسترى.
=المُحَامِي-
[حمي] : وكيل دادگسترى.
=المَحَانِث-
[حنث] : محلهاى وقوع جرم، جاى گناه.
=المُحَاوَرَة-
[حور] : گفتگو ميان دو كس يا بيشتر، مجادله.
=المُحَاوَلَة-
[حول] : كوشش، خواهش و اجتهاد.
=المَحَاوِيج-
[حوج] : نيازمندان.
=المُحَايد-
[حيد] : بى طرف.
=المُحَبّ-
[حبّ] : دوست داشتنى، محبوب.
=المُحِبّ-
[حبّ] : فا؛ «امْرَأةٌ مُحِبٌّ لِزَوْجِها» :