(ح) : اسفنج، جانور دريائى كه در ته درياها زيست مى كند و داراى هيكلى ليفى است.- اين كلمه يونانى است- ماده سبك وزنى است كه داراى مسامّ است و آبرا بخود جذب و مى كشد. اين ماده از حيوان دريائى بدست مىيد و در شست و شو بكار مى رود، ماده ديگرى است به همان گونه كه از لاستيك ساخته مى شود و معروف به (ابرى) است.
=الإسْفَنْجة-
يك دانه اسفنج يا ابرى.
=الإسْفَنْد-
(ن) : گياه خردل سفيد است كه به آن (اسفند) گويند.
=أَسْفَهَ-
إسْفَاهًا [سفه] اللّهُ فلانًا الماءَ: خداوند او را از نوشيدن آب هر قدر كه بنوشد سير نكند.
=الإسْفِيدَاج-
سفيد آب- اين كلمه فارسى است-
الإسْفِين-
[سفن] : ابزارى آهنى يا چوبى كه براى شكافتن چوب و جز آن بكار مى رود.
=اسْقَى-
إسْقَاءً [سقي] : ستوران خود يا زمين خود را آبيارى كرد،- الرَّجُلَ: به آن مرد آب داد تا بنوشد، او را به آب راهنمائى كرد،- هُ اللّهُ الغيثَ: خداوند براى او باران فرو فرستاد.
=الإسْقَاط-
[سقط] : مص،- (ه) : اسقاط عمودى مى شود هرگاه (ه) بر (سَ س) يا بر سطح مستوى بگونه عمودى باشد و در غير اين صورت اسقاط مائل است؛ «اسْقاطُ شكل ش» (ه) : اسقاط تمام نقاط آن است و شكلى كه از (ش) بدست آمده نقطه فرود و ترسيمى (ش) مى باشد. به واژه (اسْقَطَ) مراجعه شود،- في القانون: و در اصطلاح قانون بمعناى تنازل كردن است.
=الإسْقَالة-
[سقل] عند العامّة: داربست كه از چوب و طناب براى بالا رفتن و رسيدن به نقطه بلند از سوى مهندسان نصب مى شود.
أَسْقَرَ-
إسْقَارًا [سقر] تِ النخلةُ: نخل خرما شيره خرما روان ساخت.
=أَسْقَطَ-
إسْقَاطًا [سقط] هُ: او را فرو افكند،- حقَّه: از حق خود تنازل كرد،- تِ المرأةُ السِّقْطَ: مادر بچه خود را ناتمام افكند،- الرجُلَ: درباره آن مرد اقدامى كرد تا سقوط كند و در نتيجه خطا نموده و يا دروغ بگويد يا راز خود را افشاء كند،- لهُ بِالْكَلَامِ: او را دشنام داد،- او طَرَحَ أو أَلْغَى ن مِنْ ك (ع ح) : عدد سوّمى بدست آورد كه هرگاه به (ن) اضافه شود (ك) بدست آيد و بدينگونه تعبير مى شود كه ك- ن ف؛ كه در اينصورت به (ن) المطروح، و به (ك) المطروح منه، و به (ف) حاصل طرح گويند،- نَقْطَةً على مُسْتَقيم سَ س او على مُسْتَوٍ وفقًا لإتّجاهٍ مُعَيّن (ه) : از (ن) مستقيمى موازى با (ه) كشيد ... ) كه به (سَ س) در (نَ) بر خورد كند و (نَ ن) را مُسْقِط گويند.
=أُسْقِطَ-
[سقط] في يده: سرگشته و پشيمان شد.
=الأَسْقَع-
ج أَسَاقِع [سقع] (ح) : پرنده ايست به گونه گنجشك. داراى پرهاى سبز و سرى سفيد و در نزديكى آب زندگى مى كند.
=أَسْقَفَ-
إسْقَافًا [سقف] هُ عليهم: او را بر مسيحيان بعنوان اسقف تعيين كرد.
=الأُسْقُف-
ج أَسَاقِفَة و أَسَاقِف: مرادف (المَطْران) است، رهبر مذهبى كليساى مسيح كه درجه اى برتر از كشيش و پائين تر از مطران دارد.- اين واژه يونانى است-
الأُسْقُفُّ-
ج أَسَاقِفَة و أَسَاقِف: مرادف (الأُسْقُف) است.
=الأَسْقَف-
م سَقْفَاء، ج سُقْف [سقف] : مرد بلند و خميده اندام، آنكه استخوانهايش ستبر و دراز باشد،- مِنَ الظلمان: شتر مرغ گردن كج،- من الجِمالِ: شتر كه بر پوست بدنش كرك نباشد.
=الأُسْقُفِيَّة-
درجه اسقفى در مسيحيت است، حوزه و پيروان اسقف، آنچه كه به اسقف منسوب باشد.
=أَسْقَمَ-
إسْقَامًا [سقم] هُ: او را بيمار گردانيد،- الرّجُلُ: بيماريها بر آن مرد پياپى عارض شد، خانواده او بيمار شدند.
=الإسْقُمْريّ-
(ح) : گونه اى ماهى دراز و دريائي است كه گوشت آن خوش طعم مى باشد.
=الإسْقَنْقُور-
(ح) : گونه اى سوسمار است كه در سرزمينهاى گرم زندگى مى كند و از مارمولك بزرگتر و درشتتر است و داراى دمى كوتاه مى باشد نام ديگر آن (سَقْنْقُور) و به (التمسَاحُ البَري) معروف است.- اين كلمه يونانى است-
الأَسَكّ-
م سَكَّاء، ج سُكّ [سكّ] : آنكه داراى گوش كوچك و كوتاه است.
=الإسْكَابة-
[سكب] : مرادف (الأُسْكُوبة) است.
=الإسْكَاف-
ج أَسَاكِفَة [سكف] : كفاش، كفش دوز، تعمير كار كفش.
=أَسْكَتَ-
إسْكَاتًا [سكت] : آن مرد از سخن بازماند،- هُ: آن مرد را از سخن خاموش كرد،- عن الشي ءِ: از آن چيز روى گردانيد.
=أَسْكَرَ-
إسْكَارًا [سكر] هُ: الشرابُ: مي او را مست كرد.
=أَسْكَفَ-
إسْكَافًا [سكف] : كفشدوز شد.
=الأَسْكفْ-
[سكف] : مرادف (الإسْكَاف) است.
=الأُسْكُفُّ-
[سكف] من العين: جاى روئيدن موى مژگان يا پلك زيرين چشم.
=الأُسْكُفَّة-
[سكف] : آستانه درب، عتبه درب.
=الإسْكِلَة-
ج أَسَاكِل: اسكله، لنگرگاه و بار انداز كشتى.- اين كلمه ايتاليائى است-
أَسْكَنَ-
إسْكانًا [سكن] الفقرُ فلانًا: فقيرى او را از جنب و جوش انداخت،- هُ الدّارَ: او را در آن خانه سكونت داد،- الرّجُلُ: آن مرد مستمند شد،- هُ: او را مستمند كرد.