ج فَوَاكِير: گيره ى درب يا پنجره كه از باز شدن درب جلوگيرى كند (سريانى است) .
=فالَ-
-فَيْلَةً و فُيُولَةً و فَيْلُولَةً الرجُلُ: اندامِ آن مرد مانند فيل درشت شد،- رأيُهُ: اشتباه كرد.
[فول] : مُخفف (الْفَأل) است؛ «فالُ الرأي» : سُست رأى.
=فالَتَ-
فِلَاتًا و مُفَالَتَةً [فلت] هُ: آن مرد ناگهان بر او وارد شد، او را غافلگير كرد.
=الفالِت-
فا، ستوران بى بند و افسار، جوانى كه در هوا و هوس گام بردارد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الفَالِتَة-
مؤنث (الفالِت) است و در زبان متداول به معناى زن بى بند و بار است، (النَّغْمَةُ الفالِتَةُ) ترانه هاى محلى (غير سنّتى) اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الفالَج-
ج فَوَالِج: كيل و پيمانه.
=الفالِج-
(طب) : بيمارى فلج كه نيمى از بدن را بى حس و حركت كند.
=الفالِق-
فا، شِكاف در كوه.
=الفالِقَة-
مؤنّث (الفَالِق) است، زمين هموار كه ميان دو زمين مرتفع باشد.
=الفالُوذ-
ج فَوَالِيذ (ط) : پالوده كه از آرد و آب و عسل سازند اين واژه فارسى است.
=الفالُوذَج-
ج فَواليذ (ط) : مترادف (الفَالُوذ) است- اين واژه فارسى است.
=الفالُوذَق-
ج فَوَالِيذ (ط) : مترادف (الفَالُوذ) است- اين واژه فارسى است.
=الفالِيَة-
[فلي] (ح) : سوسك دو رنگ كه معمولا در سوراخ مار زندگى مى كند و بدين جهت آن را (فَالِيَةُ الأَفَاعِى) نيز گويند.
=الفانُوس-
ج فَوَانِيس: فانوس، چراغ دستى.
=الفانِي-
[فني] : فا، پير فرتوت و سالمند؛ «صَار شيخًا فانيًا» : پير فرتوت و ناتوان شد.
=فاهَ-
-فَوْهًا [فوه] بكذا: درباره چيزى سخن گفت.
ج أَفْواه [فوه] : دهان.
=فاهَى-
مُفَاهَاةً [فوه] فلانًا: با او سخن گفت، بر او فخر فروخت.
=الفاوَانِيَا-
أو عُودُ الصليب (ن) : نام درخت گلى است كه معمولًا در باغچه ها كِشت مى شود و داراى گل سرخ يا ارغوانى است.
=فاوَضَ-
مُفَاوَضَةً [فوض] هُ في الأمر: در آن امر بر او برابر شد، در آن كار با او مشاركت نمود، با او مُدارا و گفتگو كرد.
=فاوَهَ-
مُفَاوَهَةً [فوه] فلانًا: با او گفتگو كرد، بر او فخر و مُباهات كرد.
=الفُؤَاد-
ج أَفْئِدَة [فأد] : دل، و گاهى بر خِرَد نيز اطلاق مى شود.
=الفُؤاق-
[فأق] : نفس كشيدن بلند، بادى كه از معده خارج شود.
=الفِئَال-
[فأل] : گونه اى بازى كودكان كه چيزى را در زمين پنهان كنند و سپس به دو دسته مى شوند و از آن چيز پنهان شده جستجو مى كنند.
=الفِئَة-
ج فِئَات و فِئُون [فأو] : دسته و گروه.
=فَأَدَ-
-فَأَدًا [فأد] هُ: دل او را چركين كرد، بر دل او زد.
=فَئِدَ-
-فَأَدًا [فأد] : از درد دل ناليد.
=فُئِدَ-
فَأْدًا [فأد] : مُرادف (فَئِدَ) است.
=فَئرَ-
-فَأَرًا [فأر] المكانُ: در آن مكان موش بود يا پر از موش شد.
=الفَأْر-
ج فِئْرَان و فِئَرَة [فأر] ، للمذكّر و المؤنّث (ح) : موش، اين كلمه در مذكر و مؤنث كاربُرد يكسان دارد.
=الفَئِر-
[فأر] : «مكانٌ فَئرٌ» : جائيكه در آن موشهاى بسيار باشد.
=الفَأْرَة-
[فأر] (ح) : واحد (الفَأْر) است، از ابزار نجّارى، ظرف مِشك (مشك دان) .
=الفَئِرَة-
[فأر] من الأَراضي: سرزمينى كه در آن موش بسيار باشد.
=فَأَسَ-
-فَأْسًا [فأس] الخشبةَ: چوب را با تبر دو نيم كرد، الرَّجُلَ: با تبر او را زد، بر استخوان پُشت سر او زد.
=الفَأْس-
[فأس] : مص،- ج أَفْؤُس و فُؤُوس:
تيشه، تبر و گاهى بدون همزه (فاس) تلفظ مى شود. اين كلمه مؤنث است؛ «فَأسُ الرأْس» : استخوان پس سر، «فَأْسُ الفَمْ» : آن قسمت از دهان كه در آن دندانها قرار دارند؛ «فَأْسُ اللّجامِ» : آهنى كه زير چانه ستور بندند.
=الفَأْفَاء-
[فأفأ] : كسيكه در سخن خود پى در پى (ف) گويد.
=فَأَفَأَ-
فَأْفَأَةً [فأفأ] الرجُلُ: در گفتار خود پى در پى حرف (فَ) را تلفظ كرد.
=الفَأْفَأ-
[فأفأ] : مترادف (الفَأفَاء) است.
=فَأَقَ-
-فُؤَاقًا [فأق] : سكسكه زد.
=فَألَ-
تَفْئِيلًا [فأل] هُ بالشي ء: او را بر فالِ نيك نويد داد.
=الفَأْل-
ج فُؤُول و أَفْؤُل [فأل] : فالِ نيك و خوب.
=فَتَّ-
-فَتًّا [فتّ] الشي ءَ: چيزى را با انگشتان ريز ريز كرد؛ «فَتَّ الْخُبْزَ فِى المرَقِ وَ نحوِهِ» : نان را ريزريز كرد و در غذا و مانند آن ريخت.
=الفَتّ-
[فتّ] : مص، شكاف در سنگ و صخره.
=فَتَا-
-فَتْوًا [فتو] الرجُلَ: در جوانمردى و كرم بر او چيره شد و برترى يافت.
=الفَتَى-
مُثنَّاهُ فَتَوانِ و فَتَيانِ، ج فِتْيَان و فِتْيَة و فِتْوَة و فُتُوّ و فُتِيّ و فِتيّ [فتو] : جوانمرد، بخشنده، نوجوان، خدمتكار.
=الفَتَاء-
[فتو] : دوره جوانى.
=الفُتَات-
[فتّ] : ريزه ها و خرده هاى چيزى.
=الفَتَاة-
ج فَتَيات و فَتَوات [فتو] : مؤنّث (الْفَتى) است، كنيزك.
=الفَتَّاح-
صيغه مبالغه است، از صفات بارى تعالى است كه درهاى روزى و رحمت را بر بندگان خود باز مى كند، قاضى و داور كه مواضع حق را آشكار كرده و قضاوت كند، حاكم.
=الفِتَاق-
چشمه آفتاب كه در آغاز بامداد ظاهر شود، مخلوطى است از گياه و دارو، مايه تُرش خمير كه با آن خمير بدست آيد، ريشه ليف سفيد رنگ درخت خُرما.
=الفَتَّال-
ريسمان تاب، بسيار تابنده.
=الفَتَّان-
بسيار فتنه انگيز.
=الفَتَّانَة-
مؤنّث (الفَتَّان) است، سنگ محك كه با آن سيم و زر را مىزمايند.