فهرس الكتاب

الصفحة 671 من 1009

=الفاكُورَة-

ج فَوَاكِير: گيره ى درب يا پنجره كه از باز شدن درب جلوگيرى كند (سريانى است) .

=فالَ-

-فَيْلَةً و فُيُولَةً و فَيْلُولَةً الرجُلُ: اندامِ آن مرد مانند فيل درشت شد،- رأيُهُ: اشتباه كرد.

[فول] : مُخفف (الْفَأل) است؛ «فالُ الرأي» : سُست رأى.

=فالَتَ-

فِلَاتًا و مُفَالَتَةً [فلت] هُ: آن مرد ناگهان بر او وارد شد، او را غافلگير كرد.

=الفالِت-

فا، ستوران بى بند و افسار، جوانى كه در هوا و هوس گام بردارد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الفَالِتَة-

مؤنث (الفالِت) است و در زبان متداول به معناى زن بى بند و بار است، (النَّغْمَةُ الفالِتَةُ) ترانه هاى محلى (غير سنّتى) اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الفالَج-

ج فَوَالِج: كيل و پيمانه.

=الفالِج-

(طب) : بيمارى فلج كه نيمى از بدن را بى حس و حركت كند.

=الفالِق-

فا، شِكاف در كوه.

=الفالِقَة-

مؤنّث (الفَالِق) است، زمين هموار كه ميان دو زمين مرتفع باشد.

=الفالُوذ-

ج فَوَالِيذ (ط) : پالوده كه از آرد و آب و عسل سازند اين واژه فارسى است.

=الفالُوذَج-

ج فَواليذ (ط) : مترادف (الفَالُوذ) است- اين واژه فارسى است.

=الفالُوذَق-

ج فَوَالِيذ (ط) : مترادف (الفَالُوذ) است- اين واژه فارسى است.

=الفالِيَة-

[فلي] (ح) : سوسك دو رنگ كه معمولا در سوراخ مار زندگى مى كند و بدين جهت آن را (فَالِيَةُ الأَفَاعِى) نيز گويند.

=الفانُوس-

ج فَوَانِيس: فانوس، چراغ دستى.

=الفانِي-

[فني] : فا، پير فرتوت و سالمند؛ «صَار شيخًا فانيًا» : پير فرتوت و ناتوان شد.

=فاهَ-

-فَوْهًا [فوه] بكذا: درباره چيزى سخن گفت.

ج أَفْواه [فوه] : دهان.

=فاهَى-

مُفَاهَاةً [فوه] فلانًا: با او سخن گفت، بر او فخر فروخت.

=الفاوَانِيَا-

أو عُودُ الصليب (ن) : نام درخت گلى است كه معمولًا در باغچه ها كِشت مى شود و داراى گل سرخ يا ارغوانى است.

=فاوَضَ-

مُفَاوَضَةً [فوض] هُ في الأمر: در آن امر بر او برابر شد، در آن كار با او مشاركت نمود، با او مُدارا و گفتگو كرد.

=فاوَهَ-

مُفَاوَهَةً [فوه] فلانًا: با او گفتگو كرد، بر او فخر و مُباهات كرد.

=الفُؤَاد-

ج أَفْئِدَة [فأد] : دل، و گاهى بر خِرَد نيز اطلاق مى شود.

=الفُؤاق-

[فأق] : نفس كشيدن بلند، بادى كه از معده خارج شود.

=الفِئَال-

[فأل] : گونه اى بازى كودكان كه چيزى را در زمين پنهان كنند و سپس به دو دسته مى شوند و از آن چيز پنهان شده جستجو مى كنند.

=الفِئَة-

ج فِئَات و فِئُون [فأو] : دسته و گروه.

=فَأَدَ-

-فَأَدًا [فأد] هُ: دل او را چركين كرد، بر دل او زد.

=فَئِدَ-

-فَأَدًا [فأد] : از درد دل ناليد.

=فُئِدَ-

فَأْدًا [فأد] : مُرادف (فَئِدَ) است.

=فَئرَ-

-فَأَرًا [فأر] المكانُ: در آن مكان موش بود يا پر از موش شد.

=الفَأْر-

ج فِئْرَان و فِئَرَة [فأر] ، للمذكّر و المؤنّث (ح) : موش، اين كلمه در مذكر و مؤنث كاربُرد يكسان دارد.

=الفَئِر-

[فأر] : «مكانٌ فَئرٌ» : جائيكه در آن موشهاى بسيار باشد.

=الفَأْرَة-

[فأر] (ح) : واحد (الفَأْر) است، از ابزار نجّارى، ظرف مِشك (مشك دان) .

=الفَئِرَة-

[فأر] من الأَراضي: سرزمينى كه در آن موش بسيار باشد.

=فَأَسَ-

-فَأْسًا [فأس] الخشبةَ: چوب را با تبر دو نيم كرد، الرَّجُلَ: با تبر او را زد، بر استخوان پُشت سر او زد.

=الفَأْس-

[فأس] : مص،- ج أَفْؤُس و فُؤُوس:

تيشه، تبر و گاهى بدون همزه (فاس) تلفظ مى شود. اين كلمه مؤنث است؛ «فَأسُ الرأْس» : استخوان پس سر، «فَأْسُ الفَمْ» : آن قسمت از دهان كه در آن دندانها قرار دارند؛ «فَأْسُ اللّجامِ» : آهنى كه زير چانه ستور بندند.

=الفَأْفَاء-

[فأفأ] : كسيكه در سخن خود پى در پى (ف) گويد.

=فَأَفَأَ-

فَأْفَأَةً [فأفأ] الرجُلُ: در گفتار خود پى در پى حرف (فَ) را تلفظ كرد.

=الفَأْفَأ-

[فأفأ] : مترادف (الفَأفَاء) است.

=فَأَقَ-

-فُؤَاقًا [فأق] : سكسكه زد.

=فَألَ-

تَفْئِيلًا [فأل] هُ بالشي ء: او را بر فالِ نيك نويد داد.

=الفَأْل-

ج فُؤُول و أَفْؤُل [فأل] : فالِ نيك و خوب.

=فَتَّ-

-فَتًّا [فتّ] الشي ءَ: چيزى را با انگشتان ريز ريز كرد؛ «فَتَّ الْخُبْزَ فِى المرَقِ وَ نحوِهِ» : نان را ريزريز كرد و در غذا و مانند آن ريخت.

=الفَتّ-

[فتّ] : مص، شكاف در سنگ و صخره.

=فَتَا-

-فَتْوًا [فتو] الرجُلَ: در جوانمردى و كرم بر او چيره شد و برترى يافت.

=الفَتَى-

مُثنَّاهُ فَتَوانِ و فَتَيانِ، ج فِتْيَان و فِتْيَة و فِتْوَة و فُتُوّ و فُتِيّ و فِتيّ [فتو] : جوانمرد، بخشنده، نوجوان، خدمتكار.

=الفَتَاء-

[فتو] : دوره جوانى.

=الفُتَات-

[فتّ] : ريزه ها و خرده هاى چيزى.

=الفَتَاة-

ج فَتَيات و فَتَوات [فتو] : مؤنّث (الْفَتى) است، كنيزك.

=الفَتَّاح-

صيغه مبالغه است، از صفات بارى تعالى است كه درهاى روزى و رحمت را بر بندگان خود باز مى كند، قاضى و داور كه مواضع حق را آشكار كرده و قضاوت كند، حاكم.

=الفِتَاق-

چشمه آفتاب كه در آغاز بامداد ظاهر شود، مخلوطى است از گياه و دارو، مايه تُرش خمير كه با آن خمير بدست آيد، ريشه ليف سفيد رنگ درخت خُرما.

=الفَتَّال-

ريسمان تاب، بسيار تابنده.

=الفَتَّان-

بسيار فتنه انگيز.

=الفَتَّانَة-

مؤنّث (الفَتَّان) است، سنگ محك كه با آن سيم و زر را مىزمايند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت