فهرس الكتاب

الصفحة 165 من 1009

روزى و نعمت رسانيد،- اللّهُ بكَ عينا:

خداوند چشم آنكه را كه دوست دارى بتو روشن كند،- الرَّجُلُ: بخشيد و افزود، به ناز و نعمت درآمد،- لهُ: به او (نَعَمْ) بله گفت،- القَوْمَ: با پاى برهنه نزد آن قوم آمد،- صَديقَهُ: دوست خود را با پاى برهنه بدرقه كرد.

=انْعَمَدَ-

انْعِمَادًا [عمد] الشي ءُ: ايستاد و بر ستونى تكيه داد.

=أَنْغَى-

إنْغَاءً [نغو] اليه: با او سخنى قابل فهم گفت.

=انْغَاضَ-

انْغِيَاضًا [غيض] الماءُ: آب كم شد يا به زمين فرو رفت،- الثَّمَنُ: بها كاهش يافت.

=انْغَاطَ-

انْغِيَاطًا [غوط] العودُ: آن چوب دو نيم شد.

=انْغَرَسَ-

انْغِرَاسًا [غرس] : مطاوع (غَرَسَ) است.

=انْغَرَضَ-

انْغِرِاضًا [غرض] الغصنُ: شاخه ى درخت شكست و دو نيم شد ولى جدا نگرديد.

=انْغَرَفَ-

انْغِرَافًا [غرف] الشي ءُ: آن چيز بريده شد، دو نيم شد،- العَظْمُ: استخوان شكست،- فُلانٌ: بدرود زندگى گفت.

=انْغَسَلَ-

انْغِسَالًا [غسل] : مطاوع (غَسَلَ) است،- الشي ءُ: آن چيز روان شد.

=أَنْغَصَ-

إنْغَاصًا [نغص] اللّهُ عليه العيشَ: خداوند زندگى را بر او تيره كند،- فلانًا رعيَهُ: سهم گياه شتران او را نداد و مانع چراى شتران او شد.

=أَنْغَضَ-

إنْغَاضًا [نغض] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد و لرزان شد،- رَأسَهُ: سر خود را با تعجب و ريشخند تكان داد.

=انْغَضَّ-

انْغِضَاضًا [غضّ] الطرْفُ: چشم فروهشته شد.

=أَنْغَلَ-

إنْغَالًا [نغل] الجلدَ: پوست را در دباغى از ميان برد.

=انْغَلَّ-

انْغِلَالًا [غلّ] في الشي ءِ: به آن چيز درآمد.

=انْغَلَقَ-

انْغِلَاقًا [غلق] البابُ: درب بسته شد.

اين واژه ضد (انْفَتَحَ) است، باز شدن درب سخت شد.

=انْغَمَّ-

انْغِمَامًا [غمّ] : اندوهگين شد، خود را پوشانيد، پوشيده شد.

=انْغَمَرَ-

انْغِمَارًا [غمر] : در آب فرو رفت.

=انْغَمَسَ-

انْغِمَاسًا [غمس] في الماء: به زير آب رفت،- فِى الشّي ءِ: داخل آن چيز شد.

=انْغَمَضَ-

انْغِمَاضًا [غمض] طَرْفُهُ: چشم او بسته شد.

=انْغَوَى-

انْغِوَاءً [غوي] الرجُلُ: آن مرد افتاد و خم شد.

=أَنَفَ-

-أَنْفًَا هُ: بر بينى او زد.

=أَنِفَ-

-أَنْفًا من العار: از ننگ و عار منزه شد و آنرا نپذيرفت.

=الأَنْف-

ج آنَاف و أُنوف (ع ا) : بينى،- مَجَازًا:

بزرگمنشى و عزت نفس،- (مو) : قطعه اى نازك از عاج كه در انتهاى دسته ى عود يا در زير سيمهاى آن قرار دهند؛ «انفُ الشّي ءِ» : آغاز هر چيزى؛ «انْفُ الجَبَل» :

دماغه ى كوه؛ «انْفُ العجل» (ن) : گياهى است زينتى؛ «رَغِمَ انْفُهُ» : خوار شد؛ «رَغْمَ انْفِهِ» : بر خلاف ميل او؛ «حَمِيَ انْفُهُ» نيرومند و چيره شد؛ «شَامِخ أَلأَنْفِ» خود بزرگ بين؛ «مَاتَ حَتْفَ أَنْفِهِ» : به مرگ طبيعى مرد.

=الأَنْف-

جمع (الأَنُوف) است،- من الرّيَاضِ: گياه تازه برآمده و چرا نشده؛ «غَابَةٌ انُفٌ: جنگلى دست نخورده؛ «كأسٌ انُفٌ» :

جامى كه با آن چيزى ننوشيده باشند.

=الإنْفَاض-

[نفض] : مص، گرسنگى و نيازمندى.

=انْفَتَّ-

انْفِتَاتًا [فتّ] الشي ءُ: آن چيز شكسته شد.

=الأَنَفَة-

عزت نفس، بزرگوارى.

=انْفَتَحَ-

انْفِتَاحًا [فتح] : مطاوع (فَتَحَ) است،- عن الشّي ءِ: از آن چيز آشكار شد.

=انْفَتَقَ-

انْفِتَاقًا [فتق] : دو شقه شد،- تِ الماشيةٌ: ستوران فربه شدند.

=انْفَتَلَ-

انْفِتَالًا [فتل] : مطاوع (فَتَلَ) و (فَتَّلَ) است.

=انْفَثَأَ-

انْفِثَاءً [فثأ] الحرُّ: گرما كاسته شد.

=أَنْفَجَ-

إنْفَاجًا [نفج] الأَرنبَ: خرگوش را از لانه اش برانگيخت.

=انْفَجَى-

انْفجَاءً [فجو] البابُ: درب باز شد،- الْقَومُ عن فُلانٍ: آن قوم از اطراف فلانى پراكنده شدند.

=الانْفِجَار-

[فجر] : مص، إنفجار، تركيدن كه معمولا با صداى سخت صورت مى پذيرد؛ «مَوَادُّ الانْفِجَار» : مواد انفجارى

انْفَجَرَ-

انْفِجَارًا [فجر] الماءُ: آب روان شد،- تِ الْقُنبُلَةُ: بمب منفجر و ذرات آن پراكنده شد،- الصُّبحُ: بامداد برآمد،- عَنهُ اللّيلُ: شب از او رخت بر بست،- عليهم العَدُوُّ: دشمن از هر سو بر آنها تاخت،- بِالْعَطَاءِ: كريم و بخشنده شد.

=انْفَجَعَ-

انْفِجَاعًا [فجع] : ميل بسيار به غذا كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الإنْفَحَة-

[نفح] : ماده ى پنير كه از شكم بزغاله درآورند. اين واژه را در زبان متداول (الْمجبَنَة) گويند.

=الإنْفِحَة-

[نفح] : مترادف (الإنْفَحَة) است.

=الإنْفَحَّة-

[نفح] : مترادف (الإنْفَحَة) است.

=انْفَحَجَ-

انْفِحَاجًا [فحج] تْ ساقاهُ: دو ساق پايش از هم باز و فاصله گرفتند.

=انْفَخَتَ-

انْفِخَاتًا [فخت] السقفُ: سقف سوراخ شد.

=أَنْفَدَ-

إنْفَادًا [نفد] القومَ: ميان آن قوم را شكافت و گذر كرد،- القَومُ: دارائى آنها نابود شد يا توشه ى آنها تمام شد،- تِ البِئْرُ:

آب چاه تمام شد،- الشي ءَ: آن چيز را نابود كرد.

=انْفَدَى-

انْفِدَاءً [فدي] : فدائى شد.

=انْفَدَغَ-

انْفِدَاغًا [فدغ] : آن چيز شكست.

=أَنْفَذَ-

إنْفَاذًا [نفذ] السهمَ الرميَّةَ: تير را از شكار گذراند،- الكِتَابَ الى فُلان: نامه را به سوى فلان فرستاد، الحَاكِمُ الأَمرَ: حاكم آن دستور را اجرا كرد،- الرّجُلُ القومَ: آن مرد از ميان آن قوم گذشت،- عَهْدَهُ: عهد و پيمان خود را امضا كرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت