با منحنى در نقطه اتصال است.
نگهبان و پاسدار تاكستان و كشتزارها، عينك كه در زبان متداول به آن (ناضور) گفته مى شود، بزرگ قوم كه مورد توجه قوم خود باشد.
=النَّاظُورَة-
پيشوا و بزرگ قوم كه مورد توجه قوم خود باشد، اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود.
=ناعَ-
-نَوْعًا [نوع] الغصنُ: شاخه درخت كج شد،- الشّي ءُ: فزونى و برترى يافت،- تِ العُقَابُ: عقاب براى فرود آمدن كج شد،- الرّجُلُ: گرسنه شد، تشنه شد،- فلانٌ الشي ءَ: چيزى را با فروتنى مطالبه كرد.
=ناعَ-
نَيْعًا [نيع] الغصنُ: شاخه درخت خم و يا كج شد.
=النَّاعِبَة-
«ناقةٌ ناعِبَةٌ» ج نَوَاعِب: ماده شتر تندرو.
=النَّاعِجَة-
ج نَوَاعِج من النساءِ أو النوق: زن سفيد يا ماده شتر سفيد رنگ؛ «ناقةُ ناعِجةٌ» : ماده شتر تندرو كه با آن گاوهاى وحشى را شكار مى كنند.
=النَّاعِس-
ج نُعَّس: فا.
=النَّاعِسَة-
ج نَاعِسَات و نَوَاعِس: مؤنث (النَّاعسِ) است.
=النَّاعِقَانِ-
(فك) : دو ستاره آسمان از ستاره هاى جوزا.
=النَّاعِل-
فا، مردى كه داراى كفش بسيار است، گورخر جهت سفتى سم آن؛ «رجُل ناعِلٌ» : مرد كفش دار؛ «حافِرٌ ناعلٌ» : سم نعل دار.
=ناعَمَ-
مُنَاعَمَةً [نعم] الرجُلُ: در رفاه و آسايش بسر برد،- الرجُلَ: او را در رفاه و آسايش قرار داد،- الحبلَ و غيرَهُ: ريسمان را محكم و استوار كرد.
=النَّاعمِ-
فا، آنچه كه نرم كوبيده شده باشد؛- «بُن ناعِمٌ و ترابٌ ناعِمٌ» : قهوه نرم و كوبيده شده، خاك نرم،- من العيش: زندگى فراخ و پر نعمت،- من الثياب: جامه نرم و نازك،- من النَّبات: گياه راست و رسيده.
=النَّاعِمَة-
مؤنث (النَّاعِم) است، زنى كه در رفاه و آسايش باشد، باغچه، و بمعناى گياهى است كه آنرا (القُوَيْسَة) نامند.
=النَّاعُور-
[نعر] : رگ يا زخمى كه از آن خون روان باشد، چرخ آسياب، چرخ چاه و آبكش.
=النَّاعُورَة-
ج نَوَاعِير [نعر] : چرخ چاه كه با آن آب از چاه بيرون آورند.
=النَّاعِي-
ج ناعُون و نُعَاة و نُعْيَان [نعي] : فا، آنكه خبر مرگ كسى را بدهد، رسوا كننده.
=ناغَى-
مُنَاغَاةً [نغو] الصبيَّ: با كودك چنان سخن گفت كه ويرا شگفت زده و خورسند نمود،- المرأَةَ: با آن زن عشقبازى كرد،- الرجُلَ: با او مسابقه داد، بر او چيره شد، به او نزديك شد،- الموجُ السَّحابَ: موج دريا بلند شد و به نزديكى ابر رسيد.
=ناغَشَ-
مُنَاغَشَةً [نغش] هُ: با او گفتگو كرد.
النَّاغِض-
ج نُغَّض: اسم فاعل است،- مِنَ الإنسَان: بيخ گردن انسان كه سر با آن حركت مى كند،- منَ الكتف: استخوان نازك دو طرف كتف كه همواره حركت ميكند؛- «غيمٌ ناغِضٌ» : ابرى كه قسمتهائى از آن بدنبال ساير قسمتهايش در حركت باشند.
=ناغَمَ-
مُنَاغَمَةً [نغم] هُ: با او آهسته و بنرمى سخن گفت.
=النَّاغِيَة-
[نغو] : كلمه، واژه.
=نافَ-
-نَوْفًا [نوف] الشي ءُ: آن چيز بلند شد،- على الشّي ء: بر آن چيز مشرف شد،- البعيرُ: شتر دراز و بلند شد.
=نافَى-
مُنَافَاةً [نفي] هُ: او را دنبال كرد؛ «هذا يُنافى ذاك» : اين با آن مخالف است و با هم منافات دارند.
=نافَتَ-
مُنَافَتَةً [نفت] الرجُلُ: خشمگين شد؛- تِ القِدْرُ: ديگ بسيار جوشيد.
=نافَثَ-
مُنَافَثَةً [نفث] هُ: با وى سخن گفت و او را خوشحال كرد.
=النَّافِث-
فا، افسونگر.
=النَّافِثة-
مؤنث (النَّافِث) است.
=النَّافِج-
فا، «صوتٌ نافِجٌ» : صداى رسا و بلند.
=النَّافِجَة-
ج نَوَافِج: مؤنث (النافِج) است، ابرى كه باران بسيار داشته باشد، بادى كه با شدت آغاز بوزيدن كند، دختر كه با مهريه خود دارائى پدرش را زياد كند، انتهاى دنده ها، نافه آهو كه در آن مشك جمع شود، ظرف مشك.
=نافَحَ-
مُنَافَحَةً [نفح] هُ: با او دشمنى ورزيد،- عن فلان: از او پشتيبانى كرد.
=نافَدَ-
مُنَافَدَةً [نفد] هُ: او را محاكمه كرد و با او مجادله و استدلال نمود تا دليل او را باطل كند.
=نافَذَ-
مُنَاقَذَةً [نفذ] هُ: او را محاكمه نمود.
=النَّافِذَ-
فا، آنكه در كارهاى خود قاطع باشد؛ «نافِذُ الكلمةِ» : مرد با نفوذ؛ «امْرٌ نافِذٌ» فرمان لازم الاجراء؛ «أصبح نافِذًا» امر به اجرا در آمد؛ «طريقٌ نافِذٌ» : راه عمومى.
=النَّافِذَة-
ج نَوَافِذ: مؤنث (النَّافِذ) است، پنجره، روزنه.
=نافَرَ-
نِفَارًا و مُنَافَرَةً [نفر] هُ: او را بدادرسى و محاكمه كشانيد، در اصل و نژاد خود بر او فخر كرد.
=النَّافِر-
فا، غلبه كننده.
=النَّافِرَة-
مؤنث (النافِر) است؛ «نافِرَةُ الرجُلِ» : خانواده و خويشاوندان نزديك مرد.
=نافَسَ-
نِفَاسًا و مُنَافَسَةً [نفس] فلانًا في الأَمر: با او رقابت و هم چشمى كرد،- في الشي ءِ:
در چيزى بسيار مبالغه كرد، تمايل به چيزى نمود كه بهر صورت آنرا بدست آورد.
=النَّافِس-
فا، حسود، چشم زخم رساننده، چيز نفيس و مرغوب، تير چهارم يا پنجم از تيرهاى قمار.
=النَّافِشَة-
«إِبلٌ أو غَنَمٌ نافِشةٌ» : شتران يا گوسفندانى كه در شب بدون چوپان به چرا روند.
=النَّافِض-
فا، تب و لرز؛ «ثوبٌ نافِضُ» :