قصد به طرف راست و چپ روى نمود.
اشْتِكَاءً [شكو] : مترادف (تَشَكّى) است.
=اشْتَكَلَ-
اشْتِكَالًا [شكل] الأمرُ: امر مشتبه شد.
=اشْتَلَقَ-
اشْتِلَاقًا [شلق] : با انديشيدن ملاحظه كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=اشْتَمَّ-
اشْتِمَامًا [شمّ] الشي ءَ: آن چيز را بوئيد.
=اشْتَمَلَ-
اشْتمالًا [شمل] بالثوب: جامه را بر خود پيچيد و همه اندام خود را پوشانيد،- الأمرُ عليه: آن امر شامل بر او شد،- على كذا: شامل آن چيز شد، متضمن آن شد،- على فلان: او را محافظت و نگهدارى نمود،- الرّجُلُ: آن مرد شتاب كرد،- في الحَاجَةِ: براى بدست آوردن نياز آماده شد و شتاب كرد.
=اشْتَنَّ-
اشْتِنَانًا [شنّ] السقاءُ: مشك پوسيده و خشك شد.
=اشْتَهَى-
اشْتِهَاءً [شهو] الشي ءَ: آن چيز را دوست داشت و با رغبتى بسيار آنرا خواست.
=اشْتَهَرَ-
اشْتِهَارًا [شهر] : معروفيت بدست آورد، مشهور شد،- بِكَذَا: به چيزى معروف شد،- الأَمْرُ: آن امر منتشر و پخش شد،- الأمرَ: آن كار را معروف و آشكار كرد.
=اشْتَوَى-
اشْتِوَاءً [شوي] : اين واژه مطاوع (شَوَى) است،- الرجُلُ: گوشت را بريان كرد.
=اشْتَوَرَ-
اشْتِوَارًا [شور] القومُ: آن قوم با هم مشورت كردند.
=الأَشَجّ-
ج شُجّ [شجّ] : آنكه در سرش شكستگى يا اثر شكستگى باشد.
=أَشْجَى-
إشْجَاءً [شجو] الرجلَ: آن مرد را اندوهگين كرد، او را شادمان كرد و بطرب آورد، او را برانگيخت، او را غمگين كرد،- الغريمَ او السّائِلَ: بدهكار يا گدا را با دادن چيزى بوى راضى نمود و رفت.
=أَشْجَبَ-
إشْجَابًا [شجب] هُ: او را اندوهگين كرد.
=أَشْجَرَ-
إشْجَارًا [شجر] المكانُ: در آن مكان درخت روئيده شد.
=الأَشْجَع-
م شَجْعَاء، ج شُجع [شجع] : اسم تفضيل است، دلير، شير، سر آمد زيبائى، بلند، روزگار،- (ع ا) : واحد (الأَشَاجِع) است بمعناى رگ پشت دست.
=الإشْجَع-
[شجع] (ع ا) : واحد (الأَشَاجع) است.
=أَشْجَنَ-
إشْجَانًا [شجن] هُ: او را اندوهگين كرد،- الكرمُ: درخت انگور داراى شاخه هاى انبوه و پيچيده شد.
=أَشْحَى-
إشْحَاءً [شحو] فاهُ: دهان خود را باز كرد.
=أَشْحَذَ-
إشْحَاذًا [شحذ] السكّينَ: چاقو را تيز كرد.
=أَشْحَطَ-
إشْحَاطًا [شحط] هُ: او را دور كرد.
=أَشْحَمَ-
إشْحَامًا [شحم] : پيه در نزد او افزون شد،- القومَ: آن قوم را غذاى چرب خورانيد.
=أَشْحَنَ-
إشْحَانًا [شحن] المكانَ: آن مكان را پُر كرد.
=أَشْخَصَ-
إشْخَاصًا [شخص] هُ الى قومهِ: او را به خانواده اش برگردانيد،- الرّجُلُ: هنگام رفتن آن مرد رسيد،- الرّامي: تير او از بالاى هدف گذشت،- هُ: او را دلتنگ كرد،- به: از او غيبت و بد گوئى كرد،- لهُ في المَنْطِق،- اليهِ: با او ترشروئى و اخم كرد.
=الأُشْخُوب-
ج أَشَاخِيب [شخب] : صداى بيرون شدن شير از پستان دام.
=أَشَدَّ-
إشْدَادًا [شدّ] : به سنّ رشد و عقل رسيد.
=الأُشُدُّ-
[شدّ] : مترادف (الأَشُدّ) است.
=الأَشُدُّ-
[شدّ] : بالغ شدن و به حد رشد رسيدن؛ «بَلَغَ فلانٌ اشُدَّهُ» : فلانى نيرومند شد كه بمعناى ادراك و بلوغ است، و زمان آن در فاصله هيجده تا سى سالگى از عمر انسان است (اين واژه بصورت جمع است و مفرد ندارد) .
=الأَشَدّ-
[شدّ] : افعل تفضيل است؛ «اشَدُّ سوادًا» : سياهتر؛ «اشَدُّ غضبًا» :
خشمگين تر؛ «اشدُّ ما يكون» : منتهاى چيزى؛ «رُوحُهُم اشَدُّ ما يكون تَعَطُّشًا الى العلم» :
دل آنها در نهايت تشنگى و شيفتگى به دانش است.
=أَشْدَى-
إشْدَاءً [شدو] : آواز را به خوبى اجراء كرد.
=الأَشْدَق-
م شَدْقَاء، ج شُدْق [شدق] : آنكه دو گوشه دهان وى از درون فك پائين فراخ باشد، سخنور بليغ.
=أَشْدَنَ-
إشْدَانًا [شدن] تِ الظبيةُ: بچه آهو نيرومند شد و از مادر خود بى نياز گرديد.
=أَشدَهَ-
اشْدَاهًا [شده] الرجُلَ: آن مرد را سرگردان كرد.
=أَشَدَّ-
إشْذَاذًا [شذّ] : سخن بى قاعده و بر خلاف قياس گفت،- الشي ءَ: آن چيز را غير عادى كرد، آن را دور كرد.
=أَشَرَ-
أَشْرًا الخشبة: چوب را تراشيد،- الأَسْنَانَ: دندانها را تيز و تميز كرد.
=أَشِرَ-
-أَشَرًا: خوشحال و بى خيال شد.
=أَشَّرَ-
تَأْشِيرًا على ورقة: بر روى كاغذ ياد داشت كرد؛ «اشَّرَ على جَوَازِ سَفَرِه أو اجَازَتِه» : گذرنامه يا پروانه خروج او را امضاء كرد،- الأسنانَ: گوشه هاى دندانها را پاك و تيز و تميز كرد.
=أَشَرَّ-
إشرَارًا [شرّ] فلانًا: او را به شرّ نسبت داد، او را راند،- اللَّحْمَ أو الثوبَ: گوشت يا جامه را در آفتاب يا در معرض هوا قرار داد تا خشك شود،- الشي ءَ: آن چيز را آشكار ساخت.
=الأُشُر-
ج أُشُور: تيزى و آراستگى دندان بگونه طبيعى و مصنوعى.
=الأَشُر-
ج أَشُرون: مترادف (الأَشِر) است،- ج أُشُور بمعناى (الأُشُر) است.
=الأَشِر-
ج أَشِرُون: شادمان و بى خيال.
=أَشْرَى-
إشْرَاءً [شري] الزمامَ: مهار را تكان داد،- الشي ءَ: آن چيز را كج