من الشجر: درخت پر شاخ و برگ.
=الوَزّ-
ج وَزَّات [وزز] : مرادف (الإِوَزّ) است و بمعناى غاز است.
=وَزَى-
-وَزْيًا [وزي] الشي ءُ: آن چيز جمع و منقبض شد.
=الوَزَارَة-
دولت، حكومت، رتبه وزير.
=الوِزَارَة-
مرادف (الوَزَارَة) است.
=الوَزَّال-
(ن) : گياهى است بدون برگ با ساقه هاى دايره اى و داراى شكوفه اى زيبا و زرد رنگ.
=الوِزَان-
برابرى چيزى در وزن با چيزى ديگر؛ «هو وِزانُ الشي ءِ و بوِزانِه» : معادل آن چيز در وزن است.
=الوزَانَة-
برابرى و تعادل.
=وَزَبَ-
-وُزُوبًا الماءُ و نحوُهُ: آب و مانند آن روان شد.
=الوَزَّة-
ج وَزَّات [وزّ] : مؤنث (الوَزُّ) است.
=وَزَرَ-
-وَزْرًا و وِزْرًا الشي ءَ: آن چيز را با خود برداشت،- الرَّجُلُ: آن مرد چيز سنگين را بر پشت خود برداشت،- وِزرًا الرَّجُلَ: بر آن مرد چيره شد،- وَزَارَةً للملِك: وزير شاه شد،- يَوْزَرُ وَزْرًا و وِزْرًا و زِرَةً: گناه كرد، مرتكب گناه شد.
=وَزِرَ-
يَوْزَرُ وَزْرًا و وِزْرًا و زِرَةً: گناه كرد، مرتكب گناه شد.
=وُزِرَ-
وَزْرًا و وِزْرًا و زِرَةً: گناه كرد،- فُلانٌ:
فلانى به گناهي كشيده شد.
=الوِزْر-
مص،،- ج اوزار: گناه، سنگينى، بار سنگين، توشه مسافر؛ «اوْزَارُ الحربِ» :
ابزار جنگ.
=الوَزَر-
پناهگاه، كوه بلند، هر سنگر و پايگاه.
=الوِزْرَة-
ج وِزْرَات و وِزِرَات و وِزَرَات؛ پوشاكى كوچك.
=وَزَعَ-
-وَزْعًا الجيشَ: آرتش را صف آرائى كرد،- فُلانًا او بِفُلانٍ: از او جلوگيرى كرد،- فُلانًا بفلانٍ: او را از فلانى راند و دور كرد.
=وَزَّعَ-
تَوْزِيعًا [وزع] المالَ بينهم: مال را ميان آنها پخش كرد،- الْمَالَ عليهم: مال را ميان آنها تقسيم كرد.
=الوَزَعَة-
جمع (الوازع) است، ياران شاه و گارد ويژه او، اميرانى كه مردم را از منكرات باز دارند.
=الوَزَغَ-
لرزش و تكان خوردن، مرد ترسو و تنبل.
=الوَزَغَة-
ج وَزَغ و وِزَاغ و أَوْزاغ و وِزْغان و إزْعان (ح) : گونه اى از جانوران خزنده مانند مارمولك.
=وَزَنَ-
-وَزْنًا و زِنَةً الشي ءَ: آن چيز را سنجيد تا وزن آنرا بداند؛ «هذا يَزِنُ رطلًا» : اين چيز يك رطل وزن دارد،- لهُ الدّراهمَ و غيرها:
پولها را وزن كرد و به او داد،،- الأرضَ:
زمين بلندترى را براى خود برگزيد،،- الشِّعْر: شعر را تنظيم و مطابق با ميزان و قافيه سرود.
=وَزُنَ-
يَوْزُنُ وَزَانَةً الشي ءُ: آن چيز سنگين شد،- الرّجُلُ: صاحب نظر و خردمند و برتر شد.
=وَزَّنَ-
تَوْزِينًا [وزن] نفسَهُ على كذا: خود را براى آن كار آماده كرد.
=الوَزْن-
مص،،- ج اوْزان: مثقال؛ «هُو وَزْنُ الشّي ء» : او روبروى آن چيز يا معادل آن در وزن است؛ «اقام وَزْنًا كبيرًا لكذا» : براى آن اهميت بسيار قائل شد.
=الوَزْنَة-
اسم مرّه از (وَزَنَ) است، زن خردمند و استوار رأى،- و در نزد مردم لبنان بمعناى سه رطل است.
=الوِزْنَة-
اسم نوع از (وَزَنَ) است.
=الوَزْوَاز-
[وزوز] : آنكه هنگام راه رفتن گامهاى كوتاه بردارد و تنش جنبان باشد، مرد سبكبال و كوتاه،- (ح) : نام پرنده ايست.
=وَزْوَزَ-
وَزْوَزَةً [وزوز] : با گامهاى كوتاه و جنبانيدن تن راه رفت، سبك شد و با شتاب پريد.
=الوَزِير-
ج وُزَرَاء و أَوْزَار: وزير، عضو هيأت دولت، معاون.
=الوَزِيم-
عند أَرباب علم النبات: عضو مادگى در گلها و درختان شامل تخمدان و خامه و كلاله.
=الوَزِيمِيَّة-
(ن) : گونه اى گياه از رسته نجيليات است كه داراى ساقه اى بلند در چند متر و گلهاى آن به رنگ نقره مى باشد.
=الوَزِين-
دانه آرد شده حنظل؛ «فلانٌ وَزينُ الرّأي» : فلانى استوار رأى است.
=وَسَى-
-وَسْيًا [وسي] رأْسَهُ: موى سر خود را تراشيد.
=الوُسَاد-
ج وُسُد: بالش، پشتى.
=الوَسَاد-
ج وُسُد: مرادف (الوُساد) است؛ «لَزِمَ الوَسادَ» : از بستر خواب بيرون نيامد.
=الوِسَاد-
ج وُسُد: مرادف (الوُساد) است.
=الوُسَادَة-
ج وُسَادَات و وَسَائِد: بالش، ناز بالش.
=الوِسَادَة-
ج وِسَادَات و وَسَائِد: مخده، بالش.
=الوَسَاطَة-
مص، وساطت، ميانجيگرى.
=الوِسَام-
ج أَوْسِمَة [وسم] : نشان و داغ ستوران، مدال، نشان افتخار؛ «وِسامُ الاستحقاق» :
نشان شايستگى؛ «وِسام جَوْقة الشّرف» : نشان لياقت و بزرگى.
=الوَسَامَة-
مص، اثر زيبائى، زيبائى و خوشگلى.
=وَسِخَ-
يَوْسَخُ و يَاسَخُ و يَيْسَخُ وَسَخًا الشي ءُ: آن چيز چرك و كثيف شد، بر روى آن چركى نشست.
=وَسَّخَ-
تَوْسِيخًا [وسخ] الشي ءَ: آن چيز را چرك كرد.
=الوَسَخ-
ج أَوْساخ: چركى و كثافت كه بر روى جامه و مانند آن نشيند.
=الوَسِخ-
«شي ءٌ وَسِخٌ» : آنچه كه بر روى آن چركى قرار گرفته باشد.
=وَسَّدَ-
تَوْسِيدًا [وسد] هُ الوِسادةَ: بالش را زير سر خود نهاد،- الَيهِ الْأَمر: امر را به او اسناد كرد.
=وَسَطَ-
-وَسْطًا وسِطَةَ المكانَ أو القومَ: ميان آن جاى و يا قوم نشست،- وَسَاطَةً القومَ و فيهم: