آن مسائِل را فروعى از اين اصل قرار داد و نتيجه گرفت.
مص،- ج فُرُوع: يك قسمت و يا شعبه، دارائى بسيار،- مِنْ كُلِّ شَي ءٍ: و از هر چيزى آنچه كه از اصل خارج شده باشد مانند شاخه درخت،- في المَسائِلِ العلمية:
آنچه كه بر موضوع ديگرى بنا شده باشد و با آن در قبال اصل مقايسه كنند؛ «فَرْعُ القوم» : بزرگ قوم؛ «فَرْعُ الْمَرْأَة» : موى سَرِ زن؛ «فَرْعُ الأُذُنِ» : بالاى گوش؛ الْفَرْع جَمْع فِرَاع: مجراى آب.
=الفَرْعَاء-
مؤنث (الأَفرع) است؛ «فَرْعَاءُ الطريقِ» : راه بلند و قسمتهاى بالاى آن.
=الفَرْعَة-
ج فِرَاع: قُلّه كوه، قسمت بالاى راه.
=الفَرَعَة-
عند الإسكافة: چرم دوخته شده كه پُشت پا و دو طرف آن را بپوشاند.
=فَرْعَنَ-
فَرْعَنَةً [فرعن] الرجُلُ: خود بزرگ بين شد، زيرك و تباه كار شد.
=الفَرْعَنَة-
زيركى و تباهكارى، بى قيدى و بى بند و بارى.
=فُرْعُون-
ج فراعِنَة [فرعن] : مرادف (فِرْعون) است.
=فُرْعَوْن-
ج فراعِنَة: مرادف (فِرْعَون) است.
=فِرْعَوْن-
ج فَراعِنة: هر سركش و تباهكارى، لقب هر يك از پادشاهان مصر باستان است.
=الفَرْعِيّ-
منسوب به (الفَرْع) است.
=الفَرْعِيَّة-
مؤنّث (الفَرعِيّ) است «لَجْنَةٌ فَرْعِيَّةٌ» : كمسيونى كه از هيئتى ديگر مُنشعب باشد.
=فَرَغَ-
-فَرَاغًا و فُرُوغًا من العمل: از كار فارغ شد،- لَهُ وَ إلَيهِ: به سوى او رفت،- فَروغًا الرَّجُلُ: مُرد، بدرود زندگى گفت،- الظَّرْفُ: ظرف خالى شد،- فُلانٌ مِنَ الشَّي ءِ: كار را تمام كرد،-- فُرُوغًا دَمُهُ:
خون او به هدر رفت،- فَرْغًا عليهِ المَاءَ: آب بر او ريخت.
=فَرِغَ-
-فَرَاغًا و فُرُوغًا من العمل: از كار فارغ شد،- لَهُ و اليهِ: قصد او كرد و به سوى او رفت،- فَرْغًا عَلَيهِ المَاءَ: آب بر آن ريخت،- فَراغًا المَاءُ: آب ريخته شد.
=فَرَّغَ-
تَفْرِيغًا [فرغ] الإِنَاءَ: ظرف را خالى كرد،- الماءَ: آب را ريخت،- البَاخِرةَ: كالا را از كشتى پياده كرد،- الدِّماءَ: خونها را ريخت.
=الفَرْغ-
ج فُرُوغ: سرزمين خشك و خالى، دهانه ظرف كه از آن آب ريخته شود.
=الفِرْغ-
مرادف (الفَرَاغ) است.
=الفَرِغ-
مرادف (الفَارِغ) است.
=الفَرْغَاء-
«طعنةٌ فَرْغَاء» : ضَربه سخت و كارى.
=الفَرْفَار-
[فرفر] (ن) : نام درختى است كه در برابر آتش مقاومت دارد و رنگ آن سياه مانند آبنوس است و خوشبو است، از آن سبد چوبى مى سازند.
=فَرْفَحَ-
فَرْفَحَةً [فرفح] فلانٌ: با نشاط شد، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَرْفَحَة-
[فرفح] : نشاط. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَرْفَحِين-
(ن) : نام گياهى است خوردنى از رسته (الرِّجليات) . اين كلمه آرامى است.
=فَرْفَرَ-
فَرْفَرَةً [فرفر] : در راه شتاب كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را تكان داد،- الفَرسُ اللِّجامَ: اسب لگام را تكان داد تا از سر خود بيرون كشد،- الرَّجُلُ في كَلَامِهِ: در سخن خود زياده روى كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را شكست،- الطَّائِرُ: پرنده بالهاى خود را به هم زد همچنانكه موقع ذبح مى كند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفُرْفُر-
[فرفر] : مرادف (الفِرْفِر) است.
=الفِرْفِر-
[فرفر] : گنجشك.
=فَرْفَطَ-
فَرْفَطَةً [فرفط] الشي ءَ: آن چيز را قطعه قطعه كرد. (اين كلمه سريانى است) .
=الفَرْفُور-
[فرفر] (ح) : شبْ پَرِه، پروانه. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَرْفُوطَة-
ج فَرافِيط [فرفط] : قطعه اى كوچك از آنچه كه بصورت قطعات درآمده باشد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=فَرَقَ-
-فَرْقًا و فُرقَانًا بينهما: ميان آن دو جدائى افكند،- البَحْر: خود را به دريا افكند و دريا را شكافت،- فَرْقًا الشَّعْرَ: موى سر را شانه زد و از وسط سر به دو طرف آن فرو آويخت،- فَرْقًا و فروقًا لَهُ الطَّريقُ: راه براى او آشكار شد،- فُروقًا الأمرُ لِفُلانٍ: امر براى فُلانى واضح و آشكار شد،- لَهُ عَنِ الشَّي ءِ:
آن چيز را براى او آشكار ساخت.
=فَرِقَ-
-فَرَقًا منهُ: از او بسيار ترسيد.
=فَرَّقَ-
تَفْرِيقًا و تَفْرِقَةً [فرق] الشي ءَ: آن را توزيع و تقسيم كرد،- شَعْرَهُ بِالْمِشْط: موى خود را با شانه از وسط به دو طرف آن فرو آويخت،- الرَّجُلَ: او را ترسانيد.
=الفُرْق-
تورات، قرآن.
=الفَرْق-
مص، ج فُروق: فرق ميان موىِ سر، اختلاف، تميز دادن.
=الفِرْق-
يك قسمت از هر چيزى، نيمه جدا شده از چيزى، گروهى از بچّه ها، گلّه بزرگ از گوسفندان و مانند آن، زمين بلند و مرتفع.
=الفَرُق-
بسيار ترسو.
=الفَرَق-
مص، ج افَراق و افْرُق: مرادف (الفَرْق) است، بامداد يا سپيده دم، ترس، فاصله ميان دو چيز.
=الفَرِق-
معادل (الفَرْق) است.
=الفَرْقَاء-
مؤنّث (الأفرق) است.
=الفُرْقَان-
مص، آنچه كه ميان حق و باطل را جدا كند، بُرهان، تورات، قرآن، پيروزى، بامداد يا سحر.
=الفُرْقَة-
جدا شدن، جدائى.
=الفِرْقَة-
ج فِرَق: گروهى از مردم.
=الفَرُقَة-
مؤنّث (الفَرُق) است.
=الفَرِقَة-
مؤنّث (الفَرِق) است.
=الفَرْقَد-
[فرقد] (فك) : نام ستاره اى است در قطب شمال كه راهنما است و در كنار اين ستاره، ستاره كم نور ديگرى است كه به