فهرس الكتاب

الصفحة 727 من 1009

=القِنْبَاز-

ج قَنَابِيز: مُرادف (الغِنْباز) است.

=القُنْبُرَاء-

ج قُبَّر و قُبَر و قَنَابِر (ح) : مُرادف (القُبَّرِة) است.

=القُنْبَرَاء-

ج قُبّر و قُبَر و قَنَابِر (ح) : مُرادف (القُبَّرة) است.

=القُنْبُرَانِيَّة-

«دَجاجةٌ قَنْبُرانِيَّة» : مرغ تاج به سر، پرنده كاكُل دار.

=القُنْبُرَة-

پرى كه بر سر مُرغ در آيد،- ج قَنابِر (ح) : گونه اى گنجشك.

=القُنْبَرَة-

ج قَنَابِر (ح) : مُرادف (الْقُنْبُرُة) است.

=قَنْبَعَ-

قَنْبَعَةً [قنبع] تِ الشجرةُ: گل درخت يا ميوه آن در غنچه پديد آمد.

=القُنْبُع-

پوشش غنچه درخت، غلاف هاى گندم در ميان خوشه.

=القُنْبُعَة-

مُرادف (القُنبُع) است.

=قَنْبَلَ-

قَنْبَلَةً [قنبل] العدوَّ (ا ع) : بر روى دشمن بمب انداخت.

=القَنْبَل-

ج قَنَابِل: گروهى از مردم يا اسبها.

=القُنْبُلَة-

ج قَنَابِل [قنبل] : بمب و انواع آن مانند بمب آتش زا و بمب ميكروبى و بمب اتم و بمب زهرآلود ... ،- اليَدَوِيَّة:

بمب دستى، نارنجك.

=القَنْبَلَة-

ج قَنَابِل [قنبل] : مُرادف (القَنْبَل) است.

=القُنَّبِيط-

(ن) : كلم برگ كه از رسته (صَلِيبيَّات) است و به آن (الْقَرنَبِيط) نيز گويند.

=قَنَتَ-

-قُنُوتًا: فرمانبردارى كرد، به سوى خدا فروتنى كرد، نماز خواند،- لَهُ: در برابر او زبون شد،- قَنَانَةً: كم غذا شد.

=القُنَّة-

ج قُنَن و قِنَان و قُنُون و قَنَّات [قنّ] : تپه، قله كوه، قنَّةُ كُلِّ شَىْ ءٍ»: بالاى هر چيزى.

=القِنَّة-

ج قِنَن [قنّ] : هر يك از رشته هاى به هم پيچيده رسن، نام داروئى است.

=القَنْد-

ج قُنُود: قند- اين واژه فارسى است.

=القُنْدُر-

(ح) : سگ آبى- اين واژه فارسى است.

=القُنْدُس-

(ح) : مُرادف (القُنْدرُ) است.

=القَنْدَلَفْت-

خدمتگزار كليسا- اين واژه يونانى است.

=القُنْدُول-

(ن) : نوعى گياه خاردار كه داراى گلهاى زرد رنگ مى باشد و در خاورميانه بسيار كشت مى شود.

=القُنْدُولَة-

(ن) : واحد (القُنْدُول) است.

=القَنْدِيَّة-

(ن) : گونه اى گياه زينتى از رسته ى قرنيّات است- ارتفاع اين درخت بالغ بر ده متر مى شود كه داراى برگهاى درشت و پهن است و در زمستان مى رويد.

=القِنْدِيل-

ج قَنَادِيل: چراغ- لاتينى است.

=قَنَصَ-

-قَنْصًا الطيرَ: پرنده را شكار كرد.

=القَنَص-

شكار كردن.

=القُنْصُل-

ج قَنَاصِل: كُنسول.

=القُنْصُلِيَّة-

كنسولگرى، خانه يا محل كار كنسول.

=قَنَطَ-

-قُنُوطًا: نااميد شد،- هُ: او را از چيزى بازداشت.

=قَنِطَ-

-قَنَطًا: نوميد شد.

=قَنُطَ-

-قَنَاطَةً: نااميد شد.

=قَنَّطَ-

تَقْنِيطًا [قنط] هُ: او را نااميد كرد.

=القَنِط-

نااميد، نوميد، مأيوس.

=القِنْطَار-

ج قَنَاطِير [قنطر] : مقياس وزن، يكصد رطل، مال بسيار؛ «قَنَاطِير مُقْنَطَرَة» :

مال بسيار و كامل.

=قَنْطَرَ-

قَنْطَرَةً [قنطر] الرجُلُ: مال بسيارى بدست آورد گوئى كه با قنطار وزن مى شود،- الْفَارِسُ: سواره از اسب خود بر زمين افتاد.

=القِنْطِر-

[قنطر] : بلاى سخت،- (ح) : نام پرنده ايست.

=القَنْطَرَة-

[قنطر] : مص،- ج قَنَاطِر: پُل كه بر روى آب زنند، ساختمان بلند، ساختمانى كه به شكل كمان (قوس) باشد.

=القَنْطُرْيُون-

(ن) : نوعى گياه از رسته (المُرَكّبات) است كه در پزشكى بعنوان داروى ضد تب مورد استفاده قرار مى گيرد.

=القَنْطَرْيُون-

الصغير (ن) : نوعى گياه تلخ است از رسته (الجَنْطِيَانِيَّات) كه گلهاى آن سرخ و يا زرد است و در پزشكى گونه اى داروى ضد تب است و همچنين در تهيه بعضى از نوشابه ها مورد استفاده قرار مى گيرد.

=القَنْطُورِيُون-

(ن) : مُرادف (القَنْطُرْيُون) است.

=القِنْطِير-

[قنطر] : بلاى سخت.

=قَنَعَ-

-قُنُوعًا: خاشعانه و خاضعانه سؤال كرد.

=قَنِعَ-

-قَنَعًا و قَنَاعَةً و قُنْعَانًا: به آنچه كه دارد قانع است، به آنچه كه قسمت او شده راضى است.

=قَنَّعَ-

تَقْنِيعًا [قنع] هُ: او را قانع كرد،- الْمَرْأَةَ:

بر سر آن زن روسرى پوشانيد،- رَأْسَهُ بِالسَّيْفِ او الْعَصا: با شمشير يا چوب بر سر او زد،- هُ خِزيةً وَ عَارًا: او را به ننگ و عار نسبت داد،- الدّيكُ: خروس پرهاى اطراف گردن خود را بطرف سر برگردانيد.

=القُنْع-

ج قِنْعَة و أَقْنَاع: طبقى كه از شاخه هاى نخل سازند و در آن غذا نهند.

=القِنْع-

ج أَقْنَاع: اسلحه،- ج قِنْعَة و اقْناع:

مُرادف (القُنع) است.

=القَنِع-

آنكه به قسمت خود راضى باشد.

=القُنْعَان-

مص، «شاهِدٌ قُنْعَانٌ» : آنكه مورد اعتماد بوده و گواهى يا شهادت او را قبول داشته باشند اين كلمه در مذكر و مؤنّث و مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.

=القَنْعَان-

«رجُلٌ قَنْعَانٌ» : آنكه به چيز كم قانع و راضى باشد.

=القَنَعَة-

ماسه نرم،- مِنَ الْجَبَل وَ السَّنَام:

قسمت بالاى كوه يا كوهان.

=القُنْفُد-

ج قَنَافِد [قنفد] (ح) : مُرادف (الْقُنْفُذُ) است.

=القُنْفُدَة-

[قنفذ] (ح) : مؤنّث (الْقُنْفُذ) است.

=القُنْفُذ-

ج قَنَافِذ [قنفذ] (ح) : خار پشت.

=القُنْفَذ-

ح قَنَافِذ [قنفذ] (ح) : مُرادف (الْقُنْفُذُ) است.

=القُنْفَذة-

[قنفذ] (ح) : مؤنّث (الْقُنْفُذ) است.

=القُنْو-

ج أَقْنَاء و قُنْيَان و قِنْيَان و قُنْوَان و قِنْوان

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت