ج قَنَابِيز: مُرادف (الغِنْباز) است.
=القُنْبُرَاء-
ج قُبَّر و قُبَر و قَنَابِر (ح) : مُرادف (القُبَّرِة) است.
=القُنْبَرَاء-
ج قُبّر و قُبَر و قَنَابِر (ح) : مُرادف (القُبَّرة) است.
=القُنْبُرَانِيَّة-
«دَجاجةٌ قَنْبُرانِيَّة» : مرغ تاج به سر، پرنده كاكُل دار.
=القُنْبُرَة-
پرى كه بر سر مُرغ در آيد،- ج قَنابِر (ح) : گونه اى گنجشك.
=القُنْبَرَة-
ج قَنَابِر (ح) : مُرادف (الْقُنْبُرُة) است.
=قَنْبَعَ-
قَنْبَعَةً [قنبع] تِ الشجرةُ: گل درخت يا ميوه آن در غنچه پديد آمد.
=القُنْبُع-
پوشش غنچه درخت، غلاف هاى گندم در ميان خوشه.
=القُنْبُعَة-
مُرادف (القُنبُع) است.
=قَنْبَلَ-
قَنْبَلَةً [قنبل] العدوَّ (ا ع) : بر روى دشمن بمب انداخت.
=القَنْبَل-
ج قَنَابِل: گروهى از مردم يا اسبها.
=القُنْبُلَة-
ج قَنَابِل [قنبل] : بمب و انواع آن مانند بمب آتش زا و بمب ميكروبى و بمب اتم و بمب زهرآلود ... ،- اليَدَوِيَّة:
بمب دستى، نارنجك.
=القَنْبَلَة-
ج قَنَابِل [قنبل] : مُرادف (القَنْبَل) است.
=القُنَّبِيط-
(ن) : كلم برگ كه از رسته (صَلِيبيَّات) است و به آن (الْقَرنَبِيط) نيز گويند.
=قَنَتَ-
-قُنُوتًا: فرمانبردارى كرد، به سوى خدا فروتنى كرد، نماز خواند،- لَهُ: در برابر او زبون شد،- قَنَانَةً: كم غذا شد.
=القُنَّة-
ج قُنَن و قِنَان و قُنُون و قَنَّات [قنّ] : تپه، قله كوه، قنَّةُ كُلِّ شَىْ ءٍ»: بالاى هر چيزى.
=القِنَّة-
ج قِنَن [قنّ] : هر يك از رشته هاى به هم پيچيده رسن، نام داروئى است.
=القَنْد-
ج قُنُود: قند- اين واژه فارسى است.
=القُنْدُر-
(ح) : سگ آبى- اين واژه فارسى است.
=القُنْدُس-
(ح) : مُرادف (القُنْدرُ) است.
=القَنْدَلَفْت-
خدمتگزار كليسا- اين واژه يونانى است.
=القُنْدُول-
(ن) : نوعى گياه خاردار كه داراى گلهاى زرد رنگ مى باشد و در خاورميانه بسيار كشت مى شود.
=القُنْدُولَة-
(ن) : واحد (القُنْدُول) است.
=القَنْدِيَّة-
(ن) : گونه اى گياه زينتى از رسته ى قرنيّات است- ارتفاع اين درخت بالغ بر ده متر مى شود كه داراى برگهاى درشت و پهن است و در زمستان مى رويد.
=القِنْدِيل-
ج قَنَادِيل: چراغ- لاتينى است.
=قَنَصَ-
-قَنْصًا الطيرَ: پرنده را شكار كرد.
=القَنَص-
شكار كردن.
=القُنْصُل-
ج قَنَاصِل: كُنسول.
=القُنْصُلِيَّة-
كنسولگرى، خانه يا محل كار كنسول.
=قَنَطَ-
-قُنُوطًا: نااميد شد،- هُ: او را از چيزى بازداشت.
=قَنِطَ-
-قَنَطًا: نوميد شد.
=قَنُطَ-
-قَنَاطَةً: نااميد شد.
=قَنَّطَ-
تَقْنِيطًا [قنط] هُ: او را نااميد كرد.
=القَنِط-
نااميد، نوميد، مأيوس.
=القِنْطَار-
ج قَنَاطِير [قنطر] : مقياس وزن، يكصد رطل، مال بسيار؛ «قَنَاطِير مُقْنَطَرَة» :
مال بسيار و كامل.
=قَنْطَرَ-
قَنْطَرَةً [قنطر] الرجُلُ: مال بسيارى بدست آورد گوئى كه با قنطار وزن مى شود،- الْفَارِسُ: سواره از اسب خود بر زمين افتاد.
=القِنْطِر-
[قنطر] : بلاى سخت،- (ح) : نام پرنده ايست.
=القَنْطَرَة-
[قنطر] : مص،- ج قَنَاطِر: پُل كه بر روى آب زنند، ساختمان بلند، ساختمانى كه به شكل كمان (قوس) باشد.
=القَنْطُرْيُون-
(ن) : نوعى گياه از رسته (المُرَكّبات) است كه در پزشكى بعنوان داروى ضد تب مورد استفاده قرار مى گيرد.
=القَنْطَرْيُون-
الصغير (ن) : نوعى گياه تلخ است از رسته (الجَنْطِيَانِيَّات) كه گلهاى آن سرخ و يا زرد است و در پزشكى گونه اى داروى ضد تب است و همچنين در تهيه بعضى از نوشابه ها مورد استفاده قرار مى گيرد.
=القَنْطُورِيُون-
(ن) : مُرادف (القَنْطُرْيُون) است.
=القِنْطِير-
[قنطر] : بلاى سخت.
=قَنَعَ-
-قُنُوعًا: خاشعانه و خاضعانه سؤال كرد.
=قَنِعَ-
-قَنَعًا و قَنَاعَةً و قُنْعَانًا: به آنچه كه دارد قانع است، به آنچه كه قسمت او شده راضى است.
=قَنَّعَ-
تَقْنِيعًا [قنع] هُ: او را قانع كرد،- الْمَرْأَةَ:
بر سر آن زن روسرى پوشانيد،- رَأْسَهُ بِالسَّيْفِ او الْعَصا: با شمشير يا چوب بر سر او زد،- هُ خِزيةً وَ عَارًا: او را به ننگ و عار نسبت داد،- الدّيكُ: خروس پرهاى اطراف گردن خود را بطرف سر برگردانيد.
=القُنْع-
ج قِنْعَة و أَقْنَاع: طبقى كه از شاخه هاى نخل سازند و در آن غذا نهند.
=القِنْع-
ج أَقْنَاع: اسلحه،- ج قِنْعَة و اقْناع:
مُرادف (القُنع) است.
=القَنِع-
آنكه به قسمت خود راضى باشد.
=القُنْعَان-
مص، «شاهِدٌ قُنْعَانٌ» : آنكه مورد اعتماد بوده و گواهى يا شهادت او را قبول داشته باشند اين كلمه در مذكر و مؤنّث و مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.
=القَنْعَان-
«رجُلٌ قَنْعَانٌ» : آنكه به چيز كم قانع و راضى باشد.
=القَنَعَة-
ماسه نرم،- مِنَ الْجَبَل وَ السَّنَام:
قسمت بالاى كوه يا كوهان.
=القُنْفُد-
ج قَنَافِد [قنفد] (ح) : مُرادف (الْقُنْفُذُ) است.
=القُنْفُدَة-
[قنفذ] (ح) : مؤنّث (الْقُنْفُذ) است.
=القُنْفُذ-
ج قَنَافِذ [قنفذ] (ح) : خار پشت.
=القُنْفَذ-
ح قَنَافِذ [قنفذ] (ح) : مُرادف (الْقُنْفُذُ) است.
=القُنْفَذة-
[قنفذ] (ح) : مؤنّث (الْقُنْفُذ) است.
=القُنْو-
ج أَقْنَاء و قُنْيَان و قِنْيَان و قُنْوَان و قِنْوان