ج مَآكِيل [أكل] : آنچه كه خورده مى شود؛ «الْمَأْكُول و الْمَشْروُب» خوردني و نوشيدنى.
=المَأْلَج-
ج مَآلِج: ماله آهنى ويژه بنّا و گِل كار،- فارسى است- به اين كلمه در زبان متداول (مالَشْ) و يا (مَالَجْ) گفته مى شود. و فصيح عربى آن (المِسْيَعَة) است.
=المُؤَلَّف-
ج مُؤَلَّفَات [ألف] : تأليف يا كتاب، «الْمُؤَلَّف من كذا» تركيب شده از چيزى، «انَّهُ مُؤَلَّف من ثلاثة اجزاء» در سه جلد يا جزء تأليف شده است.
=المُؤَلِّف-
[ألف] : نويسنده كتاب.
=المُؤْلِم-
[ألم] : دردناك.
=المَأْلُوف-
[ألف] : معمول؛ «الحديث المَأْلوف» : گفتار معمولى.
=مَأْمَأَ-
مَأْمَأَةً [مأمأ] تِ الشاةُ أو الظبيةُ:
گوسفند يا آهو صداى (مِئْ مِئْ) در داد.
=المَأْمَل-
[أمل] : آرزو، آنچه كه مورد توقع باشد.
=المَأمَن-
[أمن] : جايگاه امن، «بِمَأْمَنٍ مِن» :
جاى امنى.
=المُؤْمِن-
[أمن] : مؤمن، با ايمان.
=المُؤَمَّن-
[أمن] : مفع؛ «مُؤَمَّنٌ عليه» :
امانت دار.
=المَأْمُور-
ج مَأْمُورون [أمر] : كسى كه از او انجام كار يا عملى خواسته شده باشد، كارمند.
=المَأْمُورِيَّة-
[أمر] : مأموريت، اوامر و تعليمات.
=المَأْمُوم-
[أمّ] : كسيكه بر فرق سر او ضربه وارد شده باشد.
=مَأَنَ-
-مَأْنًا القومَ: رزق و روزى آنها را بعهده گرفت،- الرّجُلَ: از او بر حذر شد و پرهيز كرد، بر ناف او زد.
=المِئْنَاث-
[أنث] : زنيكه همواره دختر مى زايد و همچنين است همسر مرد او، متضاد اين كلمه (المِذْكار) است و آن زنى است كه همواره پسر مى زايد.
=المَأْنَة-
ج مَأَنَات و مُؤُون على غير القياس: ناف و پيرامون آن از شكم.
=المُؤْنَة-
ج مُؤَن [مأن] : مرادف (المَؤُونَة) است و بمعناى ارزاق و آذوقه مى باشد.
=المُؤْنِث-
[أنث] : زنيكه دختر مى زايد.
=المُؤنَّث-
[أنث] : مؤنث كه بر خلاف مذكر است، مرديكه از نظر نرمى و سستى اعضاء همانند زن باشد.
=المَأْنُوس-
[أنس] : مونس و همدم.
=المُؤَهِّلَات-
[أهل] : استعداد طبيعى كه شخص را شايسته امرى مى كند.
=المَأْهُول-
[أهل] : جاى آباد و مردم آن؛ «امْرأةٌ مَأْهُولة» : زن شوهر دار.
=المَأْوَى-
[أوي] : جا و مكان زندگى.
=المأْوَاة-
[أوي] : مرادف (المأوى) است.
=المَؤُوء-
[موأ] : «سِنَّورٌ مَؤُوءٌ» : گربه اى كه مدام صدا در دهد.
=المأْوَزَة-
[أوز] : جاى پر از مرغابى.
=المَؤُونَة-
ج مُؤَن [مأن] : غذا، ذخيره غذائى، سختى و سنگينى.
=المِئَوِيّ-
[مأي] : منسوب به (المِئَة) است، «عيد مِئوى» : جشن يكصد ساله.
=المِئَوِيَّة-
[مأي] : مؤنث (المِئَوِيّ) است؛ «الذكرى المِئَويّة» ياد بود سده، يادواره يكصد ساله؛ «النسبة المِئَوية» نسبت به عدد يكصد (چند صدم) .
=المَئِيد-
[مأد] : نرم.
=المُؤَيَّد-
[أيد] : تأييد شده، مُثْبَت.
=المُؤَيِّد-
[أيد] : تأييد كننده، مُثْبِتْ.
=المُبَاح-
[بوح] : مجاز و جايز.
=المُبَادَرَة-
[بدر] : مص، پيشدستى و پيش قدمى در پيشنهاد امرى يا كارى،- في الحرب: آغازگر انجام نقشه اى جنگى.
=المُبَادَلَة-
[بدل] : تبادل؛ «المُبَادَلَاتُ التّجارية» : تبادل تجارى.
=المُبَارَأَة-
[برأ] : طلاق با رضايت زن و شوهر.
=المُبَارِز-
[برز] : مزاحم، مسابقه گر.
=المُبَاشَر-
[بشر] : مفع، فورى.
=المُبَاشِر-
[بشر] : فا، كسيكه بدون واسطه كارى انجام دهد.
=المُبَاشَرَة-
[بشر] : مص، «مُبَاشَرَةً» : فورًا، بى درنگ، بدون واسطه.
=المُبَاغَتَة-
[بغت] : ناگهانى، حمله.
=المُبَالاة-
[بلي] : اهتمام، توجّه و عنايت كردن.
=المُبَالَغَة-
ج مُبَالَغَات [بلغ] : افراط، غلو كردن.
=المُبَالِي-
[بلي] : متوجه و با اعتنا؛ «غَيرُ مبالٍ بِالأَمر» : بى اعتناست.
=المُبَاهَاة-
[بهي] : افتخار، باليدن.
=المُبَايَعَة-
[بيع] بالخِلافة: بيعت كردن با خليفه و تعهد بر اطاعت از او.
=المُبْتَدَأ-
[بدأ] : نخست، آنچه بدان آغاز شود، آغازگر، و در علم نحو عبارت از اسمى است كه مسند اليه است و معمولًا در آغاز جمله قرار مى گيرد و از عوامل لفظى مجرد مى باشد مانند «اللّهُ بارِئُ العالَم» كه در اين جمله (اللّه) مبتدا و (بارئُ) خبر آن است.
=المُبْتَدِع-
[بدع] : نو آور، سازنده و پديد آورنده.
=المُبْتَدِعون-
[بدع] : نو آوران، پيروان بدعتها در جامعه و يا در مذاهب و اديان.
=المُبْتَدِه-
[بده] : بديهه گو.
=المُبْتَذَل-
[بذل] : چيز بسيار استفاده شده، معمولي، شناخته شده؛ «كلامٌ مُبْتَذَلٌ» گفتار پوچ، سخن كهنه و تكرارى.
=المُبْتَسِم-
[بسم] : گشاده رو و خندان.
=المُبْتَغَى-
[بغي] : خواسته و مراد، آرزو.
=المُبْتَكَر-
[بكر] : بدعت شده، نو، نو ساخته.
=المُبْتَكِر-
[بكر] : پديد آورنده، مخترع و سازنده.
=المُبْتَلّ-
[بلّ] : نم كشيده، خيس شده.
=المُبْتَلَى-
[بلي] : رنجور، ستم كشيده.
=المَبْتُور-
[بتر] : بريده شده، ناقص.
=المَبْثُور-
[بثر] : محسود، رشكين.
=المَبْحَث-
[بحث] : درس، بحث و تحقيق و پژوهش.