ج اللَّاتِي و اللَّاتِ و اللَّواتِى و اللَّواتِ و اللَّوا، بحذف التاء، و اللّائِي و اللَّاءِ و اللّاءات [لتي] :
مُرادف (الَّتى) است.
=الَّتِ-
ج اللَّاتي و اللَّاتِ و اللواتِي و اللَّواتِ و اللَّوا، بحذف التاء، و اللائي و اللَّاءِ و اللَّاءات [لتي] :
مُرادف (الَّتى) است.
[لتّ] مص، تبر، تيشه، كلنگ.
=اللُّتَات-
[لتّ] : آنچه كه سابيده يا كوبيده شده باشد، آنچه از پوستهاى درخت كه كنده و متلاشى شده باشد.
=لَتَأَ-
-لَتْأَ [لتأ] فلانًا في صدرهِ: بر سينه او زد،- تْ بهِ امُّهُ: مادرش او را زائيد،- هُ بحَجَرٍ: با سنگ بر او نواخت،- الَيْهِ بِعَيْنِهِ: با دقت به او نگريست،- الشَّى ءَ: آن را كم كرد.
=اللَّتْلَات-
[لتلت] : آنكه به كارهاى بى ارزش و پوچ اشتغال داشته باشد.
=اللَّتْلَاتَة-
[لتلت] : مؤنث (الَّتْلات) است.
=لَتْلَتَ-
لَتْلَتَةً [لتلت] : به كارهاى بى ارزش و پوچ دست زد.
=اللَّتْلَتَة-
[لتلت] : اشتغال به كارهاى پوچ و بى ارزش،- عند العامة: سخن بى نتيجه و بى ارزش.
=الَّتِي-
اسم موصول مؤنث است و مذكر آن (الذي) مى باشد، جمع آن اللاتي و اللَّاتِ و اللَّواتِي و اللّواتِ و اللَّوا با حذف (ت) و اللّائِي و اللاء و اللاءَات؛ و تثنيه آن: اللَّتانِ و اللَّتانِّ و اللَّتا (بدون نون) در حالت رفع و (اللَّتَيْنِ) در حالت نصب و جر مى باشد.
=اللُّتَيَّا-
مصغر (الّتى) است كه تثنيه آن (اللُّتَيَّانِ) و جمع آن (اللُّتَيّات) است.
=اللَّتَيَّا-
مُرادف (اللُّتَيَّا) است كه تثنيه آن (اللَّتانِ) و جمع آن (اللَّتَيَّات) است؛ «وَقَعَ في اللَّتَّا و الَّتِى» : دچار سختيهاى گوناگون شد؛ «بَعد اللَّتَيَّا و الَّتِى صار كذا» : بعد از ستيزگى و خصومت و گفتگوى بسيار.
=اللَّتِي ء-
[لتأ] : آنكه جاى خود را رها نكند.
=لَثَّ-
-لَثًّا [لثّ] بالمكانِ: در آن مكان اقامت نمود،- المَطَرُ: باران تا چند روز پيوسته باريد،- عليهِ: با او لجاجت كرد.
=اللَّثّ-
مص، شبنم، نم.
=اللَّثَاة-
[لثي] : زبان كوچك در بيخ حلق،- گياهى است بيابانى و زينتى كه گلهاى آن خوشه ايست.
=اللِّثَام-
ج لُثُم: نقاب كه بر چهره كشند؛ روبند كه روى بينى و اطراف آن را بپوشانند.
=اللِّثَة-
ج لِثّى و لِثَات و لُثِيّ [لثي] : لثّه، گوشت اطراف دندانها و در زبان متداول به آن (نِيرةُ الْأَسْنان) گويند.
=لَثِغَ-
-لَثَغًا: در زبان او گرفتگى و لُكنت پديد آمد.
=اللَّثْغاء-
مؤنث (الْأَلْثَغ) است.
=اللُّثغَة-
حرف (س) را با صداى (ث) و يا حرف (ر) را با صداى (غ) و يا (ى) و يا (ل) تلفظ كردن، لكنت و يا سنگينى زبان به هنگام سخن گفتن.
=لَثَمَ-
-لَثْمًا الرجُلُ: نقاب بر روى بينى و يا دهان خود بست،- الفَمَ او الوَجْهَ: دهان يا صورت را بوسيد،- انْفَهُ: مشت بر بينى او زد،- تِ الْحِجَارةُ خَفَّ البعير: سنگ بر پاى شتر خورد و آن را خون آلود كرد،- البَعيرُ الحِجَارةَ بِخفِّهِ: شتر سنگ را زير پاى خود شكست.
=لَثِمَ-
-لَثْمًا الفمَ أو الوجهَ: دهان يا صورت را بوسيد،- الرَّجُلُ: آن مرد نقاب بر روى بينى و يا دهان خود بست.
=اللَّثْم-
مص، بينى و اطراف آن-.
=اللَّثْمة-
اسم مرّة از (لَثَمَ) است، بوسه، يك بار بوسيدن.
=اللَّثْمَة-
چگونگى نقاب بستن يا دهان بند بستن.
=اللِّثَويَّة-
[لثى] : «الحروف اللِّثَويَّة» : حروف لثه اى و عبارت است از (ث، ذ، ظ) كه مبدأ و آغاز آن از لثه مى باشد.
=لَجَمَ-
-لَجْمًا الثوبَ: جامه را دوخت
لَجَّمَ-
تَلْجِيمًا [لجم] الماءُ فلانًا: آب به دهان او رسيد.
=اللُّجْم-
هوا،- حشره چلپاسه كه آنرا (سامّ أبرص) نامند،- قورباغه،- جانورى كه با آن فال بد زنند.
=اللُّجَم-
(ح) : مُرادف (اللَّجَم) است.
=اللَّجَمِ-
(ح) : چلپاسه،- (ح) : قورباغه،- (ح) : ستور كه با آن فال بد زنند،- ج الْجَام: زمين هموار و استوار.
=اللُّجْمَة-
كوه هموار و گسترده، علامت و نشانه بر روى زمين؛ «لُجْمَةُ الْوَادِي» : دهانه دره.
=اللَّجَمَة-
جاى لگام در چهره اسب يا دهان آن.
=لَجِنَ-
-لَجَنًا بِهِ: به او در آويخت.
=اللَّجِن-
چركين، آلوده به چركى.
=اللَّجْنَة-
كميته اى كه براى امرى تشكيل شود، انجمن، هيأتْ.
=اللَّجُوج-
[لجّ] : مُرادف (اللاجّ) است.
=اللَّجُوجَة-
[لجّ] : مُرادف (اللاجّ) است.
=اللُّجِّيّ-
[لجّ] : منسوب به (اللُجّ) است كه به معناى آب فراوان و بسيار درياست.
=اللُّجَيْن-
نقره، سيم.
=اللَّجِين-
گياهى است كه از برگ كوبيده درخت با آرد و يا جو آميخته كنند.
=اللُّجَيْنِيَّة-
پول نقره، درهمها، منسوب به (اللُّجِين) است.
=لَحَّ-
-لَحًّا و لَحَحًا [لحّ] تِ العينُ: پلكهاى چشم در اثر قيح و چركى به هم چسبيد.
=اللَّحّ-
[لحّ] : مص، «هو ابن عمّى لحًّا» : او پسر عموى تنى من است، نصب كلمه لحّأ بعلت حال بودن است زيرا ما قبل آن معرفه است و چنانچه با نكره گفته شود: «هو ابن عمٍّ لَحٍّ» : مجرور آيد زيرا صفت براى عمّ است. اين لفظ در مؤنّث و مثنّى و جمع نيز بكار مى رود.
=لَحَا-
-لَحْوًا [لحو] الشجرةَ: پوست درخت را كند،- هُ: او را دشنام داد.
=لَحَى-
لَحْيًا [لحي] الشجرةَ: پوست درخت را كند،- فُلانًا: او را ملامت كرد و دشنام داد.