فهرس الكتاب

الصفحة 768 من 1009

=اللَّتْ-

ج اللَّاتِي و اللَّاتِ و اللَّواتِى و اللَّواتِ و اللَّوا، بحذف التاء، و اللّائِي و اللَّاءِ و اللّاءات [لتي] :

مُرادف (الَّتى) است.

=الَّتِ-

ج اللَّاتي و اللَّاتِ و اللواتِي و اللَّواتِ و اللَّوا، بحذف التاء، و اللائي و اللَّاءِ و اللَّاءات [لتي] :

مُرادف (الَّتى) است.

=اللَّتّ-

[لتّ] مص، تبر، تيشه، كلنگ.

=اللُّتَات-

[لتّ] : آنچه كه سابيده يا كوبيده شده باشد، آنچه از پوستهاى درخت كه كنده و متلاشى شده باشد.

=لَتَأَ-

-لَتْأَ [لتأ] فلانًا في صدرهِ: بر سينه او زد،- تْ بهِ امُّهُ: مادرش او را زائيد،- هُ بحَجَرٍ: با سنگ بر او نواخت،- الَيْهِ بِعَيْنِهِ: با دقت به او نگريست،- الشَّى ءَ: آن را كم كرد.

=اللَّتْلَات-

[لتلت] : آنكه به كارهاى بى ارزش و پوچ اشتغال داشته باشد.

=اللَّتْلَاتَة-

[لتلت] : مؤنث (الَّتْلات) است.

=لَتْلَتَ-

لَتْلَتَةً [لتلت] : به كارهاى بى ارزش و پوچ دست زد.

=اللَّتْلَتَة-

[لتلت] : اشتغال به كارهاى پوچ و بى ارزش،- عند العامة: سخن بى نتيجه و بى ارزش.

=الَّتِي-

اسم موصول مؤنث است و مذكر آن (الذي) مى باشد، جمع آن اللاتي و اللَّاتِ و اللَّواتِي و اللّواتِ و اللَّوا با حذف (ت) و اللّائِي و اللاء و اللاءَات؛ و تثنيه آن: اللَّتانِ و اللَّتانِّ و اللَّتا (بدون نون) در حالت رفع و (اللَّتَيْنِ) در حالت نصب و جر مى باشد.

=اللُّتَيَّا-

مصغر (الّتى) است كه تثنيه آن (اللُّتَيَّانِ) و جمع آن (اللُّتَيّات) است.

=اللَّتَيَّا-

مُرادف (اللُّتَيَّا) است كه تثنيه آن (اللَّتانِ) و جمع آن (اللَّتَيَّات) است؛ «وَقَعَ في اللَّتَّا و الَّتِى» : دچار سختيهاى گوناگون شد؛ «بَعد اللَّتَيَّا و الَّتِى صار كذا» : بعد از ستيزگى و خصومت و گفتگوى بسيار.

=اللَّتِي ء-

[لتأ] : آنكه جاى خود را رها نكند.

=لَثَّ-

-لَثًّا [لثّ] بالمكانِ: در آن مكان اقامت نمود،- المَطَرُ: باران تا چند روز پيوسته باريد،- عليهِ: با او لجاجت كرد.

=اللَّثّ-

مص، شبنم، نم.

=اللَّثَاة-

[لثي] : زبان كوچك در بيخ حلق،- گياهى است بيابانى و زينتى كه گلهاى آن خوشه ايست.

=اللِّثَام-

ج لُثُم: نقاب كه بر چهره كشند؛ روبند كه روى بينى و اطراف آن را بپوشانند.

=اللِّثَة-

ج لِثّى و لِثَات و لُثِيّ [لثي] : لثّه، گوشت اطراف دندانها و در زبان متداول به آن (نِيرةُ الْأَسْنان) گويند.

=لَثِغَ-

-لَثَغًا: در زبان او گرفتگى و لُكنت پديد آمد.

=اللَّثْغاء-

مؤنث (الْأَلْثَغ) است.

=اللُّثغَة-

حرف (س) را با صداى (ث) و يا حرف (ر) را با صداى (غ) و يا (ى) و يا (ل) تلفظ كردن، لكنت و يا سنگينى زبان به هنگام سخن گفتن.

=لَثَمَ-

-لَثْمًا الرجُلُ: نقاب بر روى بينى و يا دهان خود بست،- الفَمَ او الوَجْهَ: دهان يا صورت را بوسيد،- انْفَهُ: مشت بر بينى او زد،- تِ الْحِجَارةُ خَفَّ البعير: سنگ بر پاى شتر خورد و آن را خون آلود كرد،- البَعيرُ الحِجَارةَ بِخفِّهِ: شتر سنگ را زير پاى خود شكست.

=لَثِمَ-

-لَثْمًا الفمَ أو الوجهَ: دهان يا صورت را بوسيد،- الرَّجُلُ: آن مرد نقاب بر روى بينى و يا دهان خود بست.

=اللَّثْم-

مص، بينى و اطراف آن-.

=اللَّثْمة-

اسم مرّة از (لَثَمَ) است، بوسه، يك بار بوسيدن.

=اللَّثْمَة-

چگونگى نقاب بستن يا دهان بند بستن.

=اللِّثَويَّة-

[لثى] : «الحروف اللِّثَويَّة» : حروف لثه اى و عبارت است از (ث، ذ، ظ) كه مبدأ و آغاز آن از لثه مى باشد.

=لَجَمَ-

-لَجْمًا الثوبَ: جامه را دوخت

لَجَّمَ-

تَلْجِيمًا [لجم] الماءُ فلانًا: آب به دهان او رسيد.

=اللُّجْم-

هوا،- حشره چلپاسه كه آنرا (سامّ أبرص) نامند،- قورباغه،- جانورى كه با آن فال بد زنند.

=اللُّجَم-

(ح) : مُرادف (اللَّجَم) است.

=اللَّجَمِ-

(ح) : چلپاسه،- (ح) : قورباغه،- (ح) : ستور كه با آن فال بد زنند،- ج الْجَام: زمين هموار و استوار.

=اللُّجْمَة-

كوه هموار و گسترده، علامت و نشانه بر روى زمين؛ «لُجْمَةُ الْوَادِي» : دهانه دره.

=اللَّجَمَة-

جاى لگام در چهره اسب يا دهان آن.

=لَجِنَ-

-لَجَنًا بِهِ: به او در آويخت.

=اللَّجِن-

چركين، آلوده به چركى.

=اللَّجْنَة-

كميته اى كه براى امرى تشكيل شود، انجمن، هيأتْ.

=اللَّجُوج-

[لجّ] : مُرادف (اللاجّ) است.

=اللَّجُوجَة-

[لجّ] : مُرادف (اللاجّ) است.

=اللُّجِّيّ-

[لجّ] : منسوب به (اللُجّ) است كه به معناى آب فراوان و بسيار درياست.

=اللُّجَيْن-

نقره، سيم.

=اللَّجِين-

گياهى است كه از برگ كوبيده درخت با آرد و يا جو آميخته كنند.

=اللُّجَيْنِيَّة-

پول نقره، درهمها، منسوب به (اللُّجِين) است.

=لَحَّ-

-لَحًّا و لَحَحًا [لحّ] تِ العينُ: پلكهاى چشم در اثر قيح و چركى به هم چسبيد.

=اللَّحّ-

[لحّ] : مص، «هو ابن عمّى لحًّا» : او پسر عموى تنى من است، نصب كلمه لحّأ بعلت حال بودن است زيرا ما قبل آن معرفه است و چنانچه با نكره گفته شود: «هو ابن عمٍّ لَحٍّ» : مجرور آيد زيرا صفت براى عمّ است. اين لفظ در مؤنّث و مثنّى و جمع نيز بكار مى رود.

=لَحَا-

-لَحْوًا [لحو] الشجرةَ: پوست درخت را كند،- هُ: او را دشنام داد.

=لَحَى-

لَحْيًا [لحي] الشجرةَ: پوست درخت را كند،- فُلانًا: او را ملامت كرد و دشنام داد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت