آن چيز را بطور متناوب گرفتند،- تْهُ الأَلْسُن:
زبانها آن چيز را به يكديگر گفتند.
[دول] : پى در پى شدن چيزى يا كارى؛ «تَداوُلُ النَّقدِ» : رواج پول؛ «بالتداول» : متناوب، پياپى.
=تَدَايَنَ-
تَدَايُنًا [دين] القومُ: بعضى از آن قوم از بعضى ديگر وام گرفتند، با نسيه گرفتن يا دادن خريد و فروش كردند.
=تَدَبَّرَ-
تَدَبُّرًا [دبر] الأمرَ: درباره ى آن امر انديشيد و عواقب آنرا در نظر گرفت.
=تَدَبَّقَ-
تَدَبُّقًا [دبق] الطيرُ: پرنده با چسب شكار شد،- الشي ءُ: آن چيز چسبنده شد.
=التَّدْبِير-
[دبر] : مص،- ج تدبيرات:
چاره جوئى، تنظيم، اداره كردن،- ج تدابير:
به جريان انداختن؛ «التّدبير الاحْتِيَاطِيّ» :
چاره انديشي و احتياط؛ «تدبيرُ المَنْزِل أو التّدبير المَنْزِلِي» : عنايت و توجه به امور خانه و پاكيزگى آن.
=تَدَثَّرَ-
تَدَثُّرًا [دثر] فرسَهُ: بر روى اسب جهيد و سوار آن شد،- بِالثَّوب: خود را در جامه پوشانيد.
=تَدَجَّى-
تَدَجِّيًا [دجو] الليلُ: شب تاريك شد.
=تَدَجَّجَ-
تَدَجُّجًا [دجّ] : اسلحه ى خود را در بر كرد.
=التَّدْجِيل-
[دجل] : مص، فريب، دروغ گوئى و دروغ پردازى.
=تَدَحَّى-
تَدَحِّيًا [دحي] الشي ءُ: آن چيز گسترده شد.
=تَدَحْرَجَ-
تَدَحْرُجًا [دحرج] : غلطيد.
=تَدَخَّلَ-
تَدَخُّلًا [دخل] الشي ءُ: آن چيز كم كم داخل شد،- في الأُمور: خود را در آن كارها دخالت داد، در ان كارها مداخله كرد، با تكلف داخل آن كارها شد،- في الحديث: در سخن گفتن شركت كرد،- عليه: به او پناه برد و متوسل شد اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=التَّدَخُّل-
[دخل] : مص؛ «عَدَمُ التَّدَخُّلِ» :
عدم دخالت دولتى در امور دولتهاى ديگر بهنگاميكه منفعت مستقيم نداشته باشد.
=تَدَخَّنَ-
تَدَخُّنًا [دخن] الشي ءُ: بر آن چيز دود نشست.
=التَّدْخِين-
[دخن] : مص، تدخين، سيگار يا قليان كشيدن.
=تَدَرَّى-
تَدَرِّيًا [دري] الصيدَ: شكار را فريب داد.
=تَدَرَّأَ-
تَدَرُّؤًا [درأ] الصائدُ: شكارگر خود را پنهان كرد تا شكار را بفريبد.
=تَدَرَّجَ-
تَدَرُّجًا [درج] إلى كذا: بتدريج بسوى او آمد،- في المَنَاصِب: در مناصب دولتى همواره ارتقاء درجه يافت،- في المُحَامَاة: در حرفه وكالت دادگسترى ورزيده شد.
=التَّدْرُج-
ج تَدَارِج (ح) : پرنده ايست زيبا و داراى پرهاى سفيد و سياه و دمى بلند.
تَدَرَّعَ-
تَدَرُّعًا [درع] : زره پوشيد.
=التَّدَرُّن-
[درن] : بيمارى سلّ كه بر آن «التَّدَرُّن الرئَويّ» يا «تَدَرُّنِ الرئَة» : اطلاق مى شود.
=تَدَرْوَشَ-
تَدَرْوُشًا [دروش] : درويش شد و خود را به گونه ى درويشها درآورد.
=التَّدْرِيب-
[درب] : مص، تمرين و آمادگى، آماده كردن بعضى از افزارهاى جنگى،- العسكريّ: تمرين نظامى و آموزش فنون جنگى.
=التَّدْرِيج-
[درج] : مص، درجه بندى و تقسيم كردن؛ «على التَّدْرِيج، بِالتَّدْرِيج، مع التَّدْرِيج» :
بتدريج، اندك اندك، گام به گام.
=التَّدْرِيجِيّ-
[درج] : نسبت به (التَّدْريج) است؛ «تدريجيًا» : كم كم، گام به گام.
=التَّدْرِيس-
[درس] : مص، آموزش، تعليم؛ «هيئةُ التَّدْرِيس» : هيأت آموزشى، معلمان و مدرسان.
=تَدَسَّسَ-
تَدَسُّسًا [دسّ] بهِ إلى أعدائهِ: بر عليه او توطئه و دسيسه كرد.
=تَدَسَّمَ-
تَدَسُّمًا [دسم] : چهره ى او تيره و مايل به سياهى شد،- الشي ءُ: روى آن چيز چركى نشست،- الشي ءَ: روى آن چيز را چرب كرد.
=تَدَشَّنَ-
تَدَشُّنًا [دشن] الشي ءَ: آن چيز را گرفت.
=التَّدْشِين-
[دشن] : جشن افتتاح يا بازگشائى سازمان يا مؤسسه اى، آغاز بكار براى اولين بار؛ «تَدْشِينُ الكنيسةِ» : اولين نماز در كليساى نو بنياد.
=تَدَعَّى-
تَدَعِّيًا [دعو] تِ النائحةُ: زن نوحه خوان صداى خود را بلند كرد و تكان خورد.
=تَدَعَّبَ-
تَدَعُّبًا [دعب] عليه: براى او ناز كرد.
=التُّدْعَة-
[ودع] : مترادف (الدَّعَة) است بمعناى آرامش و فراخى.
=التُّدَعَة-
[ودع] : مترادف (الدَّعة) است.
=تَدَعَّرَ-
تَدَعُّرًا [دعر] الرجُلُ: آن مرد خبيث شد،- وجهُهُ: چهره ى او زشت و كريه شد.
=تَدَفَّأَ-
تَدَفُّؤًا [دفأ] : گرم شد، جامه ى گرم پوشيد.
=التَّدْفِئَة-
[دفأ] : مص،- المركزيّة: حرارت مركزى، شوفاژ.
=تَدَفَّعَ-
تَدَفُّعًا [دفع] السيلُ: سيل به راه افتاد و امواج آن بر يكديگر فشار آوردند.
=تَدَفَّقَ-
تَدَفُّقًا [دفق] الماء: آب با شتاب روان شد.
=تَدَفَّنَ-
تَدَفُّنًا [دفن] : پنهان شد، ناپديد شد.
=التَّدْقِيق-
[دقّ] : مص،- عِندَ العُلَمَاءِ: اثبات دليل با دليل يا اثبات مسأله اى با دقت و تيزنگرى. همچنانكه تحقيق اثبات مسأله ايست با دليل. از اينرو مدفق از نظر دانش برتر از محقق است؛ «بالتَّدْقِيق» : با دقت كامل.
=تَدَكْدَكَ-
تَدَكْدُكًا [دكدك] تِ الجبالُ:
كوهها از جاى بركنده و پاشيده شدند.
=تَدَلَّى-
تَدَلِّيًا [دلو] الثمرُ من الشجر: ميوه بر درخت آويخته شد،- مِنَ الْجَبَل: از كوه پائين آمد.
=تَدَلْدَلَ-
تَدَلْدُلًا [دلدل] : آويخته حركت كرد،- في مَشْيِهِ: در راه رفتن خود سرگردان شد و