خشمگين شد،- تِ المَفَازةُ: گرماى بيابان سخت شد،- تِ الحَيَّةُ مِنَ السَّمِّ: مار از زهر جنبيد.
-تَلْعًا و تُلُوعًا الرجُلُ أو الظبيُ: آن مرد يا آهو سر خود را از آنچه كه در آن بود بيرون آورد.
-تَلَعًا و تَلَاعَةً الرجُلُ: گردن آن مرد يا قامت او بلند شد،- تْ عُنقُهُ: گردن آن مرد بلند شد، تَلَعًا الإناءُ: ظرف پر شد.
=التَّلِع-
آنكه به اطراف خود بسيار توجه و نگاه كند،- من الآنِيَة: ظرف پُر.
=تَلَعَّى-
تَلَعِّيًا [لعو] العسلُ: عسل سفت شد،- اللُعَاعَ أي اوّلَ النباتِ: گياه نرم و تازه را چيد.
=التَّلْعَاب-
[لعب] : مرد بسيار بازيگر.
=التِّلْعَاب-
مترادف (اللِّعِّيب) است.
=التِّلِعَّاب-
مترادف (اللِّعِيب) است.
=التَّلْعَابَة-
مترادف (اللِّعِّيب) است.
=التَّلِعَّابَة-
مترادف (اللِّعِّيب) است.
=تَلَعَّبَ-
تَعَلُّبًا [لعب] : مترادف (لَعِبَ) است.
=التَّلْعَة-
ج تَلَعَات و تِلَاع و تِلَع: زمين بلند زمين پست.
=تَلَعْثَمَ-
تَلَعْثُمًا [لعثم] في الأمر: در آن امر هوشيارى كرد، از آن امر باز ايستاد، درنگ و سستى كرد؛ «سَألْتُهُ عن شي ءٍ فلم يَتَلَعْثَمْ» : از او سؤال كردم و بلا درنگ جواب داد.
=تَلَعْسَمَ-
تَلَعْسُمًا [لعسم] في أمره: مترادف (تَلَعْثَمَ) است.
=تَلَعْلَعَ-
تَلَعْلُعًا [لعلع] السرابُ: سراب درخشيد،- الرّجُلُ: آن مرد از سختى يا بيمارى ناتوان شد،- من الْجُوع: از گرسنگى ناآرام و سرگردان شد،- الكلبُ: سگ از تشنگى زبان از دهان بيرون آورد.
=تَلَعَّنَ-
تَلَعُّنًا [لعن] القومُ: آن قوم يكديگر را لعنت كردند.
=التِّلْعِيبَة-
[لعب] : مترادف (اللِّعِّيب) است.
=تَلَغَّبَ-
تَلَغُّبًا [لغب] الدابَّةَ: ستور را ناتوان يافت،- سَيْرَ القَوم: آن قوم را تا آنجا كه خسته شدند راه برد،- السَّيرُ فُلانًا: راه رفتن او را بسيار خسته كرد.
=التِّلِغْرَاف-
تلگراف.- اين واژه يونانى است-
تَلَغَّمَ-
تَلَغُّمًا [لغم] بالطِّيب: عطر براطراف بينى و دهان خود ماليد،- القَومُ بِالْكَلَام: آن قوم بهنگام سخن دهان و بينى خود را جنبانيدند،- تِ الغَنَمُ بِالعُشْبِ و بِالشَّرَابِ: لب و دهان گوسفندان با آب و گياه تر شد.
=تَلِفَ-
-تَلَفًا: نابود شد.
=التِّلْفَاز-
مترادف (التِّلِفيزْيُون) است.
=تَلَفَّتَ-
تَلَفُّتًا [لفت] اليه: به سوى او توجه كرد و نگريست.
=تَلْفَزَ-
تَلْفَزَةً: با تلويزيون چيزى را نمايش داد.
=التَّلْفَزَة-
از دور نگاه كردن- اين واژه يونانى است-
تَلَفَّظَ-
تَلَفُّظًا [لفظ] بالكلام: سخن گفت، كلام را تلفظ كرد.
=تَلَفَّعَ-
تَلَفُّعًا [لفع] : پيرى آن مرد را فرا گرفت،- تِ النّارُ: آتش شعله ور شد،- تِ الحربُ بِالشَّرّ: شرّ جنگ همه را گرفت و كسى را رها نكرد،- القَومُ على جَيشِ العَدُوّ:
آن قوم بر لشكر دشمن شتافتند و آنها را از ميان برداشتند و كشتند،- الرجُلُ بالثَّوبِ او الشَّجَرُ بِالْوَرَقِ: آن مرد خود را با جامه يا درخت خود را با برگ پوشانيد.
=تَلَفَّفَ-
تَلَفُّفًا [لفّ] في ثوبه: خود را در جامه اش پيچيد،- عليهِ الْقومُ: آن قوم بر او گرد آمدند.
=تَلَفَّقَ-
تَلَفُّقًا [لفق] بهِ: به او پيوست،- ما بَيْنَهم: ميان آنها تلفيق شد.
=تَلَفْلَفَ-
تَلَفْلُفًا [لفلف] بثوبه: خود را در جامه اش پوشانيد.
=تَلَفَّمَ-
تَلَفُّمًا [لفم] تِ المرأةُ: آن زن روى بينى خود را پوشانيد.
=تَلْفَنَ-
تَلفَنَةً: با تلفن گفتگو كرد.
=التِّلِفُون-
تلفن، مترادف (الهَاتِف) است- اين واژه يونانى است-
التِّلِفيزيون-
تلويزيون.
=التَّلْفِيعَة-
[لفع] : شال گردن.
=تَلَقَّى-
تَلَقِّيًا [لقي] الشي ءَ: آن چيز را ديد يا پيدا كرد، از او استقبال كرد،- امْرًا:
كارى را عهده دار شد،- الشي ءَ مِنهُ: آن چيز را از او فرا گرفت،- العُلومَ في الجامِعَةِ:
درسهاى دانشگاه را تكميل و بپايان رسانيد.
=التِّلْقَاء-
[لقي] : اسم است از (اللِّقَاء) ، جاى ديدار و ملاقات؛ «جَلَسَ تِلْقاءَهُ» : به سوى او نشست؛ «فَعَلَ الْأَمْرَ مِنْ تِلقاءِ نَفْسِهِ» : آن كار را از پيش خود كرد بدون آنكه كسى ويرا ملزم به آن كند.
=التِّلْقَائيّ-
[لقي] :؛ «تِلْقَائيًّا» : خود به خود، با رضايت.
=التِّلْقَام-
[لقم] : آنكه لقمه ى بزرگ بردارد.
=التِّلِقَام-
[لقم] : مترادف (التلقَام) است.
=التِّلْقَامَة-
[لقم] : مترادف (التِّلقَام) است.
=التِّلِقَامَة-
[لقم] : مترادف (التِّلقَام) است.
=تَلَقَّبَ-
تَلَقُّبًا [لقب] بكذا: به نامى لقب يافت.
=تَلَقَّطَ-
تَلَقُّطًا [لقط] الشي ءَ: آن چيز را از اينجا و آنجا گردآورى كرد.
=تَلَقَّفَ-
تَلَقُّفًا [لقف] الشي ءُ: آن چيز را با شتاب گرفت،- الطعامَ: غذا را بلعيد،- الحَائِطُ و الحَوضُ ديوار و حوض فرو ريختند.
=تَلَقْلَقَ-
تَلَقْلُقًا [لقلق] الشي ءُ: آن چيز جنبيد.
=تَلَقَّمَ-
تَلَقُّما [لقم] الشي ءَ: آن چيز را با شتاب خورد،- الماءُ في بَطْنِهِ: آب در شكم او از بسيارى صدا كرد.
=تَلَقَّنَ-
تَلَقُّنًا [لقن] الكلام من فلانٍ: سخن را از زبان فلانى فرا گرفت.
=التَّلْقِيح-
[لَقَحَ] -: مص، تزريق واكسن بيمارى براى پيشگيرى بيماريها.
=تِلْكَ-
مث تانِّكَ و ج أولالِك: اسم اشاره ى مفرد مؤنث است براى دور.
=تَلَكَّأَ-
تَلَكُّؤًا [لكأ] عن الأمر: در آن كار درنگ كرد و باز ايستاد،- عَلَيه: او را از آن كار بازداشت.
=تَلَكَّدَ-
تَلَكُّدًا [لكد] فلانٌ: گوشت بدن