فهرس الكتاب

الصفحة 273 من 1009

خشمگين شد،- تِ المَفَازةُ: گرماى بيابان سخت شد،- تِ الحَيَّةُ مِنَ السَّمِّ: مار از زهر جنبيد.

=تَلَعَ-

-تَلْعًا و تُلُوعًا الرجُلُ أو الظبيُ: آن مرد يا آهو سر خود را از آنچه كه در آن بود بيرون آورد.

=تَلِعَ-

-تَلَعًا و تَلَاعَةً الرجُلُ: گردن آن مرد يا قامت او بلند شد،- تْ عُنقُهُ: گردن آن مرد بلند شد، تَلَعًا الإناءُ: ظرف پر شد.

=التَّلِع-

آنكه به اطراف خود بسيار توجه و نگاه كند،- من الآنِيَة: ظرف پُر.

=تَلَعَّى-

تَلَعِّيًا [لعو] العسلُ: عسل سفت شد،- اللُعَاعَ أي اوّلَ النباتِ: گياه نرم و تازه را چيد.

=التَّلْعَاب-

[لعب] : مرد بسيار بازيگر.

=التِّلْعَاب-

مترادف (اللِّعِّيب) است.

=التِّلِعَّاب-

مترادف (اللِّعِيب) است.

=التَّلْعَابَة-

مترادف (اللِّعِّيب) است.

=التَّلِعَّابَة-

مترادف (اللِّعِّيب) است.

=تَلَعَّبَ-

تَعَلُّبًا [لعب] : مترادف (لَعِبَ) است.

=التَّلْعَة-

ج تَلَعَات و تِلَاع و تِلَع: زمين بلند زمين پست.

=تَلَعْثَمَ-

تَلَعْثُمًا [لعثم] في الأمر: در آن امر هوشيارى كرد، از آن امر باز ايستاد، درنگ و سستى كرد؛ «سَألْتُهُ عن شي ءٍ فلم يَتَلَعْثَمْ» : از او سؤال كردم و بلا درنگ جواب داد.

=تَلَعْسَمَ-

تَلَعْسُمًا [لعسم] في أمره: مترادف (تَلَعْثَمَ) است.

=تَلَعْلَعَ-

تَلَعْلُعًا [لعلع] السرابُ: سراب درخشيد،- الرّجُلُ: آن مرد از سختى يا بيمارى ناتوان شد،- من الْجُوع: از گرسنگى ناآرام و سرگردان شد،- الكلبُ: سگ از تشنگى زبان از دهان بيرون آورد.

=تَلَعَّنَ-

تَلَعُّنًا [لعن] القومُ: آن قوم يكديگر را لعنت كردند.

=التِّلْعِيبَة-

[لعب] : مترادف (اللِّعِّيب) است.

=تَلَغَّبَ-

تَلَغُّبًا [لغب] الدابَّةَ: ستور را ناتوان يافت،- سَيْرَ القَوم: آن قوم را تا آنجا كه خسته شدند راه برد،- السَّيرُ فُلانًا: راه رفتن او را بسيار خسته كرد.

=التِّلِغْرَاف-

تلگراف.- اين واژه يونانى است-

تَلَغَّمَ-

تَلَغُّمًا [لغم] بالطِّيب: عطر براطراف بينى و دهان خود ماليد،- القَومُ بِالْكَلَام: آن قوم بهنگام سخن دهان و بينى خود را جنبانيدند،- تِ الغَنَمُ بِالعُشْبِ و بِالشَّرَابِ: لب و دهان گوسفندان با آب و گياه تر شد.

=تَلِفَ-

-تَلَفًا: نابود شد.

=التِّلْفَاز-

مترادف (التِّلِفيزْيُون) است.

=تَلَفَّتَ-

تَلَفُّتًا [لفت] اليه: به سوى او توجه كرد و نگريست.

=تَلْفَزَ-

تَلْفَزَةً: با تلويزيون چيزى را نمايش داد.

=التَّلْفَزَة-

از دور نگاه كردن- اين واژه يونانى است-

تَلَفَّظَ-

تَلَفُّظًا [لفظ] بالكلام: سخن گفت، كلام را تلفظ كرد.

=تَلَفَّعَ-

تَلَفُّعًا [لفع] : پيرى آن مرد را فرا گرفت،- تِ النّارُ: آتش شعله ور شد،- تِ الحربُ بِالشَّرّ: شرّ جنگ همه را گرفت و كسى را رها نكرد،- القَومُ على جَيشِ العَدُوّ:

آن قوم بر لشكر دشمن شتافتند و آنها را از ميان برداشتند و كشتند،- الرجُلُ بالثَّوبِ او الشَّجَرُ بِالْوَرَقِ: آن مرد خود را با جامه يا درخت خود را با برگ پوشانيد.

=تَلَفَّفَ-

تَلَفُّفًا [لفّ] في ثوبه: خود را در جامه اش پيچيد،- عليهِ الْقومُ: آن قوم بر او گرد آمدند.

=تَلَفَّقَ-

تَلَفُّقًا [لفق] بهِ: به او پيوست،- ما بَيْنَهم: ميان آنها تلفيق شد.

=تَلَفْلَفَ-

تَلَفْلُفًا [لفلف] بثوبه: خود را در جامه اش پوشانيد.

=تَلَفَّمَ-

تَلَفُّمًا [لفم] تِ المرأةُ: آن زن روى بينى خود را پوشانيد.

=تَلْفَنَ-

تَلفَنَةً: با تلفن گفتگو كرد.

=التِّلِفُون-

تلفن، مترادف (الهَاتِف) است- اين واژه يونانى است-

التِّلِفيزيون-

تلويزيون.

=التَّلْفِيعَة-

[لفع] : شال گردن.

=تَلَقَّى-

تَلَقِّيًا [لقي] الشي ءَ: آن چيز را ديد يا پيدا كرد، از او استقبال كرد،- امْرًا:

كارى را عهده دار شد،- الشي ءَ مِنهُ: آن چيز را از او فرا گرفت،- العُلومَ في الجامِعَةِ:

درسهاى دانشگاه را تكميل و بپايان رسانيد.

=التِّلْقَاء-

[لقي] : اسم است از (اللِّقَاء) ، جاى ديدار و ملاقات؛ «جَلَسَ تِلْقاءَهُ» : به سوى او نشست؛ «فَعَلَ الْأَمْرَ مِنْ تِلقاءِ نَفْسِهِ» : آن كار را از پيش خود كرد بدون آنكه كسى ويرا ملزم به آن كند.

=التِّلْقَائيّ-

[لقي] «تِلْقَائيًّا» : خود به خود، با رضايت.

=التِّلْقَام-

[لقم] : آنكه لقمه ى بزرگ بردارد.

=التِّلِقَام-

[لقم] : مترادف (التلقَام) است.

=التِّلْقَامَة-

[لقم] : مترادف (التِّلقَام) است.

=التِّلِقَامَة-

[لقم] : مترادف (التِّلقَام) است.

=تَلَقَّبَ-

تَلَقُّبًا [لقب] بكذا: به نامى لقب يافت.

=تَلَقَّطَ-

تَلَقُّطًا [لقط] الشي ءَ: آن چيز را از اينجا و آنجا گردآورى كرد.

=تَلَقَّفَ-

تَلَقُّفًا [لقف] الشي ءُ: آن چيز را با شتاب گرفت،- الطعامَ: غذا را بلعيد،- الحَائِطُ و الحَوضُ ديوار و حوض فرو ريختند.

=تَلَقْلَقَ-

تَلَقْلُقًا [لقلق] الشي ءُ: آن چيز جنبيد.

=تَلَقَّمَ-

تَلَقُّما [لقم] الشي ءَ: آن چيز را با شتاب خورد،- الماءُ في بَطْنِهِ: آب در شكم او از بسيارى صدا كرد.

=تَلَقَّنَ-

تَلَقُّنًا [لقن] الكلام من فلانٍ: سخن را از زبان فلانى فرا گرفت.

=التَّلْقِيح-

[لَقَحَ] -: مص، تزريق واكسن بيمارى براى پيشگيرى بيماريها.

=تِلْكَ-

مث تانِّكَ و ج أولالِك: اسم اشاره ى مفرد مؤنث است براى دور.

=تَلَكَّأَ-

تَلَكُّؤًا [لكأ] عن الأمر: در آن كار درنگ كرد و باز ايستاد،- عَلَيه: او را از آن كار بازداشت.

=تَلَكَّدَ-

تَلَكُّدًا [لكد] فلانٌ: گوشت بدن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت