[وكل] : آنكه در كارهاى خود بديگرى اعتماد كند.
=المَوَّال-
ج مَواويل [ولي] : مرادف (المَوَالِيا) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=المَوَالِيَا-
[ولي] : نوعى شعر كه با آن آواز مى خواندند و در آخر هر مقطع آن عبارت (يا مَوَاليا) اشاره به بزرگان خود مى گفتند.
=المَوَّان-
[مون] : آنكه توشه و آذوقه جمع و تقديم كند.
=المُوَاهَة-
[موه] من الوجه: مرادف (المُوهَة) است.
=المَوْئِل-
[وأل] : پناه، پناهگاه.
=المَوْأَلَة-
[وأل] : پناهگاه.
=المُوَأَّم-
[وأم] : بدچهره، آنكه داراى سر بزرگى باشد.
=المَوْؤُودَة-
[وأد] : مرادف (الوَئِيدة) و بمعناى دختر زنده بگور است.
=المُوبئ-
[وبأ] : فا، آب كم، جاى قطع شدن اب.
=المَوْبِق-
[وبق] : جاى هلاكت و نابودى، وعده گاه، آنچه كه ميان دو چيز را فاصله اندازد، زندان.
=المُوبِقَات-
[وبق] : نقول «فلان يركب المُوبِقَات» : فلانى خود را به هلاكت مىندازد؛ «يَفْعَلُ المُوبِقاتِ» : گناه مى كند.
=المَوْبُوء-
[وبأ] : جائيكه در آن بيمارى وبا وجود داشته باشد، و بازده.
=المَوْبُوءَة-
[وبأ] : مؤنث (المَوْبُوء) است.
=مَوَّتَ-
تَمْوِيتًا [موت] هُ: او را از بين برد.
=المَوْت-
[موت] : مرگ،- الأبيضُ: مرگ طبيعى يا مرگ ناگهانى،- الأَحْمَرُ: مرگ بر اثر كشته شدن،- الأَسودُ: مرگ در اثر خفه شدن.
=المُوتَانُ-
[موت] : مرادف (الْمَوْتانُ) است.
=المَوْتَانُ-
[موت] : بيمارى كشنده كه در دامها و ستوران افتد.
=المَوَتَانُ-
[موت] : مرگ، سرزمينى كه تا كنون زندگى در آنها نبوده است، متضاد حيوان است.
=المَوْتَة-
[موت] : مرگ، نوعى ديوانگى، بيمارى صَرْع.
=المُوتِم-
ج مَيَاتِيم [يتم] : زنيكه فرزندانش يتيم شده اند.
=المَوْتُور-
[وتر] : مفع، آنكه كسى از وى كشته شده ولى انتقام و يا خونبهاى او گرفته نشده است.
=المَوْثَبَانُ-
[وثب] : پادشاهى كه بر تخت نشيند و جنگ نكند.
=المَوْثِق-
ج مَوَاثِق و مَيَاثِق [وثق] : عهد و پيمان.
=المَوْثُوج-
[وثج] من الثياب: پارچه اى كه نرم و نازك بافته شده باشد.
=المَوْثُوق-
[وثق] بهِ: مورد اعتماد؛ «مِن مَصْدَرٍ مَوْثُوقٍ به» : از منبعى موثق و مورد اعتماد.
=المَوْج-
[موج] : مص،- ج أمواج: موج آب.
=المَوْجَب-
[وجب] : مفع،- من الكلام: كلام مثبت كه نه نفى و نه نهى و نه استفهام باشد.
=المُوجِب-
[وجب] : فا، باعث و موجب؛ «لا مُوجبَ لذلك» : موجبى ندارد؛ «بمُوجِبِ كذا» : به مقتضاى آن.
=المَوْجِب-
ج مَوَاجب [وجب] : مرگ.
=المَوْجِبَة-
[وجب] : اعمال حسنه و نيكوكارى كه موجب بهشت مى شود و يا گناهان و كارهاى ناپسنديده كه باعث دوزخ مى شود.
=المَوْجَة-
ج مَوْجَات [موج] : واحد (المَوْج) است، و بر آنچه كه مانند حركت موج دريا در مد و جزر حادث مى شود اطلاق مى گردد؛ «موجة اسْتِنكار» : موجى از اعتراض؛ «مَوْجَةُ الشبابِ» : عنفوان جوانى؛ «المَوْجَات المستقرّة» : در علم فيزيك وضعى است كه از تداخل دو اهتزاز موجى ايجاد مى شود، «مَوجَةُ الحرّ او البردِ» : موجى از گرما يا سرما.
=المُوَجَّه-
[وجه] : مفع، دارنده جاه و منزلت،- من الكِسَاء: ردا يا روپوش دو روى،- من الكلام: گفتارى كه دو معناى متضاد داشته باشد و ممكن است كه مدح و ثنا يا مذمت باشد؛ «شي ءٌ مُوَجَّهٌ» : چيزى كه بر يك روش باشد.
=المَوْجُوء-
[وجأ] : آنكه با چاقو يا دست ضربه خورده باشد.
=المَوْجُود-
[وجد] : موجود.
=المَوْجُودات-
[وجد] : «مَوْجُوداتُ المُفْلِس» (ت) : آنچه از ملك و پول و بدهى كه براى شخص ورشكست شده در تجارت مانده باشد.
=المُوحِد-
[وحد] : گوسفندى كه يك بره زائيده باشد.
=المَوْحَدَ-
[وحد] : از تعبير (وَاحِدٌ وَاحِدٌ) گرفته شده؛ «جاؤُوا مَوْحَدَ» : يكى پس از ديگرى آمدند. و كاربرد آن در مؤنث نيز بهمين صورت است و اين كلمه غير منصرف است بعلت عدل و وصف.
=المُوَحَّد-
[وحد] : مفع،- من الحروف:
حروفى كه فقط داراى يك نقطه باشد مانند (ب، ج، خ، ذ، و غيره) .
=المُوَحِّد-
[وحد] : فا، آنكه خداى يگانه را بپرستد، يكتا پرست. متضاد اين كلمه (المُشْرِك) است.
=المَوْحِل-
[وحل] : جاى گل و لاى، در گل و لاى افتادن. اين كلمه اسم است از (وَحِلَ) .
=المَوْحُوشَة-
[وحش] : «أَرْضٌ مَوْحُوشَةٌ» :
سرزمين پر از جانوران.
=المُوخِمَة-
[وخم] : «أَرْضٌ مُوخِمَةٌ» :
زمينى كه گياه آن بيهوده است، زمين و بازده.
=المَوْخَمَة-
[وخم] : «أَرْضٌ مَوْخَمَةٌ» :
مرادف (مُوخِمَةٌ) است.
=المَوْخِمَة-
[وخم] : «أَرْضٌ مَوْخِمَةٌ» :
مرادف (مُوخِمَةٌ) است.
=المِوَدّ-
[ودّ] : آنكه بسيار دوستى كند.
=المُودَى-
[يدي] إليهِ: كسى كه بوى انعام و بخشش شده است.
=مَوْدَرَ-
مَوْدَرَةً [مودر] تِ البيضةُ: تخم مرغ فاسد