شكست و مهر كتاب را باز كرد،- اللُّؤْلُؤَةَ:
مُرواريد را سوراخ كرد،- الدُّمُوعَ: اشك ريخت،- اللّهُ فاهُ: خداوند دندانهايش را بشكند.؛ «لا فُضّ فوكَ» : دندانهايت ثابت بماند و نريزد.
-فَضَاءً و فُضُوًّا [فضو] المكانُ: آن جاى وسيع شد، خالى شد.
=الفَضَا-
[فضو] : دانه مويز؛ «سَهْمٌ فَضًا» : تير يگانه؛ «انَّ امْرَهُمْ فَضًّا بَيْنهم» : فرمانده اى ندارند.
=الفَضَاء-
ج أَفْضِيَة [فضو] : زمين فراخ و گسترده، ميدان؛ «مكانٌ فَضَاءٌ» : جاى باز و گسترده؛ «رَجُلُ الفَضَاءِ» : فضانورد و نام ديگر او «رَائِدُ الفَضَاء» : است؛ «سَفِينَةُ الْفَضَاءِ» : سفينه فضائى كه با موشك حركت كند.
=الفِضَاء-
[فضو] : آب كه بر روى زمين روان باشد، توالت و دستشويى.
=الفِضَاح-
مُرادف (الفَضَاحَة) است.
=الفَضَّاح-
صيغه مبالغه بر وزن (فَعَّال) است.
=الفَضَاحَة-
آشكار شدن بديها، رسوائى.
=الفُضَافِضَة-
[فضفض] :؛ «دِرْعٌ فُضَافِضَةٌ» :
زره گُشاد؛ «سَحَابَةٌ فُضَافِضَةٌ» : ابر پر آب.
=الفِضَال-
لباس كار يا خواب يا لباس خانه.
=الفَضَّال-
آنكه داراى فضيلت و بزرگى بسيار است.
=الفُضَالَة-
ج فُضَالات: باقيمانده، تَه مانده.
=الفَضَاوَة-
[فضو] : اسم است از (الفاضي) ؛ «فَضَاوَةُ الْبَالِ» : فراغ بال و آسودگى خاطر.
=الفِضَّة-
[فضّ] (ك) : نقره يا سيم.
=فَضَحَ-
-فَضْحًا هُ: بديهاى وى را كشف كرد،- المُعَمّى: معمّا را حل كرد،- القمرُ النُّجومَ: روشنائى ماه بر ستارگان چيره شد،- الصُّبح: بامداد برآمد،- الصُّبحُ فُلانًا:
روشنائى بامداد او را فرا گرفت.
=فَضَخَ-
-فَضْخًا الشي ءَ: چيز تو خالى را قاچ زد مانند خَربُزه،- الرَّأس: سر را شكست،- الْعيْنَ: چشم را زخمى كرد يا از حدقه بيرون آورد.
=فَضَّضَ-
تَفْضِيضًا [فضّ] الشي ءَ: آن چيز را آب نقره داد يا نقره كارى كرد.
=الفَضَض-
[فضّ] : آبى كه موقع شُست و شوى بر زمين ريخته مى شود، هر چيز پراكنده و پخش شده.
=الفَضْفَاض-
[فضفض] : مرد بسيار بخشنده، پيراهن گشاد يا زندگى فراخ؛ «ارْضٌ فَضْفَاضٌ» : زمينى كه بر اثر باران بسيار در آب فرو رفته باشد.
=الفَضْفَاضَة-
[فضفض] : «جاريةٌ فَضْفاضةٌ» :
كنيزك فربه و بلند قامت؛ «دِرْعٌ فَضْفَاضةٌ» :
زره گشاد؛ «سَحَابَةٌ فَضْفَاضَةٌ» : ابر پُر آب.
=فَضْفَضَ-
فَضْفَضَةً [فضفض] الثوبُ أو العيشُ: جامه يا زندگى فراخ شد،- هُ: آنرا گشاد يا فراخ كرد.
=فَضَلَ-
-فَضْلًا: باقى ماند، اضافه شد،- هُ: در فضيلت و بزرگى بر او غلبه كرد.
=فَضِلَ-
-فَضْلًا: باقى ماند، اضافه شد، مردى با فضل بود، با فضيلت بود.
=فَضُلَ-
-فَضْلًا: بزرگوار بود، بافضيلت بود.
=فَضَّلَ-
تَفْضِيلًا [فضل] هُ على غيرهِ: او را بر ديگرى برترى داد، حكم به برترى او داد، او را برتر از ديگرى كرد.
=الفَضْل-
ج أَفْضال: آنچه كه انسان را شايسته و بزرگوار كند؛ «يُرْجَعُ الفَضْل في ذَلِكَ الَيه» : در اين باره فضيلت و بزرگى شايسته اوست،- ج فُضُول: باقيمانده و بازمانده، و در علم حساب باقيمانده حساب پس از كم كردن رقم كوچك از بزرگ، متضاد (النَّقص) است، اضافه و زياد شدن «فَضْلًا عَنْ ذَلِك» : علاوه بر اين، احسان و بزرگى به ديگرى؛ «فُلانٌ لَا يَمْلِكُ دِرهمًا فَضْلًا عَنْ دينار» : فلانى درهمى ندارد چه رسد به دينارى، فلانى پولى ندارد.
=الفُضُل-
مرادف (الفِضَال) است.
=الفُضْلَى-
ج فُضْلَيَات و فُضَل: مؤنّث (الأَفْضَل) است.
=الفَضْلَة-
ج فَضَلَات و فِضَال: لباس كار يا خواب يا جامه كه در خانه پوشند، اسم مرة از (فَضَلَ) است، باقيمانده و ته مانده چيزى. مى.
=الفُضُوح-
مرادف (الفَضَاحَة) است.
=الفَضُوح-
رسوا و مُفْتَضِحْ، بسيار رسوا كننده.
=الفُضُوحَة-
مرادف (الفَضَاحَة) است.
=الفَضُوح-
مى كه نوشنده اش را مست كند، شراب مستىور.
=الفُضُول-
جمع (الْفَضْل) است، آنچه از غنائم بدست آمده كه تقسيم نشده باشد، كار شخص فضول، دخالت بيجا، ترشحات بدن.
=الفَضُول-
آنكه بسيار عطا و بخشش كند.
=الفُضُولِيّ-
آنكه در كارى كه به او مربوط نباشد دخالت نمايد، نام ديگر او (الحِشْرِيّ) است كه در زبان متداول رايج است.
=الفَضِيح-
آنكه مال يا ستوران را بد نگاهدارى كند.
=الفَضِيحَة-
ج فَضَائِح: مؤنّث (الفَضِيح) است، آشكار شدن بديها، عيب و رسوائى.
=الفَضِيخ-
آب انگور، مي كه از خرما ساخته شود، شير كه در آن آب بسيار باشد.
=الفَضِيض-
[فضّ] : مرادف (الفَضَض) است، شكسته شده، آب گوارا و روان.
=الفَضِيل-
ج فُضَلَاء: آنكه با فضيلت است، آنكه داراى برترى و بزرگى است.
=الفَضِيلَة-
ج فَضَائِل: درجه بزرگى و برترى، امتياز، آنچه كه خلاف پستى و عيب باشد.
=الفِطَام-
از شير گرفتن كودك، زمان از شير گرفتن كودك، «فِطَامُ القَزِّ» : بازداشتن كرم ابريشم از غذا خوردن و رها كردن آن جهت تنيدن پيله.
=فَطِحَ-
-فَطَحًا رأسُهُ أو أَنفُهُ: سر يا بينى او پهن شد.