ج مَحَاوِر [حور] : مستندى كه چيزى بر دور آن مى چرخد، ميله اى كه قرقره بر دور آن مى چرخد، چوب نانوائى كه با آن خمير را پهن و نازك كنند؛ «مِحْورُ الكرة» :
خط مستقيم ميان دو قطب كره؛ «مِحْوَرُ الأَرضِ» : محور زمين.
[حور] : چيزى كه آسترى آن سفيد و يا سرخ نرم و نازك باشد؛ «خُفٌّ مُحَوَّرٌ» :
كفشى كه آستر آن نرم و برنگ سفيد يا سرخ باشد.
=المَحْوَرَة-
[حور] : جائيكه در آن درختان بيد (حَوَر) بسيار باشد، پاسخ.
=المُحَوَّض-
[حوض] : حوضچه آب كه در اطراف درختان براى آبيارى آنها احداث كنند.
=المُحَوَّطَة-
[حوط] : حياط جلوى خانه.
=المَحْوَكَة-
[حوك] : جنگ و گريز.
=المُحْوِل-
[حول] : كودك يكساله،- و از گياهان آنچه كه بيش از يكسال و تا دو سال در زمين غرس شده باشد.
=المَحُول-
[محل] : «أَرْضٌ مَحُولٌ» : سرزمين خشك و بى حاصل.
=المَحُولَة-
[محل] : «أرْضٌ مَحُولَةٌ» : سرزمين خشك و بى حاصل.
=المَحْيَا-
ج مَحَايٍ [حيي] : جاى زندگى، زندگانى.
=المُحَيَّا-
[حيي] : چهره و صورت.
=المِحْيَار-
[حير] : بسيار سرگشته و سرگردان.
=المَحِيد-
[حيد] : اسم مكان است از حادَ و بمعناى گريزگاه مى باشد؛ (لا مَحِيدَ عنهُ»:
راه گريز و فرار ندارد.
=المَحِيص-
[حيص] : مرادف (المحيد) است و بمعناى گريزگاه مى باشد.
=المُحِيط-
[حوط] : فا، جائيكه انسان در آن اقامت دارد، و در علم هندسه بمعناى خطى است كه در اطراف دايره مى باشد؛ «البَحْرُ المُحيط» : اقيانوس و دريا كه گرداگرد خشكى زمين مى باشد؛ «المُحيطُ بكذا» آنكه احاطه و مهارت به چيزى دارد.
=المَحِيق-
[محق] : «سِنانٌ مَحِيقٌ» : سر نيزه باريك و تيز.
=المُحِيل-
[حول] من النساءِ: زنيكه يك بار پسر و ديگر بار دختر يا بر عكس بزايد؛ «الْمُدِينُ المُحِيلُ» : كسيكه ديگرى را بجاى بدهكار عهده دار پرداخت دين نموده باشد.
=المُخّ-
ج مِخَاخ و مِخَخَة [مخّ] : مغز استخوان، پىِ چشم، يك قطعه مغز، و در زبان متداول بمعناى مغز سر مى باشد.
=المُخَابَرَة-
ج مُخَابَرَات [خبر] : گفتگو درباره امرى، نامه نگارى؛ «المُخَابَرَةُ التّلفونيّة» گفتگوى تلفنى؛ «قَلَمُ المُخَابَرَات» :
دفتر محرمانه.
=المُخَاخَة-
[مخّ] : آنچه از مغز استخوان كه در دهان شخص در اثر مكيدن خارج مى شود.
=المَخَاضَة-
ج مَخَاوض و مَخَاض و مَخَاضَات [خوض] : جاى شيرجه زدن در آب.
=المُخَادِش-
[خدش] (ح) : گربه.
=المُخَارَف-
[خرف] من الرجال: مرد محروم، مرد محدود.
=المَخَارِق-
[خرق] (ع ا) : منافذ بدن مانند دهان و بينى.
=المَخَارِم-
[خرم] : «مَخَارِمُ الليلِ» : سر آغاز شب.
=المَخَارِيق-
[خرق] : آنچه از پارچه هاى بافته شده كه كودكان با آن نوعى بازى مى كنند.
=المَخَاصِر-
[خصر] : «مَخَاصِرُ الطريق» :
نزديكترين راه.
=المَخَاض-
[مخض] : درد زايمان.
=المُخَاط-
ج أَمْخِطَة: آب بينى؛ «مُخَاط الشيطان» : آنچه كه در شعاع خورشيد نگاه كننده آنرا بسان خانه عنكبوت بيند. نام ديگر آن: «مُخاط الشمس» و «لعابُ الشمس» مى باشد.
=المُخَاطَبَة-
[خطب] : گفتگو و مكالمه؛ «مُخَاطَبَة تلفونيَّة» : مكالمه تلفنى.
=المَخَاطِر-
[خطر] : خطرها- اين كلمه مفرد ندارد.
=المُخَاطِيّ-
آنچه كه مانند (المُخَاط) باشد.
=المَخَافَة-
[خوف] : مص؛ «مَخَافَةَ أن» براى ترس از آنكه ...
=المَخَافِق-
[خفق] : «مَخَافِقُ النجم» : غروب ستاره.
=المُخَال-
[خول] : «رجُلٌ مُخَالٌ» : مردى كه دائيهاى وى كريم و بزرگوارند.
=المُخَالَصَة-
ج مُخَالَصَات [خلص] : رسيد و يا قبض، مفاصا حساب.
=المُخَالَفَة-
[خلف] : مخالفت، اعتراض.
=المَخَاوِف-
[خوف] : چيزهاى بر حذر كننده و ترسناك، خطرات.
=المَخَايِل-
[خيل] من السحبِ: ابرى كه علايم باران دارد؛ «ظهرت فيه مَخَايِلُ النّجَابَة» : آثار بزرگى و نشانه هاى آن در او آشكار شد.
=المِخْبَاط-
ج مَخَابِيط [خبط] : چوبى كه با آن برگهاى درختان را ريزند، ابزار دستى لباسشو.
=المَخْبَأ-
ج مَخَابئ [خبأ] : جاى پنهان شدن، و در زبان متداول به گنجهاى نهفته در زمين (الْمَخَابي ء) گويند.
=المُخَبَّآت-
[خبأ] : چيزهاى پنهان گرديده، رازها.
=المَخَبَّة-
[خبّ] : دامنه دشت، درون درّه.
=المَخْبَثَة-
[خبث] : انگيزه تباهى و فساد.
=المُخْبِر-
[خبر] : خبردهنده، خبرنگار روزنامه و مجله، كارآگاه، پليس مخفى.
=المَخْبَر-
[خبر] : پى بردن بچيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى.
=المَخْبَرَة-
[خبر] : پى بردن بچيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى.
=المَخْبُرَة-
[خبر] : پى بردن بچيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى.
=المَخْبَز-
ج مَخَابِز [خبز] : دكان نانوائى يا جاى فروش نان.
=المَخْبَزَة-
ج مَخَابِز [خبز] : دكان نانوائى يا جاى فروش نان.