فهرس الكتاب

الصفحة 664 من 1009

=الغُمْر-

ج أَغْمَار: نادان، ناآزموده، يك بسته چوب يا ني باندازه اى كه زير بغل جاى بگيرد، زعفران، گونه اى ماليدنى گياهى به رنگ زرد كه از ورس گرفته مى شود.

=الغَمْر-

مص،- ج غِمَار و غُمُور: آب بسيار، چشم انداز دريا،- ج أَغْمَار: نادان، ناآزموده، جامه دراز و فراخ، جوانمرد،- ج غُمُور: بوى گوشت فاسد.

=الغِمْر-

ج أغْمار: نادان،- ناآزموده.

=الغُمَر-

ج غِمَار و أَغْمَار: كاسه كوچك.

=الغَمَر-

ج غُمُور: كينه، نادان و ناآزموده؛ «غَمَرُ النَّاسِ» : گروهى از مردم.

=الغَمِر-

چربى، آنچه كه پيه بسيار داشته باشد.

=الغُمْرَة-

(ن) : زعفران.

=الغَمْرَة-

ج غَمَرات و غِمَار و غُمَر: شدّت و سختى؛ «غَمْرَةُ الشَّي ءِ» : سختى چيزى؛ «غَمَرَاتُ الموتِ» : سختيها و ناراحتيهاى مرگ.

=غَمَزَ-

-غَمْزًا هُ: نبض او را گرفت و با دست شمرد،- القَنَاةَ: نيزه را گاز گرفت تا سفتى آن را بيازمايد،- هُ بِالْعَين اوِ الجَفن او الحاجِبِ: با چشم و يا ابرو به او اشاره كرد،- بِالرَّجُلِ و عَلَيْهِ: از آن مرد بدگوئى و سخن چينى كرد،- تِ الدَّابَّةُ: ستور خميده و از پاى لنگ شد.

=غَمَسَ-

-غَمْسًا الشي ءَ في الماء: آن را در آب فرو برد،- السِّنانَ فِى صَدْره: نيزه را به سينه اش فرو كرد،- غُمُوسا النَّجمُ: ستاره پنهان شد.

=غَمَّسَ-

تَغْمِيسًا [غمس] هُ: با شدت او را در آب فرو برد،- الإِبِلَ: شتران را آب داد و رفت،- الشّربَ: آب كم آشاميد.

=غَمِشَ-

-غَمَشًا: چشم او ناتوان شد و بيشتر اوقات آب از چشمانش روان است.

=غَمِصَ-

-غَمَصًا: در چشم او چركى سفيد رنگ بود،- تْ عينُهُ: چرك از چشم او جارى شد.

=الغَمَص-

مص، ماده چركى و سفيد رنگ كه در مجراى اشك قرار مى گيرد.

=الغَمْصَاء-

«عَينٌ غَمْصَاء» : چشمى كه چركى (قيح) از آن روان باشد.

=غَمَضَ-

-غُمُوضًا الكلامُ: مأخذ و معناى گفتار پوشيده ماند،-- غمضًا الرَّجُلُ في الأَرضِ: آن مرد رفت،- السَّيفُ في اللَّحْمِ:

شمشير در گوشت فرو رفت، پنهان شد،- عَنْهُ فِى البَيْع: در معامله فروش با وى آسان گرفت.

=غَمِضَ-

-غُمُوضَةً و غَمَاضَةً المكانُ: زمين پست و نرم شد.

=غَمُضَ-

-غُمُوضًا الكلامُ: مأخذ و معناى كلام مفهوم نشد.

=غَمَّضَ-

تَغْمِيضًا [غمض] عينَهُ: پلكهاى چشم خود را بست،- عَنِ الاسَاءَةِ: از بدى چشم پوشى كرد،- الكلامَ: سخن را مبهم و نامفهوم ساخت،- عَنْهُ فِى الْبَيْع: در معامله فروش با وى آسان گرفت.

=الغُمْض-

بر هم شدن پلكهاى چشم.

=الغَمْض-

مص،- ج غُمُوض وَ اغْماض: زمين هموار و نرم.

=غَمَطَ-

-غَمْطًا هُ: او را كوچك شمرد و سبك كرد،- النِّعْمَةَ: از نعمت سپاسگزارى نكرد،- الْحَقَّ: حق را انكار نمود.

=غَمِطَ-

-غَمْطًا: مترادف (غَمَطَ) است.

=الغَمْط-

زمين هموار و نرم.

=غَمْغَمَ-

غَمْغَمَةً [غمغم] الكلامَ: سخن خود را روشن نكرد،- الصَّبِيُّ: طفل براى نوشيدن شير از پستان مادر گريه كرد،- الأَبْطالُ:

قهرمانان هنگام جنگ بصدا درآمدند،- الثَّورُ: گاو هنگام ترس بانگ كرد.

=الغَمْغَمَة-

[غمغم] : مص،- ج غَمَاغِم:

گفتار غير مُستند، صداى گاوها هنگام ترس، فرياد قهرمانان هنگام جنگ.

=غَمِقَ-

-غُمْقًا و غَمَاقَةً تِ البئرُ و نحْوُها: چاه گود شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الغَمُوس-

ج غُمُس: امرى سخت كه در سراسر كشور پخش شده است؛ «اليَمينُ الغَمُوس» : سوگند دروغ و عمدى،- مِن الرِّجَالِ: دلاور و نيرومند.

=الغَمُوص-

بسيار دروغگو؛ «يمينٌ غَمُوصٌ» :

سوگند دروغ و عمدى.

=الغُمُوضَة-

عيب و نقص؛ «ما فِى هَذَا الأَمْرِ غُمُوضَةٌ» : در اين كار عيب و نقصى نيست.

=الغُمُوم-

جمع غَمّ به معناى اندوه است، ستاره هاى ريز و كم نور در آسمان.

=غُمِيَ-

[غمي] على المريض: بيهوش شد،- اليومُ: تمام روز ابرى بود.

=الغَمِير-

آب بسيار.

=الغَمِيز-

عيبى كه معرف دارنده اش باشد، نقطه ضعف.

=الغَمِيزَة-

نقطه ضعف، سُستى خرد و ناتواني از كار.

=الغَمِيضَة-

عيب و نقص.

=الغُمَّيْضَة-

يكنوع بازى كه بازى كنان چشمان خود را مى بندند و بدنبال يكديگر مى دوند اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الغَمِيق-

چاه گود و زمين گودال. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=غَنَّ-

-غَنًّا و غَنَّةً: تودماغى سخن گفت،- غَنًّا النَّخلُ: درخت خرما رسيد،- الوَادِي:

درختان دره بسيار شدند.

=غَنَّى-

تَغْنِيَةً [غني] : آواز خواند،- الشَّعْرَ وَ بالشِّعْرِ: با شعر آهنگ و سرود خواند،- الشَّاعرُ بفلان: شاعر او را ستايش نمود يا هجو كرد،- بِالْمَرأةِ: با زن سخن عاشقانه گفت،- هُ اللّهُ: خدا او را ثروتمند و توانگر كرد.

=الغِنَى-

[غني] : مص، توانگرى و رفاه؛ «مالَهُ عَنُه غِنًى» : از او بى نياز نيست؛ «لا غِنَى عَنْهُ» : به او نيازمند است.

=الغَنَاء-

[غني] : توانگرى و رفاه، دارائى و بى نيازى.

=الغِنَاء-

[غني] من الصوت: آواز خوش.

=الغَنَّاء-

[غنّ] : مؤنّث (الاغَنّ) است؛ «روضَةٌ غَنَّاء» : باغ پر از درخت و گياه «الْقَرْيَةُ الغَنَّاء» : روستاى آباد و پر

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت