ج أَغْمَار: نادان، ناآزموده، يك بسته چوب يا ني باندازه اى كه زير بغل جاى بگيرد، زعفران، گونه اى ماليدنى گياهى به رنگ زرد كه از ورس گرفته مى شود.
مص،- ج غِمَار و غُمُور: آب بسيار، چشم انداز دريا،- ج أَغْمَار: نادان، ناآزموده، جامه دراز و فراخ، جوانمرد،- ج غُمُور: بوى گوشت فاسد.
ج أغْمار: نادان،- ناآزموده.
ج غِمَار و أَغْمَار: كاسه كوچك.
ج غُمُور: كينه، نادان و ناآزموده؛ «غَمَرُ النَّاسِ» : گروهى از مردم.
چربى، آنچه كه پيه بسيار داشته باشد.
=الغُمْرَة-
(ن) : زعفران.
=الغَمْرَة-
ج غَمَرات و غِمَار و غُمَر: شدّت و سختى؛ «غَمْرَةُ الشَّي ءِ» : سختى چيزى؛ «غَمَرَاتُ الموتِ» : سختيها و ناراحتيهاى مرگ.
=غَمَزَ-
-غَمْزًا هُ: نبض او را گرفت و با دست شمرد،- القَنَاةَ: نيزه را گاز گرفت تا سفتى آن را بيازمايد،- هُ بِالْعَين اوِ الجَفن او الحاجِبِ: با چشم و يا ابرو به او اشاره كرد،- بِالرَّجُلِ و عَلَيْهِ: از آن مرد بدگوئى و سخن چينى كرد،- تِ الدَّابَّةُ: ستور خميده و از پاى لنگ شد.
=غَمَسَ-
-غَمْسًا الشي ءَ في الماء: آن را در آب فرو برد،- السِّنانَ فِى صَدْره: نيزه را به سينه اش فرو كرد،- غُمُوسا النَّجمُ: ستاره پنهان شد.
=غَمَّسَ-
تَغْمِيسًا [غمس] هُ: با شدت او را در آب فرو برد،- الإِبِلَ: شتران را آب داد و رفت،- الشّربَ: آب كم آشاميد.
=غَمِشَ-
-غَمَشًا: چشم او ناتوان شد و بيشتر اوقات آب از چشمانش روان است.
=غَمِصَ-
-غَمَصًا: در چشم او چركى سفيد رنگ بود،- تْ عينُهُ: چرك از چشم او جارى شد.
=الغَمَص-
مص، ماده چركى و سفيد رنگ كه در مجراى اشك قرار مى گيرد.
=الغَمْصَاء-
«عَينٌ غَمْصَاء» : چشمى كه چركى (قيح) از آن روان باشد.
=غَمَضَ-
-غُمُوضًا الكلامُ: مأخذ و معناى گفتار پوشيده ماند،-- غمضًا الرَّجُلُ في الأَرضِ: آن مرد رفت،- السَّيفُ في اللَّحْمِ:
شمشير در گوشت فرو رفت، پنهان شد،- عَنْهُ فِى البَيْع: در معامله فروش با وى آسان گرفت.
=غَمِضَ-
-غُمُوضَةً و غَمَاضَةً المكانُ: زمين پست و نرم شد.
=غَمُضَ-
-غُمُوضًا الكلامُ: مأخذ و معناى كلام مفهوم نشد.
=غَمَّضَ-
تَغْمِيضًا [غمض] عينَهُ: پلكهاى چشم خود را بست،- عَنِ الاسَاءَةِ: از بدى چشم پوشى كرد،- الكلامَ: سخن را مبهم و نامفهوم ساخت،- عَنْهُ فِى الْبَيْع: در معامله فروش با وى آسان گرفت.
=الغُمْض-
بر هم شدن پلكهاى چشم.
=الغَمْض-
مص،- ج غُمُوض وَ اغْماض: زمين هموار و نرم.
=غَمَطَ-
-غَمْطًا هُ: او را كوچك شمرد و سبك كرد،- النِّعْمَةَ: از نعمت سپاسگزارى نكرد،- الْحَقَّ: حق را انكار نمود.
=غَمِطَ-
-غَمْطًا: مترادف (غَمَطَ) است.
=الغَمْط-
زمين هموار و نرم.
=غَمْغَمَ-
غَمْغَمَةً [غمغم] الكلامَ: سخن خود را روشن نكرد،- الصَّبِيُّ: طفل براى نوشيدن شير از پستان مادر گريه كرد،- الأَبْطالُ:
قهرمانان هنگام جنگ بصدا درآمدند،- الثَّورُ: گاو هنگام ترس بانگ كرد.
=الغَمْغَمَة-
[غمغم] : مص،- ج غَمَاغِم:
گفتار غير مُستند، صداى گاوها هنگام ترس، فرياد قهرمانان هنگام جنگ.
=غَمِقَ-
-غُمْقًا و غَمَاقَةً تِ البئرُ و نحْوُها: چاه گود شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الغَمُوس-
ج غُمُس: امرى سخت كه در سراسر كشور پخش شده است؛ «اليَمينُ الغَمُوس» : سوگند دروغ و عمدى،- مِن الرِّجَالِ: دلاور و نيرومند.
=الغَمُوص-
بسيار دروغگو؛ «يمينٌ غَمُوصٌ» :
سوگند دروغ و عمدى.
=الغُمُوضَة-
عيب و نقص؛ «ما فِى هَذَا الأَمْرِ غُمُوضَةٌ» : در اين كار عيب و نقصى نيست.
=الغُمُوم-
جمع غَمّ به معناى اندوه است، ستاره هاى ريز و كم نور در آسمان.
=غُمِيَ-
[غمي] على المريض: بيهوش شد،- اليومُ: تمام روز ابرى بود.
=الغَمِير-
آب بسيار.
=الغَمِيز-
عيبى كه معرف دارنده اش باشد، نقطه ضعف.
=الغَمِيزَة-
نقطه ضعف، سُستى خرد و ناتواني از كار.
=الغَمِيضَة-
عيب و نقص.
=الغُمَّيْضَة-
يكنوع بازى كه بازى كنان چشمان خود را مى بندند و بدنبال يكديگر مى دوند اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الغَمِيق-
چاه گود و زمين گودال. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=غَنَّ-
-غَنًّا و غَنَّةً: تودماغى سخن گفت،- غَنًّا النَّخلُ: درخت خرما رسيد،- الوَادِي:
درختان دره بسيار شدند.
=غَنَّى-
تَغْنِيَةً [غني] : آواز خواند،- الشَّعْرَ وَ بالشِّعْرِ: با شعر آهنگ و سرود خواند،- الشَّاعرُ بفلان: شاعر او را ستايش نمود يا هجو كرد،- بِالْمَرأةِ: با زن سخن عاشقانه گفت،- هُ اللّهُ: خدا او را ثروتمند و توانگر كرد.
=الغِنَى-
[غني] : مص، توانگرى و رفاه؛ «مالَهُ عَنُه غِنًى» : از او بى نياز نيست؛ «لا غِنَى عَنْهُ» : به او نيازمند است.
=الغَنَاء-
[غني] : توانگرى و رفاه، دارائى و بى نيازى.
=الغِنَاء-
[غني] من الصوت: آواز خوش.
=الغَنَّاء-
[غنّ] : مؤنّث (الاغَنّ) است؛ «روضَةٌ غَنَّاء» : باغ پر از درخت و گياه «الْقَرْيَةُ الغَنَّاء» : روستاى آباد و پر