فهرس الكتاب

الصفحة 94 من 1009

=اصْطَكَّ-

اصْطِكَاكًا [صكّ] القومُ بالسيوف: آن قوم با شمشيرها يكديگر را زدند،- تْ ركبتاهُ: دو زانوى او سست شدند و به هنگام راه رفتن به يكديگر خوردند.

=اصْطَلَى-

اصْطِلَاءً [صلي] بالنار: با آتش خود را گرم كرد.

=الاصْطِلَاح-

[صلح] : مص؛- ج اصْطِلاحات:

لفظ يا تعبيرى كه در عرف مردم غرض يا معناى خاصى بخود گيرد.

=اصْطَلَبَ-

اصْطِلَابًا [صلب] العظامَ: مغز استخوانها را بيرون كشيد.

=اصْطَلَحَ-

اصْطِلَاحًا [صلح] القومُ: آن قوم با هم بر سر چيزى اتفاق كردند. اين واژه ضد (تَخَاصَم و اخْتَصَمَ) است.

=اصْطَلَمَ-

اصْطِلَامًا [صلم] هُ: آنرا از بيخ و بن كند.

=الاصْطِناعِيّ-

[صنع] : آنچه كه از فن و هنر ساخته شده باشد، مصنوعي.

=اصْطَنَعَ-

اصْطِنَاعًا [صنع] شيئًا: فرمان داد تا چيزى برايش ساخته شود،- هُ: او را پرورش داد و تربيت كرد،- عنده صَنِيعَةً: به او نيكى كرد،- فلانٌ: غذائى آماده كرد تا در راه خدا انفاق كند،- هُ لنفسِهِ: آن چيز را براى خود برگزيد،- الرزقَ: رزق و روزى را پيش فرستاد.

=اصْطَهَرَ-

اصْطِهَارًا [صهر] الشي ءَ: آن چيز را ذوب كرد،- الحِرْبَاءُ: پشت حرباء در اثر گرمى خورشيد درخشيد.

=الأُصْطُوَانة-

ج أَصَاطِين و أَصاطِنَة: مترادف (اسْطُوانَة) است. اين واژه فارسى است.

=الاصْطِيَاف-

[صيف] : گذراندن فصل تابستان در ييلاق و مناطق كوهستانى.

=أَصْعَبَ-

إصْعَابًا [صعب] الامرُ: آن كار سخت شد،- الشي ءَ: آن چيز را سخت يافت،- الجَمَلَ: شتر را رها كرد و سوارش نشد و در نتيجه شتر سر سخت شد و رام نگرديد

أَصْعَدَ-

إصعَادًا [صعد] هُ: او را به بالا رفتن وادار كرد،- في الأرضِ: از زمينى به زمين بالاتر رفت،- في الوادِي: به سوى دره سرازير شد،- الرّجُلُ: آن مرد به مكه در آمد،- تِ السفينة: كشتى بادبان خود را بالا برد و باد آن را به پيش برد،- في العَدْوِ: در دويدن شتاب كرد.

=أَصْعَرَ-

إصْعَارًا [صعر] خَدَّهُ: روى خود را از راه تكبر و شايد هم مادر زادى از ديد مردم برگردانيد و كج كرد.

=الأَصْعَر-

م صَعْرَاء، ج صُعْر [صعر] : آنكه از راه تكبر روى خود را برگرداند.

=أَصْعَقَ-

إصْعَاقًا [صعق] تْهُ السماءُ: آسمان صاعقه فرو افكند،- هُ: او را كشت.

=أَصْغَى-

إصْغَاءً [صغو] اليهِ: به سوى او گوش فرا داد،- الى حديثِهِ: به سخن او گوش داد،- الإناءَ: ظرف را كج كرد.

=أَصْغَرَ-

إصْغَارًا [صغر] هُ: او را كوچك كرد، او را خوار و زبون كرد،- القومُ: آن قوم داراى كودكان خردسال شدند،- تِ الأرضُ: آن زمين داراى گياهان ريز شد.

=الأَصْغَر-

م صُغْرَى، ج أَصَاغِر و أَصَاغِرَة و أَصْغَرون [صغر] : اسم تفضيل است.

=الأَصْغَرانِ-

[صغر] : دل و زبان؛ «المَرْءُ بِاصْغَرَيْهِ» : مرد به دل و زبان خود بستگى دارد.

=أَصَفَّ-

إصْفَافًا [صفّ] السرجَ: براى زين صُفّه يا پيش زين ساخت.

=الأَصَف-

(ن) : گياهى است از رسته (كَبَرْها) .

=أَصْفَى-

إصْفَاءً [صفو] فلانًا الودَّ و- لهُ الودَّ: به فلانى ابراز دوستى و اخلاص كرد،- الشي ءَ: همه آن چيز را گرفت،- هُ بِكذا: آن چيز را به وى اختصاص داد و او را شادمان كرد،- الشّاعِرُ: شعر آن شاعر بريده شد،- تِ الدّجَاجَةُ: مرغ از تخم افتاد،- من المال: از مال و دارائى تهى شد.

=اصْفَارَّ-

اصْفِيرَارًا [صفر] : مترادف (اصْفَرَّ) است.

=أَصْفَحَ-

إصْفَاحًا [صفح] السائلَ: سائل را نااميد برگرداند،- الشي ءَ: آن چيز را برگردان كرد.

=أَصْفَدَ-

إصْفَادًا [صفد] هُ: او را با بند بست،- هُ مالًا: آن مال را به او داد.

=أَصْفَرَ-

إصْفَارًا [صفر] : فقير و مستمند شد،- الإناءُ: ظرف خالى شد،- البيتَ:

خانه را خالى كرد.

=اصْفَرَّ-

اصْفِرَارًا [صفر] : زرد رنگ شد.

=الأَصْفَر-

م صَفْرَاء، ج صُفْر [صفر] : زرد؛ «الهَوَاءُ الأَصْفَر» (طب) : گونه اى بيمارى وبا است كه بر آن (الكوليرا) نيز اطلاق مى شود.

=الأَصْفَرَانِ-

[صفر] : زعفران و طلا.

=أَصْفَقَ-

إصْفَاقًا [صفق] الثوبَ: جامه را فراخ كرد.

=أَصْقَعَ-

إصْقَاعًا [صقع] الرجُلُ: آن مرد به زمين يخبندان در آمد،- الصقيعُ الأرضَ: برف و يخ بر روى زمين نشست،- المكانُ: آن مكان يخبندان شد.

=الأَصَكّ-

م صَكَّاء، ج صُكّ [صكّ] : آنكه دندانهايش بهم چسبيده باشد، آنكه در راه رفتن زانوهايش به هم خورد، نيرومند و توانا.

=أَصُلَ-

-اصَالَةً: داراى اصل و نژاد خوب شد، نژاد وى استوار شد، از نژادى بزرگوار بود،- رأيُهُ: داراى انديشه و رأى نيكو شد.

=أَصَّلَ-

تَأْصِيلًا هُ: براى آن چيز اساس و پايه قرار داد، اصل و نژاد او را بيان كرد.

=الأَصْل-

ج أُصُول: پايه و بن هر چيزى؛ «قَعَدَ في اصْلِ الْجَبَل» : در پائين كوه نشست، آنچه كه در برابر فرع يا شاخه است؛ «اصل الشّجرة» : ريشه درخت، پدر، مصدر؛ «لَا اصْلَ لَهُ وَ لَا فَصْل» : نه اصل و نژادى دارد و نه فصل و تبار؛ «اصْلًا» : در آغاز، در ابتدا، هرگز، قطعا؛ «ما فعلتُهُ اصلًا» : من هرگز آن كار را نكرده ام.

=أَصْلَى-

إصْلَاءً [صلي] هُ النارَ: او را به داخل آتش انداخت.

=الإصْلَاح-

[صلح] : مص آباد كردن، اصلاح، اصلاح قانون؛ «الإصْلَاح الإدَارِي» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت