[ضعف] : مص،- من الدروع:
زره كه حلقه هاى آن را دو برابر معمول ساخته باشند.
=المَضَاغ-
[مضغ] : جويدن غذا، آنچه از غذا كه جويده مى شود.
=المُضَاغة-
[مضغ] : آنچه كه جويده مى شود، آنچه كه در دهان از غذا مى ماند.
=المَضَّاغة-
[مضغ] : احمق، كسيكه بسيار غذا را مى جود.
=المُضَاف-
[ضيف] : مفع، كسيكه خود را وابسته به كسانى بداند كه از آنها نيست،- في الحرب: و در جنگ بر كسيكه اطراف او گرفته شده اطلاق مى شود.
=المُضَايَقَة-
ج مُضَايَقَات [ضيق] : بخشم در آوردن و ناراحت كردن ديگران.
=المَضبَّة-
[ضبّ] : «أَرضٌ مَضَبَّةٌ» : ج مَضَابّ:
زمين پر از سوسمار.
=المَضْبَطَة-
[ضبط] : گرفتن و نگهداشتن چيزى.
=المَضْبُوط-
صحيح و درست.
=المَضَّة-
[مضّ] : مؤنث (المَضّ) است، اسم مرة از (مَضَّ) است؛ «البانٌ مَضَّة» :
شيرهاى ترش شده.
=المُضْجِر-
ج مَضَاجِر و مَضَاجِير [ضجر] :
آنچه كه باعث خستگى و ناراحتى شود.
=المَضْجَع-
ج مَضَاجِع [ضجع] : خوابگاه؛ «اقَضَّ مضاجِعَهُ» : راحتى را از او سلب كرد، «مَضَاجِعُ الغيثِ» : جاى ريزش باران.
=المَضْجُوع-
[ضجع] : سست رأي.
=مَضَحَ-
-مَضْحًا عِرْضَهُ: آبروى او را ريخت،- تِ الشمسُ: نور خورشيد بر زمين پرتو افكند،- تِ الإبلُ: شتران پراكنده شدند،- تِ المزادة: توشه دان ترشح كرد،- عنهُ: از او دفاع كرد.
=المَضْحَاة-
[ضحو] : «أرضٌ مَضْحَاةٌ» :
سرزمينى كه همواره بر آن آفتاب بتابد.
=المِضْحاك-
[ضحك] : بسيار خندان.
=المُضحِك-
[ضحك] : خنده آور؛ «قصة تمثيليَّة مُضْحِكة» كمدى (نمايش فكاهى) .
=المَضْحَل-
[ضحل] : جائيكه آب در آن كاهش پيدا كند.
=المِضَخَّة-
[ضخّ] : تلمبه آب، پمپ آب، ابزارى كه با آن آب از چاه بيرون مى كشند.
=المِضْخَم-
[ضخم] : مرد بزرگوار و ارزشمند، مرد با ابهت و يكه بزن.
=مَضَرَ-
-مَضْرًا و مَضَرًا و مُضُورًا النبيذُ أو اللبنُ:
مى يا شير ترشيد.
=مَضِرَ-
-مَضْرًا و مَضَرًا و مُضُورًا النبيذُ أو اللبنُ:
مى يا شير ترشيد.
=مَضُرَ-
-مَضْرًا و مَضَرًا و مُضُورًا النبيذُ أو اللبنُ:
مى يا شير ترشيد.
=مَضَّرَ-
تَمْضِيرًا [مضر] هُ: او را به قبيله مُضَر منسوب كرد.
=المَضِر-
«لبنٌ مَضِرٌ» : شير ترش؛ «عيشٌ مَضِرٌ» : زندگى آرام.
=المُضِرّ-
[ضرّ] : زيان آور.
=المِضْرَاب-
ج مَضَارِيب [ضرب] : مرد بسيار زننده، ابزار زدن و نواختن در موسيقى (موزيك) .
=المُضْرِب-
[ضرب] : كسيكه براى خواسته اى دست از كار مى كشد، اعتصاب كننده.
=المَضْرَب-
ج مَضَارِب [ضرب] : شمشير يا لبه آن، استخوانى كه در آن مغز باشد.
=المَضْرِب-
ج مَضَارِب [ضرب] : مكان و يا زمان زدن، اصل و نژاد، شمشير يا لبه آن، استخوانى كه در آن مغز باشد؛ «كان مَضْرِبَ المَثل او الأمثالِ» : او ضرب المثل بود.
=المِضْرَب-
ج مَضَارِب [ضرب] : مرادف (المِضْراب) است؛ «مِضْربُ الكرة» : چوب بازى توپ دستى يا تنيس، چادر بزرگ و پر حجم.
=المُضَرَّب-
[ضرب] : اسم مفعول است؛ «بسَاطٌ مُضَرَّبٌ» : گليم بافته و آماده شده.
=المُضْرِبَة-
[ضرب] : مؤنث (المُضْرِب) است.
=المَضْرَبَة-
[ضرب] : «مَضْرَبَةُ السيفِ» : لبه شمشير.
=المَضْرِبَة-
[ضرب] : «مَضْرِبَةُ السيفِ» : لبه شمشير.
=المِضْرَبَة-
[ضرب] : ابزار زدن، چوب بازى.
=المُضَرَّبَة-
[ضرب] : رداى دو لايه كه در ميان آن پنبه باشد.
=المَضَرَّة-
ج مَضَارّ [ضرّ] : ضرر و زيان.
=المِضْرَج-
ج مَضَارِج [ضرج] : جامه كهنه و فرسوده؛ «المَضَارج» : سختيها.
=المُضَرَّج-
[ضرج] بالدماءِ: خون آلود.
=المُضَرَّس-
[ضرس] : مفع، بلا خورده، مصيبت زده،- من الوشي: نقش و نگار روى جامه كه بشكل دندان باشد.
=مَضَّضَ-
تَمْضِيضًا [مضّ] : آب شور نوشيد، شير ترشيده آشاميد.
=المَضَض-
[مضّ] : مصدر است، درد و رنج و مصيبت، شير ترش شده؛ «على مَضَضٍ» :
به زور و اكراه.
=المُضْطَجَع-
[ضجع] : محل آسايش، تخت خواب.
=المُضْطَرّ-
[ضرّ] : «مُضْطَرٌّ إلى» : نيازمند به ...
=المُضطَرِب-
[ضرب] : فا، ناراحت و دلواپس و نگران.
=مَضَغَ-
-مَضْغًا الطعامَ: غذا را جويد.
=مَضَّغَ-
تَمْضِيغًا [مضغ] هُ الشي ءَ: او را وادار به جويدن كرد.
=المُضْغَة-
ج مُضَغ: لقمه اى كه جويده مى شود؛ «مُضَغُ الأُمورِ و الجراحاتِ» :
مشكلات كوچك و زخمهاى جزئي.
=المِضْغَط-
[ضغط] : هواسنج- دستگاه شناخت فشار هوا.
=المُضِلّ-
[ضلّ] : فا، سراب.
=المَضَلّ-
[ضلّ] : آنچه كه باعث گمراهى مردم شود.
=المَضَلَّة-
[ضلّ] : گمراهى؛ «ارْضٌ مَضَلَّة» : زمينى كه در آن راه را گم كنند و