پراكنده كرد، جمع آورى كرد، آنرا تباه كرد، آن را نيكو ساخت،- الشي ءُ: آن چيز آشكار شد،- فلانًا: فلانى را بازداشت،- اللّجامُ الفَرَسَ: لگام اسب را از سوئي كه قصد كرده بود بازداشت،- الْقَومُ: آن قوم پراكنده شدند،- الرجُلُ: آن مرد مُرد،- تْهُ المنيَّةُ:
مرگ او را فرا گرفت،- الى الْقَوم: به سوى آن قوم گرايش كرد و از دوستان خود بريد.
مص،- ج شُعُوب: نسل يا نژادى از مردم، ايل بزرگ، دورى، دور، شكاف؛ «الْتَأَمَ شَعْبُهُم» : پس از پراكندگى دور هم جمع شدند، محل پيوند استخوانهاى سر، مانند؛ «هُما شَعْبَانِ» : آن دو همسانند و مانند يكديگرند.
ج شِعَاب: راه در كوهستان، آبراهه در زير زمين، شكاف ميان دو كوه، ناحيه، كوى بزرگ.
جمع (الشعَب) و (الشعْبَة) است؛ «شُعَبُ اليدِ» : انگشتان؛ «شُعَبُ الجِسْم» : دو دست و دو پاى؛ «شُعَبُ الفَرَسِ» : آنچه از اندام اسب كه بلند باشد مانند سر و سر شانه ى آن؛ «شُعَبُ السفُّود» : دندانه هاى سيخ كباب كه گوشت در آنها فرو رود؛ «شُعَبُ الدهرِ» : اوضاع و احوال روزگار.
=الشَّعْبَاء-
مؤنّث (الأَشْعَب) است.
=شَعْبَانُ-
ج شَعَابِين و شَعْبَانَات: ماه هشتم از سال هجرى قمرى است كه ميان دو ماه رجب و رمضان قرار دارد تعداد ايام اين ماه معمولا 29 روز است. اين واژه غير منصرف است.
=الشُّعْبَة-
ج شُعَب و شِعَاب: فرورفتگى و شكاف در كوه، شاخه ى درخت، گروهى از چيزى، فراق، فاصله ى ميان دو شاخ يا دو شاخه، آبراهه، جويهاى بزرگ روان در دره؛ «الشعْبَةُ الثَّانِية» : دفترى است ويژه ى ستاد ارتش كه اطلاعات از دشمن را كسب مى كند؛ «شُعْبَتَا الرَّحْلِ» : جلو و عقب پالان.
=شَعْبَذَ-
شَعْبَذَةً: مترادف (شَعْوَذَ) است: افسونگرى و چشم بندى كرد.
=الشَّعْبِيَّة-
نفوذ و برخوردارى شخص از معروفيت و سرشناسى و احترام ملت.
=شَعِثَ-
-شَعَثًا و شُعُوثَةً الشعَرُ: موى سر تيره رنگ و چرك شد شَعَثًا الأَمْرُ: آن امر پخش و پراكنده شد.
=شَعَّثَ-
تَشْعِيثًا الشي ءَ: آن چيز را پراكنده كرد،- الشَّاعِرُ: شاعر در شعر خود آشفتگى آورد،- هُ بِخَير: او را به كار خير برانگيخت.
=الشَّعْث-
پخش شدن و پراكندگى امرى.
=الشَّعَث-
مترادف (الشعْث) است؛ «لَمَّ اللّهُ شَعَثَهُمْ» : خداوند امور آنها را جمع كرد.
=شَعَرَ-
-شِعْرًا و شَعْرًا و شَعْرَى و شُعْرَى و شِعْرَى و شعْرَةً بتثليث الشين و شُعُورًا و شُعُورَةً و مَشْعُورًا و مَشْعُورَةً و مَشْعُوراءَ بهِ: آن چيز را دانست يا به آن احساس كرد،- لَهُ: آن چيز را دريافت،- شِعْرًا و شَعْرًا الرَّجُلُ: آن مرد شعر گفت،- لِفُلانٍ: براى او شعر گفت،- هُ: در گفتن شعر بر او برترى يافت،- الثوبَ: جامه را با موى آسترى كرد.
=شَعِرَ-
-شَعَرًا: موى او بلند شد.
=شَعُرَ-
-شِعْرًا و شَعْرًا و شَعْرَى و شُعْرَى و شِعْرَى و شعْرَةً بتثليث الشين و شُعُورًا و شُعُورةً و مَشْعُورًا و مَشْعُورَةً و مَشْعُوراءَ بهِ: به آن چيز پى برد يا به آن احساس كرد،- لهُ: آن چيز را با فراست دريافت.
=شَعَّرَ-
تَشْعِيرًا الثوب و نحوه: جامه را با موى آسترى كرد.
=الشَّعْر-
ج أَشْعَار و شِعَار و شُعُور: موى بدن يا موى سر.
=الشِّعْر-
مص،- ج اشْعَار: شعر كه داراى وزن و قافيه باشد؛ «اعْذَبُ الشِّعْرِ اكْذَبُهُ» :
شيرين ترين شعر دروغترين آنست، علم و دانش؛ «ليت شِعْرِي فُلانًا او عن فُلانٍ او لِفُلانٍ مَا صَنَعَ» : اى كاش احساس مى كردم يعنى مى دانستم كه فلانى چه كرده است. در اينجا (شِعْري) اسم (ليتَ) است و خبر آن مضمَرى است كه تقدير آن (وَاقِعٌ) است.
=الشَّعَر-
(مو) : موى كه بر كمان بندند و با آن بر وترهاى كمان نوازند،- ج اشْعَار و شِعَار و شُعُور: موى.
=الشَّعِر-
آنكه پُر موى يا درازموى باشد.
=الشِّعْرَى-
(فك) : نام ستاره ايست در فلك جوزا كه در گرماى تابستان طلوع كند.
=الشَّعْرَاء-
ج شُعْر: مؤنث (الأَشْعَر) است، ازدحام مردم بر سر چيزى، پوستين،- (ح) :
نام مگسى است كه معمولًا بر روى ستوران نشيند،- (ن) : نام گياهى است از تيره ى حمض،- (ن) : نام گونه اى هُلو است،- مِن الدَّواهِي: بلاى سخت؛ «ارضٌ شَعْرَاءُ» : زمين پر از درخت؛ «رِمالٌ شَعْرَاءُ» : ريگزارى كه در آن گياه خيز ران و مانند آن رويد.
=الشِّعْراء-
محل روييدن موى در زير شكم.
=الشَّعْرَانيّ-
مترادف (الشعِر) است. آنكه داراى موى بلند و يا پُر موى باشد.
=الشَّعْرَة-
ج شَعَرَات: واحد (الشَّعْر) است؛ «شَعْرَةُ المُوسَى وَ نَحوِهِ» : لبه ى تيغ كه با آن برند يا تراشند. اين تعبير در زبان متداول رايج است؛ «لم يَحِدْ عن ذلِكَ قَيْدَ شَعْرَةٍ» : به اندازه يك موى نيست.
=الشِّعْرَة-
يك موى، جاى روييدن موى زير ناف.
=الشَّعَرَة-
ج شَعَرَات: واحد (الشعَر) است موى كه از مسام بدن روييده مى شود.
=الشُّعْرُور-
ج شَعَارير: شاعرى كه در گفتن شعر ناتوان باشد،- (ن) : خيار ريز و كوچك.
=الشُّعْرُورة-
(ن) : واحد (الشُّعْرُور) است.
=الشَّعْرِيَّة-
ج شَعْرِيَّات: پرده ى حصيرى كه در جلوى پنجره و روزنه قرار دهند، كركره. نام ديگر آن (المُشَرَّبِيَّة) است.
=الشَّعْشَاع-
[شعشع] : مترادف (الشُّعْشُع) است.
=شَعْشَعَ-
شَعْشَعَةً [شعشع] تِ الشمسُ: نور خورشيد پخش و منتشر شد،- الضَّوءُ: نور گسترده شد،- الشي ءَ: آن چيز را درهم آميخت،- الشرابَ: شراب را با آب آميخت،- عليهم الخَيْلَ: اسبان را بسيج كرد و بر آنها حمله برد.