سنگريزه در ظرف آب، از آن نوشيدند،- القومُ الأَمْرَ: آن قوم آن كار را بطور متناوب انجام دادند،- القومُ الخَطْبَ أو الأمْرَ: آن قوم در مورد آن امر يا پيشامد يكى پس از ديگرى اقدام كردند،- تْهُ الخطوبُ: پيشامدهاى بد بر او وارد شد.
تَنَاوُحًا [نوح] الجبلانِ: آن دو كوه روبروى هم قرار گرفتند،- تِ الرِّيَاحُ: باد گاهى به صبا و گاهى بشمال و گاهى بجنوب وزيد.
=تَنَاوَشَ-
تَنَاوُشًا [نوش] الشي ءَ: آن چيز را گرفت،- القَومُ بِالرِّماح: آن قوم با نيزه ها يكديگر را طعنه زدند.
=تَنَاوَلَ-
تَنَاوُلًا [نول] الشي ءَ: آن چيز را گرفت،- من يدِهِ شيئًا: از دست او چيزى گرفت،- المَسِيحيُّ: آن مرد مسيحى در قربانى مقدس شركت كرد.
=تَنَاوَمَ-
تَنَاوُمًا [نوم] : خود را به دروغ به خواب زد، خواست كه بخوابد،- اليهِ: بسوى او آرامش و اطمينان يافت.
=التَّنْبال-
ج تَنَابِيل: كوتاه قامت، قد كوتاه.
=تَنبَّأَ-
تنَبؤًا [نبأ] : از علم غيب سخن گفت، ادّعاى نبوت يا پيامبرى كرد.
=تَنَبَّبَ-
تَنَبُّبًا [نبّ] الماءُ: آب روان شد.
=تَنَبَّتَ-
تَنَبُّتًا [نبت] الشي ءُ آن چيز آشكار شد.
=تَنَبَّجَ-
تَنَبُّجًا [نبج] العَظْمُ: استخوان ورم كرد.
=تَنَبَّطَ-
تَنَبُّطًا [نبط] : همانند قوم نبطيان شد يا به آنها منتسب گرديد،- البِئرَ: آب چاه را كشيد.
=تَنَبَّعَ-
تَنَبُّعًا [نبع] الماءُ: آب اندك اندك آمد.
=التَّنْبَك-
(ن) : تنباكو كه با آن قليان كشند. اين واژه فارسى است-
تَنَبَّلَ-
تَنَبُّلًا [نبل] : آن مرد شريف و باهوش شد، همانند بزرگواران شد، بدرود زندگى گفت،- المالَ: بهترين مال را برگزيد،- تِ الخطوبُ: آن پيشامد ناگوار سخت شد.
=التَّنْبَل-
(ن) : گياهى است كه اصل آن از هند و از رسته ى (الْفِلْفِلِيَّات) است. برگ اين گياه مانند آدامس جويده مى شود،- ج تَنَابِل و تَنَابِلَة: كودن و تنبل. اين واژه ى اخير تركى است.
=التَّنْبَل-
ج تَنَابِل و تَنَابِلة: كوتاه قامت، كودن و تنبل. اين واژه تركى است-
تَنَبَّهَ-
تَنَبُّهًا [نبه] من نومه: از خواب بيدار شد،- عن الأمر أو لهُ: بر آن كار آگاه و هشيار شد.
=التُّنْبُول-
ج تَنَابِيل: آنكه قامت كوتاهى داشته باشد.
=التَّنْبِيت-
[نبت] : مص،- ج تَنَابيت: اسم است براى آنچه كه از درخت مى رويد، آنچه از برگ و شاخه هاى نخل خرما كه بريده شده باشد.
=التَّنْبِيه-
[نبه] : مص، ملاحظه، آگاه ساختن.
=تَنَتَّجَ-
تَنَتُّجًا [نتج] تِ البهيمةُ: آن جانور براى زائيدن بچه اش پيچ و تاب خورد.
=تَنَتَّفَ-
تَنَتُّفًا [نتف] الشعرُ أو الريشُ: موى يا پر كنده شد.
=تَنَثَّرَ-
تَنَثُّرًا [نثر] الشي ءُ: آن چيز پراكنده شد و فرو ريخت.
=تَنَجَّى-
تَنَجِّيًا [نجو] : بدنبال زمين بلند و برجسته گشت.
=تَنَجَّأَ-
تَنَجُّؤًا [نجأ] هُ: او را چشم زخم زد.
=تَنَجَّحَ-
تَنَجُّحًا [نجح] الحاجةَ: از كسيكه به وى وعده ى برآوردن نياز داده بود طلب وفاى عهد كرد.
=تَنَجَّدَ-
تَنَجُّدًا [نجد] الشي ءُ: آن چيز بلند شد.
=التَّنْجَرة-
ديگ مسى، قابلمه ى غذا.
تَنَجَّزَ-
تَنَجُّزًا [نجز] الحاجةَ أو الوعدَ: خواستار برآوردن نياز يا وفاى به عهد شد،- الشَّرابَ:
در نوشيدن مى اصرار ورزيد.
=تَنَجَّسَ-
تَنَجُّسًا [نجس] : نجس شد،- الثّوبُ:
آن جامه آلوده شد،- الرّجُلُ: آن مرد كارى كرد كه از نجاست بيرون آيد.
=التَّنْجِسْتِين-
أَوِ الْوُلْغَرام (ك) : ماده ايست فلزى و ساده كه در ساختن نوارهاى لامپهاى برقى از آن استفاده مى شود. اين ماده در تركيب بعضى از انواع فولاد بكار مى رود.
=تَنَجَّعَ-
تَنَجُّعًا [نجع] فلانًا: نزد فلانى آمد و از وى نكوئى خواست،- القومُ الكَلَأَ: آن قوم براى بدست آوردن گياه به راه افتادند،- بِالدّم: به خون آلوده شد.
=تَنَجَّمَ-
تَنَجُّمًا [نجم] : به نگريستن و مراقبت ستاره هاى آسمان پرداخت.
=تَنَحَّى-
تَنَحِّيًا [نحو] عن موضعِهِ: از جاى خود دور شد،- الرجُلُ: آن مرد در سخن گفتن اعراب كلمات را نيز تلفظ كرد،- للشي ءِ:
بر آن چيز اعتماد كرد.
=تَنَحَّى-
تَنَحِّيًا [نحي] : اين واژه مطاوع (نَحَّى) است.
=تَنَحَّسَ-
تَنَحُّسًا [نحس] الأخبارَ و عنها: براى يافتن خبر و آگاه شدن به آن پيگيرى كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد گرسنه شد،- لِشُربِ الدّواءِ: براى آشاميدن دارو گرسنه ماند.
=تَنَحَّلَ-
تَنَحُّلًا [نحل] مذهبَ كذا أو قبيلةَ كذا:
به فلان مذهب يا فلان قبيله خود را نسبت داد،- الشَّعْرَ او القولَ: مدّعى آن شعر يا آن گفتار شد در حاليكه از آن او نبود.
=تَنَحْنَحَ-
تَنَحْنُحًا [نحنح] الرجُلُ: صداى خود را در سينه اش رفت و برگشت داد.
=تَنَخَّعَ-
تَنَخُّعًا [نخع] الرجُلُ: آن مرد آب بينى خود را انداخت،- السَّحَابُ: ابر آنچه كه باران داشت فرو ريخت.
=تَنَخَّلَ-
تَنَخُّلًا [نخل] الشي ءَ: آن چيز را پاك كرد و برگزيده ى آنرا برداشت.
=تَنَخَّمَ-
تَنَخُّمًا [نخم] : آن مرد از سينه يا بينى خود چيزى بيرون انداخت.
=تَنَدَّى-
تَنَدِّيًا [ندو] الرجُلُ: آن مرد بخشنده و بزرگوار شد، سيراب شد،- المكانُ: بر آن مكان شبنم فرو ريخت.
=تَنَدَّحَ-
تَنَدُّحًا [ندح] ت الغنمُ في مرابضها او مسارحها: گوسفندان در آغولها يا چراگاهها