فهرس الكتاب

الصفحة 282 من 1009

سنگريزه در ظرف آب، از آن نوشيدند،- القومُ الأَمْرَ: آن قوم آن كار را بطور متناوب انجام دادند،- القومُ الخَطْبَ أو الأمْرَ: آن قوم در مورد آن امر يا پيشامد يكى پس از ديگرى اقدام كردند،- تْهُ الخطوبُ: پيشامدهاى بد بر او وارد شد.

=تَنَاوَحَ-

تَنَاوُحًا [نوح] الجبلانِ: آن دو كوه روبروى هم قرار گرفتند،- تِ الرِّيَاحُ: باد گاهى به صبا و گاهى بشمال و گاهى بجنوب وزيد.

=تَنَاوَشَ-

تَنَاوُشًا [نوش] الشي ءَ: آن چيز را گرفت،- القَومُ بِالرِّماح: آن قوم با نيزه ها يكديگر را طعنه زدند.

=تَنَاوَلَ-

تَنَاوُلًا [نول] الشي ءَ: آن چيز را گرفت،- من يدِهِ شيئًا: از دست او چيزى گرفت،- المَسِيحيُّ: آن مرد مسيحى در قربانى مقدس شركت كرد.

=تَنَاوَمَ-

تَنَاوُمًا [نوم] : خود را به دروغ به خواب زد، خواست كه بخوابد،- اليهِ: بسوى او آرامش و اطمينان يافت.

=التَّنْبال-

ج تَنَابِيل: كوتاه قامت، قد كوتاه.

=تَنبَّأَ-

تنَبؤًا [نبأ] : از علم غيب سخن گفت، ادّعاى نبوت يا پيامبرى كرد.

=تَنَبَّبَ-

تَنَبُّبًا [نبّ] الماءُ: آب روان شد.

=تَنَبَّتَ-

تَنَبُّتًا [نبت] الشي ءُ آن چيز آشكار شد.

=تَنَبَّجَ-

تَنَبُّجًا [نبج] العَظْمُ: استخوان ورم كرد.

=تَنَبَّطَ-

تَنَبُّطًا [نبط] : همانند قوم نبطيان شد يا به آنها منتسب گرديد،- البِئرَ: آب چاه را كشيد.

=تَنَبَّعَ-

تَنَبُّعًا [نبع] الماءُ: آب اندك اندك آمد.

=التَّنْبَك-

(ن) : تنباكو كه با آن قليان كشند. اين واژه فارسى است-

تَنَبَّلَ-

تَنَبُّلًا [نبل] : آن مرد شريف و باهوش شد، همانند بزرگواران شد، بدرود زندگى گفت،- المالَ: بهترين مال را برگزيد،- تِ الخطوبُ: آن پيشامد ناگوار سخت شد.

=التَّنْبَل-

(ن) : گياهى است كه اصل آن از هند و از رسته ى (الْفِلْفِلِيَّات) است. برگ اين گياه مانند آدامس جويده مى شود،- ج تَنَابِل و تَنَابِلَة: كودن و تنبل. اين واژه ى اخير تركى است.

=التَّنْبَل-

ج تَنَابِل و تَنَابِلة: كوتاه قامت، كودن و تنبل. اين واژه تركى است-

تَنَبَّهَ-

تَنَبُّهًا [نبه] من نومه: از خواب بيدار شد،- عن الأمر أو لهُ: بر آن كار آگاه و هشيار شد.

=التُّنْبُول-

ج تَنَابِيل: آنكه قامت كوتاهى داشته باشد.

=التَّنْبِيت-

[نبت] : مص،- ج تَنَابيت: اسم است براى آنچه كه از درخت مى رويد، آنچه از برگ و شاخه هاى نخل خرما كه بريده شده باشد.

=التَّنْبِيه-

[نبه] : مص، ملاحظه، آگاه ساختن.

=تَنَتَّجَ-

تَنَتُّجًا [نتج] تِ البهيمةُ: آن جانور براى زائيدن بچه اش پيچ و تاب خورد.

=تَنَتَّفَ-

تَنَتُّفًا [نتف] الشعرُ أو الريشُ: موى يا پر كنده شد.

=تَنَثَّرَ-

تَنَثُّرًا [نثر] الشي ءُ: آن چيز پراكنده شد و فرو ريخت.

=تَنَجَّى-

تَنَجِّيًا [نجو] : بدنبال زمين بلند و برجسته گشت.

=تَنَجَّأَ-

تَنَجُّؤًا [نجأ] هُ: او را چشم زخم زد.

=تَنَجَّحَ-

تَنَجُّحًا [نجح] الحاجةَ: از كسيكه به وى وعده ى برآوردن نياز داده بود طلب وفاى عهد كرد.

=تَنَجَّدَ-

تَنَجُّدًا [نجد] الشي ءُ: آن چيز بلند شد.

=التَّنْجَرة-

ديگ مسى، قابلمه ى غذا.

تَنَجَّزَ-

تَنَجُّزًا [نجز] الحاجةَ أو الوعدَ: خواستار برآوردن نياز يا وفاى به عهد شد،- الشَّرابَ:

در نوشيدن مى اصرار ورزيد.

=تَنَجَّسَ-

تَنَجُّسًا [نجس] : نجس شد،- الثّوبُ:

آن جامه آلوده شد،- الرّجُلُ: آن مرد كارى كرد كه از نجاست بيرون آيد.

=التَّنْجِسْتِين-

أَوِ الْوُلْغَرام (ك) : ماده ايست فلزى و ساده كه در ساختن نوارهاى لامپهاى برقى از آن استفاده مى شود. اين ماده در تركيب بعضى از انواع فولاد بكار مى رود.

=تَنَجَّعَ-

تَنَجُّعًا [نجع] فلانًا: نزد فلانى آمد و از وى نكوئى خواست،- القومُ الكَلَأَ: آن قوم براى بدست آوردن گياه به راه افتادند،- بِالدّم: به خون آلوده شد.

=تَنَجَّمَ-

تَنَجُّمًا [نجم] : به نگريستن و مراقبت ستاره هاى آسمان پرداخت.

=تَنَحَّى-

تَنَحِّيًا [نحو] عن موضعِهِ: از جاى خود دور شد،- الرجُلُ: آن مرد در سخن گفتن اعراب كلمات را نيز تلفظ كرد،- للشي ءِ:

بر آن چيز اعتماد كرد.

=تَنَحَّى-

تَنَحِّيًا [نحي] : اين واژه مطاوع (نَحَّى) است.

=تَنَحَّسَ-

تَنَحُّسًا [نحس] الأخبارَ و عنها: براى يافتن خبر و آگاه شدن به آن پيگيرى كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد گرسنه شد،- لِشُربِ الدّواءِ: براى آشاميدن دارو گرسنه ماند.

=تَنَحَّلَ-

تَنَحُّلًا [نحل] مذهبَ كذا أو قبيلةَ كذا:

به فلان مذهب يا فلان قبيله خود را نسبت داد،- الشَّعْرَ او القولَ: مدّعى آن شعر يا آن گفتار شد در حاليكه از آن او نبود.

=تَنَحْنَحَ-

تَنَحْنُحًا [نحنح] الرجُلُ: صداى خود را در سينه اش رفت و برگشت داد.

=تَنَخَّعَ-

تَنَخُّعًا [نخع] الرجُلُ: آن مرد آب بينى خود را انداخت،- السَّحَابُ: ابر آنچه كه باران داشت فرو ريخت.

=تَنَخَّلَ-

تَنَخُّلًا [نخل] الشي ءَ: آن چيز را پاك كرد و برگزيده ى آنرا برداشت.

=تَنَخَّمَ-

تَنَخُّمًا [نخم] : آن مرد از سينه يا بينى خود چيزى بيرون انداخت.

=تَنَدَّى-

تَنَدِّيًا [ندو] الرجُلُ: آن مرد بخشنده و بزرگوار شد، سيراب شد،- المكانُ: بر آن مكان شبنم فرو ريخت.

=تَنَدَّحَ-

تَنَدُّحًا [ندح] ت الغنمُ في مرابضها او مسارحها: گوسفندان در آغولها يا چراگاهها

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت