فهرس الكتاب

الصفحة 543 من 1009

زبان متداول رايج است.

=الشَّرَك-

ج شُرُك و أَشْرَاك: تورهاى شكار؛ «نَصَبَ لَهُ شَرَكًا» : از راه خدعه و نيرنگ براى او دام نصب كرد تا وى را شكست دهد، زمين كه بر اثر سم ستوران كنده شده باشد.

=الشِّرْكة-

مص، سهم شريك در شركت، درهم كردن سهام بطوريكه از يكديگر تميز داده نشوند، پيمان مشاركت؛ «شِرْكَةٌ تِجاريَّة» : شركت بازرگانى؛ «شِرْكَة مُسَاهَمَة» :

شركت سهامى.

=الشَّرَكة-

واحد (الشرَك) براى ريسمانهاى دام شكار است.

=الشَّرِكة-

مترادف (الشركَة) است.

=الشُّركِيّ-

راه پيمودن سريع و با شتاب.

=الشُّرَّكِيّ-

مترادف (الشرَكِيّ) است.

=شَرَمَ-

-شَرْمًا الشي ءَ: آن چيز را شكافت،- الأَنْفَ: پره ى بينى را بريد،- الثَرِيدَةَ: از كناره هاى تريد خورد،- الإنَاءَ و نَحْوَهُ: براى ظرف و مانند آن لبه يا رخنه ساخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- لِفُلانٍ مِن مَالِهِ: از مال خود كمى به او داد.

=شَرِمَ-

-شَرَمًا: پره ى بينى او بريده شد.

=شَرَّمَ-

تَشْرِيمًا هُ: آنرا شكافت و پاره كرد،- الصَّيْدُ: شكار زخمى شد.

=الشَّرْمَاء-

مؤنث (الأَشْرَم) است.

=شَرْنَقَ-

شَرْنَقَةً [شرنق] الشي ءَ: آن چيز را بريد يا قطع كرد.

=الشَّرْنَقَة-

پيله ى كرم ابريشم.

=شَرِهَ-

-شَرَهًا و شَرَاهَةً الى الطعام و عليه: اشتهاى وى به غذا زياد شد.

=الشَّرِه-

آنكه بيش از نياز غذا خورد.

=الشَّرْهَاء-

من السنين: سال قحطى و خشك.

=الشَّرْهَان-

مترادف (الشَّرِه) است.

=الشَّرْوَى-

[شري] : مثل و مانند. اين واژه همواره با يك لفظ براى همه مىيد و گفته مى شود: (هُوَ، هِي، هُما، هُم، هُنَّ شَرْوَاكَ) : مانند تو مى باشند؛ «انه لَا يَملِكُ شَرْوَى نَقِير» : او چيزى ندارد.

=الشِّرْوَال-

لغتى است در (السِّرْوَال) . اين واژه فارسى است.

=الشُّرُوب-

قوم در حاليكه مى نوشند.

=الشَّرُوب-

بسيار آشامنده؛ «ماءٌ شَرُوبٌ» : آب آشاميدني.

=الشَّرُود-

ج شُرُد: به معناى (الشَّارِد) است:

گريزان.

=شَرِيَ-

يَشْرَى شَرىً [شري] الجلدُ: پوست كهير درآورد.

=الشَّرِي-

[شري] : «جلدٌ شَرٍ» : پوستى كه كهير درآورده باشد.

=الشَّرْيَان-

ج شَرَايِين [شري] (ع ا) : شريان، سرخ رگ،- الرِّئَوِيّ (ع ا) : شريان كه خون را از قلب به ريه منتقل مى كند.

=الشِّرْيَانَات-

رگهاى باريك در بدن انسان و جز آن.

=الشَّرِيب-

آنكه بسيار نوشد، آنكه با تو نوشد، آنكه شترانش را با تو وارد آب كند، آنكه آبيارى كند يا با تو آب نوشد؛ «مَاءٌ شَرِيب» : آب آشاميدن.

=الشِّرِّيبَ-

آنكه بسيار نوشد، آنكه تشنه ى آب باشد.

=الشَّرِيجَة-

ج شَرَائِج: جوال يا زنبيل كه از برگ درخت خرما سازند، درى كه از نى بافته سازند، پيه كه با آن پر تير را بچسبانند.

=الشَّرِيح-

يك پاره گوشت، هر چاق و فربه و پر گوشت.

=الشَّرِيحَة-

ج شَرَائِح: مترادف (الشَّرِيح) است.

=الشَّرِيد-

آواره، دربدر.

=الشَّرِيدَة-

ج شَرَائِد: مؤنث (الشَّرِيد) است، باقيمانده ى آن چيز.

=الشَّرِير-

ج أَشْرَار و أَشِرَّاء [شرّ] : شرور، بدكار،- ج اشِرَّة: كنار دريا.

=الشِّرِّير-

لقب (ابْليس) است،- ج شِرِّيرُون:

آنكه بسيار شرّ داشته باشد.

=الشَّرِيس-

مص، بداخلاقى و بدخوئي، بداخلاق، آنكه بسيار خلاف افكند،- (ح) : شير.

=الشَّرِيسَة-

«أَرْضٌ شَرِيْسَةٌ» : زمينى كه در آن خارهاى بسيار باشد؛ «نَفْسٌ شَرِيسَةُ» : خوى و سرشتى بد.

=الشَّرِيط-

ج شُرُط: مشروط، عطردان زن، نخ يا تارهاى معدني چه روى بسته و يا باز «شَرِيطُ الكَهْرَبَاء» سيم برق؛ «شَرِيطُ التّلْغرَاف» :

سيم تلگراف، رشته اى بافته شده ى نازك،- ج اشْرِطَة و شَرَائِط: فيلم، فيلم سينما يا تلويزيون؛ «شريطٌ سِينَمائِيّ» : فيلم سينمائى.

=الشَّرِيطَة-

ج شَرَائِط: شرط؛ «على شَرِيطَةِ أن» :

بشرط اينكه، شترى كه داراى گوش شكافته باشد، نوار كه زنان موى سر خود را با آن بندند و معمولًا از ابريشم و يا پنبه ى سفيد يا رنگى به گونه ى بافته مى باشد و در زبان متداول به آن تِل گويند.

=الشَّرِيع-

دلير، كتان خوب.

=الشَّرِيعَة-

ج شَرَائِع: قانون، سُنّت، آنچه از احكام كه خداوند بر بندگان فرض نموده است، عتبه، آستانه، آبشخور.

=الشَّرِيف-

ج شُرَفَاء و أَشْرَاف: شرافتمند، بزرگوار،- عِند المُسْلِمِينَ: و در نزد مسلمانان بر آنكه از نژاد پيامبر باشد اطلاق مى شود؛ «نَقيبُ الأَشْرَافِ» : بزرگ خانواده ى سادات از نژاد پيامبر؛ «الخَطّ الشَّرِيف» : دستخط حاكم يا پادشاه كه يا خود نويسد يا فرمان نوشتن آنرا دهد.

=الشَّرِيفَة-

ج شَرَائِف و شَرِيفَات: زن باشرف و بزرگوار.

=الشَّرِيك-

ج شُركَاء و أَشْرَاك: شريك؛ «اللّهُ لَا شَرِيكَ له» : خداوند بى شريك و بى همتاست.

=الشَّرِيكَة-

ج شَرَائِك: مؤنث (الشرِيك) است.

=شَزَبَ-

-شَزْبًا و شُزُوبًا: خَشِن يا لاغر و خشك شد.

=شَزُبَ-

-شَزْبًا و شُزُوبًا: مترادف (شَزَبَ) است.

=شَزَّبَ-

تَشْزِيبًا الفرسَ: اسب را لاغر كرد.

=شَزَرَ-

-شَزْرًا الرجُلَ و اليهِ: از روى خشم و تندى با گوشه ى چشم به او نگاه كرد،- فُلانًا: فلانى را چشم زخم زد، از راست و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت