زبان متداول رايج است.
ج شُرُك و أَشْرَاك: تورهاى شكار؛ «نَصَبَ لَهُ شَرَكًا» : از راه خدعه و نيرنگ براى او دام نصب كرد تا وى را شكست دهد، زمين كه بر اثر سم ستوران كنده شده باشد.
=الشِّرْكة-
مص، سهم شريك در شركت، درهم كردن سهام بطوريكه از يكديگر تميز داده نشوند، پيمان مشاركت؛ «شِرْكَةٌ تِجاريَّة» : شركت بازرگانى؛ «شِرْكَة مُسَاهَمَة» :
شركت سهامى.
=الشَّرَكة-
واحد (الشرَك) براى ريسمانهاى دام شكار است.
=الشَّرِكة-
مترادف (الشركَة) است.
=الشُّركِيّ-
راه پيمودن سريع و با شتاب.
=الشُّرَّكِيّ-
مترادف (الشرَكِيّ) است.
=شَرَمَ-
-شَرْمًا الشي ءَ: آن چيز را شكافت،- الأَنْفَ: پره ى بينى را بريد،- الثَرِيدَةَ: از كناره هاى تريد خورد،- الإنَاءَ و نَحْوَهُ: براى ظرف و مانند آن لبه يا رخنه ساخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- لِفُلانٍ مِن مَالِهِ: از مال خود كمى به او داد.
=شَرِمَ-
-شَرَمًا: پره ى بينى او بريده شد.
=شَرَّمَ-
تَشْرِيمًا هُ: آنرا شكافت و پاره كرد،- الصَّيْدُ: شكار زخمى شد.
=الشَّرْمَاء-
مؤنث (الأَشْرَم) است.
=شَرْنَقَ-
شَرْنَقَةً [شرنق] الشي ءَ: آن چيز را بريد يا قطع كرد.
=الشَّرْنَقَة-
پيله ى كرم ابريشم.
=شَرِهَ-
-شَرَهًا و شَرَاهَةً الى الطعام و عليه: اشتهاى وى به غذا زياد شد.
=الشَّرِه-
آنكه بيش از نياز غذا خورد.
=الشَّرْهَاء-
من السنين: سال قحطى و خشك.
=الشَّرْهَان-
مترادف (الشَّرِه) است.
=الشَّرْوَى-
[شري] : مثل و مانند. اين واژه همواره با يك لفظ براى همه مىيد و گفته مى شود: (هُوَ، هِي، هُما، هُم، هُنَّ شَرْوَاكَ) : مانند تو مى باشند؛ «انه لَا يَملِكُ شَرْوَى نَقِير» : او چيزى ندارد.
=الشِّرْوَال-
لغتى است در (السِّرْوَال) . اين واژه فارسى است.
=الشُّرُوب-
قوم در حاليكه مى نوشند.
=الشَّرُوب-
بسيار آشامنده؛ «ماءٌ شَرُوبٌ» : آب آشاميدني.
=الشَّرُود-
ج شُرُد: به معناى (الشَّارِد) است:
گريزان.
=شَرِيَ-
يَشْرَى شَرىً [شري] الجلدُ: پوست كهير درآورد.
=الشَّرِي-
[شري] : «جلدٌ شَرٍ» : پوستى كه كهير درآورده باشد.
=الشَّرْيَان-
ج شَرَايِين [شري] (ع ا) : شريان، سرخ رگ،- الرِّئَوِيّ (ع ا) : شريان كه خون را از قلب به ريه منتقل مى كند.
=الشِّرْيَانَات-
رگهاى باريك در بدن انسان و جز آن.
=الشَّرِيب-
آنكه بسيار نوشد، آنكه با تو نوشد، آنكه شترانش را با تو وارد آب كند، آنكه آبيارى كند يا با تو آب نوشد؛ «مَاءٌ شَرِيب» : آب آشاميدن.
=الشِّرِّيبَ-
آنكه بسيار نوشد، آنكه تشنه ى آب باشد.
=الشَّرِيجَة-
ج شَرَائِج: جوال يا زنبيل كه از برگ درخت خرما سازند، درى كه از نى بافته سازند، پيه كه با آن پر تير را بچسبانند.
=الشَّرِيح-
يك پاره گوشت، هر چاق و فربه و پر گوشت.
=الشَّرِيحَة-
ج شَرَائِح: مترادف (الشَّرِيح) است.
=الشَّرِيد-
آواره، دربدر.
=الشَّرِيدَة-
ج شَرَائِد: مؤنث (الشَّرِيد) است، باقيمانده ى آن چيز.
=الشَّرِير-
ج أَشْرَار و أَشِرَّاء [شرّ] : شرور، بدكار،- ج اشِرَّة: كنار دريا.
=الشِّرِّير-
لقب (ابْليس) است،- ج شِرِّيرُون:
آنكه بسيار شرّ داشته باشد.
=الشَّرِيس-
مص، بداخلاقى و بدخوئي، بداخلاق، آنكه بسيار خلاف افكند،- (ح) : شير.
=الشَّرِيسَة-
«أَرْضٌ شَرِيْسَةٌ» : زمينى كه در آن خارهاى بسيار باشد؛ «نَفْسٌ شَرِيسَةُ» : خوى و سرشتى بد.
=الشَّرِيط-
ج شُرُط: مشروط، عطردان زن، نخ يا تارهاى معدني چه روى بسته و يا باز «شَرِيطُ الكَهْرَبَاء» سيم برق؛ «شَرِيطُ التّلْغرَاف» :
سيم تلگراف، رشته اى بافته شده ى نازك،- ج اشْرِطَة و شَرَائِط: فيلم، فيلم سينما يا تلويزيون؛ «شريطٌ سِينَمائِيّ» : فيلم سينمائى.
=الشَّرِيطَة-
ج شَرَائِط: شرط؛ «على شَرِيطَةِ أن» :
بشرط اينكه، شترى كه داراى گوش شكافته باشد، نوار كه زنان موى سر خود را با آن بندند و معمولًا از ابريشم و يا پنبه ى سفيد يا رنگى به گونه ى بافته مى باشد و در زبان متداول به آن تِل گويند.
=الشَّرِيع-
دلير، كتان خوب.
=الشَّرِيعَة-
ج شَرَائِع: قانون، سُنّت، آنچه از احكام كه خداوند بر بندگان فرض نموده است، عتبه، آستانه، آبشخور.
=الشَّرِيف-
ج شُرَفَاء و أَشْرَاف: شرافتمند، بزرگوار،- عِند المُسْلِمِينَ: و در نزد مسلمانان بر آنكه از نژاد پيامبر باشد اطلاق مى شود؛ «نَقيبُ الأَشْرَافِ» : بزرگ خانواده ى سادات از نژاد پيامبر؛ «الخَطّ الشَّرِيف» : دستخط حاكم يا پادشاه كه يا خود نويسد يا فرمان نوشتن آنرا دهد.
=الشَّرِيفَة-
ج شَرَائِف و شَرِيفَات: زن باشرف و بزرگوار.
=الشَّرِيك-
ج شُركَاء و أَشْرَاك: شريك؛ «اللّهُ لَا شَرِيكَ له» : خداوند بى شريك و بى همتاست.
=الشَّرِيكَة-
ج شَرَائِك: مؤنث (الشرِيك) است.
=شَزَبَ-
-شَزْبًا و شُزُوبًا: خَشِن يا لاغر و خشك شد.
=شَزُبَ-
-شَزْبًا و شُزُوبًا: مترادف (شَزَبَ) است.
=شَزَّبَ-
تَشْزِيبًا الفرسَ: اسب را لاغر كرد.
=شَزَرَ-
-شَزْرًا الرجُلَ و اليهِ: از روى خشم و تندى با گوشه ى چشم به او نگاه كرد،- فُلانًا: فلانى را چشم زخم زد، از راست و