كرد،- عبه: از آن چيز تجاوز كرد و گذشت؛ «زَادَ عنِ المعدّل» : از حدّ ميانه گذشت.
ج أزْودَة و أزْوَاد [زود] : توشه ى سفر.
=زارَ-
-زِيَارَةً و مَزَارَةً و زَوْرًا و زُوَارًا و زُوَارَةً [زور] هُ:
براى ديدار وى بسوى او رفت،- زِوَارًا الفَرسَ: دهان اسب را با لبيشه بست.
=الزَّارَة-
[زور] : جلگه ى ني زار و پر از آب و گياه، گروه شتران، چينه دان مرغ.
=الزَّارَّة-
[زرّ] (ح) : گونه اى حشره كه روى شتر و خر و مانند آنها نشيند.
=زارَعَ-
مُزَارَعَةً [زرع] : بر روى زمين كِشت كرد،- فُلانًا: با فلانى بر سر كِشت زمين در برابر قسمتى از محصول معامله كرد بشرط اينكه بذر از مالك باشد.
=الزَّرِع-
ج زارِعُون و زُرَّاع: فا، كشاورز.
=الزَّارُوب-
كوچه ى تنگ و دراز. فصيح اين واژه (الزَّقَب) است اين واژه آرامى است و در زبان متداول رايج است.
=الزَّارُوقَة-
مترادف (الزَّرَّاقَة) است و در زبان متداول رايج است.
=الزَّاعِب-
«سيلٌ زَاعِبٌ» : سيل افزون و خروشان كه درّه را پر كند.
=زاغَ-
-زَوْغًا [زوغ] : به بيراهه رفت،- البَصَرُ:
چشم تكان خورد و منحرف شد،- الشي ءَ:
آن چيز را خم كرد،- النَّاقَةَ: عنان ماده شتر را گرفت،- زوغًا و زَوَغَانًا: كج و خم شد.
=زاغَ-
-زَيْغًا و زَيَغَانًا و زَيْغُوغَةً: مايل شد، كج شد،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد منحرف شد،- البَصَرْ: چشم خسته شد.
=الزَّاغ-
ج زِيغَان [زيغ] (ح) : كلاغى است كوچك كه پرهاى روى پشت و شكم آن سفيد است؛ گونه ى ديگرى از اين كلاغ وجود دارد كه به آن (الزَّاغُ الجِيفيّ) گويند و مردارخوار است.
-زَوْفًا [زوف] : به تمرينهاى ورزشى و نرمش بدن پرداخت،- الرجُلُ: آن مرد سست راه رفت،- تِ الْحَمَامَة: كبوتر بالها و دم خود را باز كرد و بر روى زمين كشيد،- الطَّائِرُ في الْهَوَاءِ: پرنده در هوا پرواز كرد و اوج گرفت،- الماءُ: حُباب آب بر آمد.
=زافَ-
-زُيُوفًا [زيف] تِ الدراهِمُ عليه:
درهمهاى مردود و تقلبى به او باز گردانيده شد،- زُيُوفًا وَ زَيْفًا الدَّرَاهِمَ: آن درهمها را ناروا و ناسره گردانيد،- زَيْفًا الحَائِطَ: آن مرد از روى ديوار بر جست،- زيفًا و زَيَفانًا:
در راه رفتن تكبر و ناز كرد و به اين سوى و آن سوى خم شد.
=الزَّافِرَة-
ج زَوَافِر: پشت گردن و پائين آن، مهتر بزرگ، لشكر، گروه، كمان، آن قسمت از تير كه بى پر است، زيرك و دانا؛ «زَافِرَةُ الرجُلِ» : خويشاوندان و ياران مرد؛ «زَافِرَةُ البِنَاءِ» : ستون ساختمان.
=الزَّافِنَة-
«الناقةُ الزافِنَةُ» : ماده شتر لنگ.
=الزَّاقِي-
ج زَوَاق [زقو و زقي] : پرنده ى پُر صدا، خروس.
=الزَّاقِيَة-
ج زَوَاق: مؤنث (الزَّاقِي) است.
=الزَّاكِي-
ج زُكَاة [زكو] : فا، مرد پاكيزه و نيكو.
=زالَ-
-زَوْلًا و زَوَالًا وَ زَوَلَانًا و زُؤُولًا و زُوُولًا و زَوِيلًا [زول] : نابود شد، دور شد،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد از ميان آسمان رو به پائين رفت و مايل شد،- عَنِ الوُجودِ: از بين رفت و اثرى از آن نماند،- تِ الخَيْلُ بِرُكْبَانِها:
اسبان سواران خود را برداشتند و به راه افتادند،- زَوْلًا: جنبيد؛ «أرَى النّجومَ تَزُولُ و لَا تغيبُ» : ستاره گانرا مى بينيم كه در حركت و جنبش مى باشند.
=زالَ-
-زَيْلًا [زيل] هُ عن مكانِه: او را از جاى خود دور كرد؛ «مَا زِلْتُ أفْعَلُ» : همچنان كار مى كردم؛ «زِلْتُ افْعَلُ» : بمعناى (مَا زِلْتُ افْعَلُ) : بتقدير حرف نفى است و كاربرد كمى دارد؛ «ما زالَ قائمًا» : همچنان ايستاده بود؛ «لَا يزالُ في حَاجَةٍ اليهِ» : همچنان نيازمند به وى مى باشد.
=الزَّالَّ-
ج زَوالّ [زلّ] من الدراهم: درهم كم وزن- سكّه ى كه عيار آن كم باشد.
=الزَّالِج-
فا، آنكه از مشكلات نجات يافته باشد، آنكه بسيار نوشنده باشد؛ «سُهْمٌ زَالِجٌ» : تيرى كه بر روى زمين لغزد و سپس بسوى هدف رود.
=زامَّ-
مُزَامَّةً [زمّ] فلانًا: با او معارضه كرد و جلوى وى را گرفت.
=زامَلَ-
مَزَامَلَةً [زمل] الرفيقَ: معادل دوست خود در كجاوه بر روى شتر سوار شد بدينگونه كه او در يك طرف محمل و دوستش در طرف ديگر آن نشست.
=الزَّامِل-
آنكه دنبال رو ديگرى باشد، ستورى كه از فرط نشاط لنگان راه رود.
=الزَّامِلَة-
ج زَوَامِل: مؤنث (الزَّامِل) است، شتر و جز آن از ستوران كه باربر آن نهند.
=الزَّامِن-
«زَمَنٌ زَامِنٌ» : روزگارى سخت.
=زَانَ-
-زَيْنًا هُ: آنرا آراست اين واژه ضد (شَانَهُ) ميباشد،- الشى ءَ: آنچه را نيكو كرد و آراست.
=الزَّان-
[زين] (ن) : گونه اى درخت زيبا از تيره ى بلّوطيهاست. از چوب اين درخت استفاده مى شود و از دانه هاى آن روغن نباتى خوبى بدست مىيد. اين درخت گونه هاى بسيارى دارد كه براى آرايش باغچه كِشت مى شود.
=زانَى-
مُزَانَاةً و زَنَاءً [زني] : زنا كرد.
=الزَّاني-
ج زُنَاة [زني] : زناكار.
=الزَّانِيَة-
زناكار ... تاء براى مبالغه است،- ج زَوانٍ: مؤنث (الزَّانِي) است.
=الزَّاهِد-
ج زُهَّد و زُهَّاد و زَاهِدُون: فا، آنكه دنيا را براى آخرت رها كند، بدخوى، پرهيزگار.
=الزَّاهِر-
فا، رنگ روشن و درخشان، گياه زيبا.
=الزَّاهِرِيَّة-
تكبر و تبختر؛ «هو يَمْشي الزَّاهِرِية» : او خرامان راه مى رود.
=زاهَقَ-
مُزَاهَقَةً [زهق] الحقُّ الباطلَ: حق باطل را، نيست و نابود كرد.
=الزَّاهِق-
باطل، بيهوده، نابود شونده، چاه گود.
=الزَّاهِقَة-
«بِئرٌ زَاهِقَةٌ» : چاهِ بسيار گود.
=الزَّاهِي-
[زهو] : زيبا روى درخشان.
=الزَّاهِيَة-
مؤنث (الزاهِي) است.