فهرس الكتاب

الصفحة 469 من 1009

كرد،- عبه: از آن چيز تجاوز كرد و گذشت؛ «زَادَ عنِ المعدّل» : از حدّ ميانه گذشت.

=الزَّاد-

ج أزْودَة و أزْوَاد [زود] : توشه ى سفر.

=زارَ-

-زِيَارَةً و مَزَارَةً و زَوْرًا و زُوَارًا و زُوَارَةً [زور] هُ:

براى ديدار وى بسوى او رفت،- زِوَارًا الفَرسَ: دهان اسب را با لبيشه بست.

=الزَّارَة-

[زور] : جلگه ى ني زار و پر از آب و گياه، گروه شتران، چينه دان مرغ.

=الزَّارَّة-

[زرّ] (ح) : گونه اى حشره كه روى شتر و خر و مانند آنها نشيند.

=زارَعَ-

مُزَارَعَةً [زرع] : بر روى زمين كِشت كرد،- فُلانًا: با فلانى بر سر كِشت زمين در برابر قسمتى از محصول معامله كرد بشرط اينكه بذر از مالك باشد.

=الزَّرِع-

ج زارِعُون و زُرَّاع: فا، كشاورز.

=الزَّارُوب-

كوچه ى تنگ و دراز. فصيح اين واژه (الزَّقَب) است اين واژه آرامى است و در زبان متداول رايج است.

=الزَّارُوقَة-

مترادف (الزَّرَّاقَة) است و در زبان متداول رايج است.

=الزَّاعِب-

«سيلٌ زَاعِبٌ» : سيل افزون و خروشان كه درّه را پر كند.

=زاغَ-

-زَوْغًا [زوغ] : به بيراهه رفت،- البَصَرُ:

چشم تكان خورد و منحرف شد،- الشي ءَ:

آن چيز را خم كرد،- النَّاقَةَ: عنان ماده شتر را گرفت،- زوغًا و زَوَغَانًا: كج و خم شد.

=زاغَ-

-زَيْغًا و زَيَغَانًا و زَيْغُوغَةً: مايل شد، كج شد،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد منحرف شد،- البَصَرْ: چشم خسته شد.

=الزَّاغ-

ج زِيغَان [زيغ] (ح) : كلاغى است كوچك كه پرهاى روى پشت و شكم آن سفيد است؛ گونه ى ديگرى از اين كلاغ وجود دارد كه به آن (الزَّاغُ الجِيفيّ) گويند و مردارخوار است.

-زَوْفًا [زوف] : به تمرينهاى ورزشى و نرمش بدن پرداخت،- الرجُلُ: آن مرد سست راه رفت،- تِ الْحَمَامَة: كبوتر بالها و دم خود را باز كرد و بر روى زمين كشيد،- الطَّائِرُ في الْهَوَاءِ: پرنده در هوا پرواز كرد و اوج گرفت،- الماءُ: حُباب آب بر آمد.

=زافَ-

-زُيُوفًا [زيف] تِ الدراهِمُ عليه:

درهمهاى مردود و تقلبى به او باز گردانيده شد،- زُيُوفًا وَ زَيْفًا الدَّرَاهِمَ: آن درهمها را ناروا و ناسره گردانيد،- زَيْفًا الحَائِطَ: آن مرد از روى ديوار بر جست،- زيفًا و زَيَفانًا:

در راه رفتن تكبر و ناز كرد و به اين سوى و آن سوى خم شد.

=الزَّافِرَة-

ج زَوَافِر: پشت گردن و پائين آن، مهتر بزرگ، لشكر، گروه، كمان، آن قسمت از تير كه بى پر است، زيرك و دانا؛ «زَافِرَةُ الرجُلِ» : خويشاوندان و ياران مرد؛ «زَافِرَةُ البِنَاءِ» : ستون ساختمان.

=الزَّافِنَة-

«الناقةُ الزافِنَةُ» : ماده شتر لنگ.

=الزَّاقِي-

ج زَوَاق [زقو و زقي] : پرنده ى پُر صدا، خروس.

=الزَّاقِيَة-

ج زَوَاق: مؤنث (الزَّاقِي) است.

=الزَّاكِي-

ج زُكَاة [زكو] : فا، مرد پاكيزه و نيكو.

=زالَ-

-زَوْلًا و زَوَالًا وَ زَوَلَانًا و زُؤُولًا و زُوُولًا و زَوِيلًا [زول] : نابود شد، دور شد،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد از ميان آسمان رو به پائين رفت و مايل شد،- عَنِ الوُجودِ: از بين رفت و اثرى از آن نماند،- تِ الخَيْلُ بِرُكْبَانِها:

اسبان سواران خود را برداشتند و به راه افتادند،- زَوْلًا: جنبيد؛ «أرَى النّجومَ تَزُولُ و لَا تغيبُ» : ستاره گانرا مى بينيم كه در حركت و جنبش مى باشند.

=زالَ-

-زَيْلًا [زيل] هُ عن مكانِه: او را از جاى خود دور كرد؛ «مَا زِلْتُ أفْعَلُ» : همچنان كار مى كردم؛ «زِلْتُ افْعَلُ» : بمعناى (مَا زِلْتُ افْعَلُ) : بتقدير حرف نفى است و كاربرد كمى دارد؛ «ما زالَ قائمًا» : همچنان ايستاده بود؛ «لَا يزالُ في حَاجَةٍ اليهِ» : همچنان نيازمند به وى مى باشد.

=الزَّالَّ-

ج زَوالّ [زلّ] من الدراهم: درهم كم وزن- سكّه ى كه عيار آن كم باشد.

=الزَّالِج-

فا، آنكه از مشكلات نجات يافته باشد، آنكه بسيار نوشنده باشد؛ «سُهْمٌ زَالِجٌ» : تيرى كه بر روى زمين لغزد و سپس بسوى هدف رود.

=زامَّ-

مُزَامَّةً [زمّ] فلانًا: با او معارضه كرد و جلوى وى را گرفت.

=زامَلَ-

مَزَامَلَةً [زمل] الرفيقَ: معادل دوست خود در كجاوه بر روى شتر سوار شد بدينگونه كه او در يك طرف محمل و دوستش در طرف ديگر آن نشست.

=الزَّامِل-

آنكه دنبال رو ديگرى باشد، ستورى كه از فرط نشاط لنگان راه رود.

=الزَّامِلَة-

ج زَوَامِل: مؤنث (الزَّامِل) است، شتر و جز آن از ستوران كه باربر آن نهند.

=الزَّامِن-

«زَمَنٌ زَامِنٌ» : روزگارى سخت.

=زَانَ-

-زَيْنًا هُ: آنرا آراست اين واژه ضد (شَانَهُ) ميباشد،- الشى ءَ: آنچه را نيكو كرد و آراست.

=الزَّان-

[زين] (ن) : گونه اى درخت زيبا از تيره ى بلّوطيهاست. از چوب اين درخت استفاده مى شود و از دانه هاى آن روغن نباتى خوبى بدست مىيد. اين درخت گونه هاى بسيارى دارد كه براى آرايش باغچه كِشت مى شود.

=زانَى-

مُزَانَاةً و زَنَاءً [زني] : زنا كرد.

=الزَّاني-

ج زُنَاة [زني] : زناكار.

=الزَّانِيَة-

زناكار ... تاء براى مبالغه است،- ج زَوانٍ: مؤنث (الزَّانِي) است.

=الزَّاهِد-

ج زُهَّد و زُهَّاد و زَاهِدُون: فا، آنكه دنيا را براى آخرت رها كند، بدخوى، پرهيزگار.

=الزَّاهِر-

فا، رنگ روشن و درخشان، گياه زيبا.

=الزَّاهِرِيَّة-

تكبر و تبختر؛ «هو يَمْشي الزَّاهِرِية» : او خرامان راه مى رود.

=زاهَقَ-

مُزَاهَقَةً [زهق] الحقُّ الباطلَ: حق باطل را، نيست و نابود كرد.

=الزَّاهِق-

باطل، بيهوده، نابود شونده، چاه گود.

=الزَّاهِقَة-

«بِئرٌ زَاهِقَةٌ» : چاهِ بسيار گود.

=الزَّاهِي-

[زهو] : زيبا روى درخشان.

=الزَّاهِيَة-

مؤنث (الزاهِي) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت