فهرس الكتاب

الصفحة 251 من 1009

=تَصَافَّ-

تَصَافًّا [صفّ] القومُ: آن قوم در يك صف گردهم آمدند.

=تَصَافَى-

تَصَافِيًا [صفو] القومُ: آن قوم نسبت به هم اظهار دوستى و صفا و محبت كردند.

=تَصَافَحَ-

تَصَافُحًا [صفح] القومُ: آن قوم با يكديگر مصافحه نمودند؛ «تَصَافَحَتِ الأَجْفان» : پلكهاى چشم به روى هم بسته شد.

=تَصَافَعَ-

تَصَافُعًا [صفع] الرجُلانِ: آن دو مرد بر يكديگر سيلى زدند.

=تَصَافَقَ-

تَصَافُقًا [صفق] القومُ: آن قوم با هم بيعت كردند و متفق شدند.

=تَصَافَنَ-

تَصَافُنًا [صفن] القومُ الماءَ: آن قوم آبرا ميان خود سهم بندى و تقسيم كردند.

=تَصَاكَّ-

تَصَاكًّا [صكّ] تِ الركَبُ: زانوها سابيده شدند.

=تَصَالَحَ-

تَصَالُحًا [صلح] القومُ: آن قوم با هم آشتى كردند. اين واژه ضدّ (تَخَاصَم) است.

=تَصَامَّ-

تَصَامًّا [صمّ] عن الحديث: خود را از سخن گفتن بازداشت و وانمود كرد كه كر است.

=التَّصَانِيف-

[صنف] : كتابهاى تصنيف و نوشته شده.

=تَصَاهَلَ-

تَصَاهُلًا [صهل] تِ الخيلُ: اسبان بر يكديگر شيهه كشيدند.

=تَصَاوَلَ-

تَصَاوُلًا [صول] الرجُلانِ: آن دو مرد بر يكديگر پرخاش و حمله نمودند.

=تَصَاوَن-

تَصَاوُنًا [صون] من العيب: از بدى و عيب خود را پاك نگهداشت.

=تَصَايَحَ-

تَصَايُحًا [صيح] القومُ: آن قوم بر يكديگر داد و فرياد كشيدند،- جَفنُ السَّيفِ: غلاف شمشير شكاف برداشت.

=تَصَأْصَأَ-

تَصَأْصُؤًا [صأصأ] منهُ: از او ترسيد،- لَهُ: به او خردى و زبونى كرد.

=تَصَبَّى-

تَصَبِّيًا [صبو] : به بازى و لهو و لعب گرائيد،- المَرأةَ: آن زن را فريب داد و به فتنه انداخت،- هُ الشي ءُ: آن چيز را خواست و به آن گرايش كرد.

=تَصَبَّبَ-

تَصَبُّبًا [صبب] الماءُ و نحوُهُ: آب و مانند آن سرازير شد،- العَرَقَ من جَبِينِهِ: عرق از پيشانى وى ريخت و سرازير شد.

=تَصَبَّحَ-

تَصَبُّحًا [صبح] : كمى پيش غذاى صبحانه خورد تا غذا حاضر شود، در بامداد خوابيد،- بهِ: او را در بامداد ديد و ملاقات كرد.

=تَصَبَّرَ-

تَصَبُّرًا [صبر] : شكيبائى بخود گرفت،- عليه: بر آن چيز شكيبائى كرد.

=التَّصَبُّن-

[صبن] (ك) : آميختگى اتر نمك و آب است كه از آن الكل و اسيد بدست مىيد، اين واژه را (تَصَبُّن) ناميده اند بدليل اينكه از اينگونه تفاعلات صابون ساخته مى شود.

=تَصَحَّحَ-

تَصَحُّحًا [صحّ] بكذا: به چيزى معالجه و درمان كرد.

=تَصَحَّفَ-

تَصَحُّفًا [صحف] القَارِئُ: خواننده در خواندن كتاب خطا و اشتباه كرد.

=تَصَدَّى-

تَصَدِّيًا [صدي] لهُ: متعرّض او شد،- للأمر: سر خود را بسوى آن بلند كرد.

=التَّصْدَاع-

[صدع] : جدائى افكندن، پراكندگى.

=تَصَدَّأَ-

تَصَدُّؤًا [صدأ] لهُ: متعرّض او شد، آهنگ او كرد، جلو او را گرفت.

=تَصَدَّدَ-

تَصَدُّدًا [صدد] لهُ: مترادف (تَصَدَّأَ) است.

=تَصَدَّرَ-

تَصَدُّرًا [صدر] : در صدر مجلس نشست؛ «تَصَدَّرَ الْمَجْلِسَ» : رئيس مجلس شد، بهنگام نشستن سينه ى خود را به جلو آورد،- الفَرْسَ: آن اسب در پيشاپيش اسبان شد.

=تَصَدَّعَ-

تَصَدُّعًا [صدع] القومُ: آن قوم پراكنده شدند،- تِ الأَرْضُ بهِ: از آن مكان ناپديد شد و گريخت،- الشي ءُ: آن چيز شكافته شد؛ «تَصَدَّعتِ الأرضُ بالنَّبَاتِ» :

زمين از بسيارى گياه شكافته شد.

=تَصَدَّفَ-

تَصَدُّفًا [صدف] : متعرض او شد،- عنه: از او روى گردانيد،- الأَمْرُ: آن امر اتفاق افتاد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَصَدَّقَ-

تَصَدُّقًا [صدق] : صدقه داد،- على الفقير بِكَذَا: چيزى به فقير بعنوان صدقه داد.

=التَّصْدِير-

[صدر] : مص، كمربند شتر،- (ت) : صادر كردن محصولات و فراورده هاى داخلى به خارج از كشور.

=التَّصْدِيق-

[صدق] : مص؛ «سَرِيعُ التَّصْدِيقِ» :

زود باور.

=تَصَرَّحَ-

تَصَرُّحًا [صرح] الزبَدُ عن الخمر: كفِ روى مي رفت و مي خالص شد.

=تَصَرَّخَ-

تَصَرُّخًا [صرخ] : با تكلّف فرياد كشيد.

=تَصَرَّعَ-

تَصَرُّعًا [صرع] لصاحبه: بدوست خود فروتنى نمود.

=تَصَرَّفَ-

تَصَرُّفًا [صرف] تْ بهِ الأحوالُ:

روزگار بر او دگرگون شد،- في الأَمرِ: در آن كار دسيسه و تقلب بكار برد.

=التَّصَرُّف-

[صرف] : مص راه و روش؛ «حُرِّيَّةُ التَّصَرُّف» : آزادى عمل و كار؛ «وَضَعَهُ تحت التصَرُّف» : آنرا زير تصرّف خود قرار داد.

=تَصَرَّمَ-

تَصَرُّمًا [صرم] : پاره پاره شد،- تِ السَّنَةُ: سال بپايان رسيد،- الرَّجُلُ: آن مرد شكيبائى كرد.

=التَّصْرِيح-

[صرح] : مص، اجازه، پروانه ى كار، اعلاميه پرداخت ماليات، اطلاعيه ى اداره ى گمرك درباره كالا به بازرگان يا مسافر، بيانيه ى دولتى:

تَصَعَّبَ-

تَصَعُّبًا [صعب] : آن چيز سخت و مشكل شد،- الأَمرَ: آن چيز را سخت كرد.

=تَصَعَّدَ-

تَصَعُّدًا [صعد] : بالا رفت،- النَّفْسُ: نفس كشيدن سخت شد،- هُ الأمرُ:

آن كار بر او سخت شد.

=التَّصَعُّد-

[صعد] : مص،- (ك) : تبديل حالت جسم جامد به گاز بى آنكه مايع شود مانند يُد و كافور.

=تَصَعَّرَ-

تَصَعُّرًا [صعر] : آن مرد روى خود را از تكبر و خودپسندى كج كرد.

=تَصَعْلَكَ-

تَصَعْلُكًا [صعلك] : فقير شد، بينوا شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت