وَ جَوْسَانًا القومُ بين البُيوتِ و الدورِ: در ميان خانه ها براى غارت و چپاول و فساد جستجو كردند همچنانكه جاسوسان بدنبال بدست آوردن اخبار مى باشند.
[جسّ] : واحد (الجَوَاسّ) است.
=الجَاسد-
خون خشكيده.
=الجَاسِر-
ج جُسَّار و جاسِرون: شجاع و قهرمان.
=الجَاسُوس-
ج جَوَاسِيس [جسّ] : جاسوس، آنكه بدنبال بدست آوردن اخبار است تا بيايد و گزارش دهد. مأمور مخفى.
=الجَاسُوسِيَّة-
[جسّ] : حرفه جاسوس است، جاسوسى، اداره اطلاعات و امنيت و آگاهى؛ (ضِدُّ الجاسُوسيَّة) : سازمان ضد آگاهى.
=جاشَ-
-جَيْشًا و جَيَشانًا و جُيُوشًا [جيش] تِ النفسُ: سينه پُر از خشم و جوش شد، سرگردان شد،- تِ القِدْرُ: ديگ به جوش آمد،- تِ الحربُ بينهُم: جنگ ميان آنها درگرفت،- البحرُ: دريا طوفانى شد،- تِ العَينُ: چشم پُر از اشك شد،- الميزابُ: آب از ناودان روان شد،- الوادي: درّه پُر از آب شد،- تْ نفسُ الجبانِ: دل آن مَرد ترسو ناآرام شد و او را به فرار واداشت.
=جاعَ-
-جَوْعًا و مَجَاعَةً [جوع] : گرسنه شد، اين واژه ضد (شَبِعَ) است،- اليه: به سوى او مُشتاق شد.
=جاعَلَ-
مُجَاعَلَةً و جِعَالًا [جعل] هُ: به او رشوه داد يا به او مُزد كار داد.
=جافَ-
-جَوْفًا [جوف] هُ: آن چيز را گود كرد،- هُ بالطعنة: نيزه را به درون بدن او زد.
=جافَ-
-جَيْفًا [جيف] تِ الجُثَّةُ: آن لاشه بوى بد گرفت.
=الجَافّ-
[جفّ] : چيز خشك.
=جافَى-
مُجَافَاةً [جفو] الرجلَ: به آن مَرد ستم كرد. اين واژه ضد [آنسَ] است.
=الجَافِل-
حيوان فرارى و ناآرام.
=الجافِي-
ج جُفَاة [جفو] : سِفت و غليظ؛ «جافي الخُلق» : تند خوى و بد اخلاق.
=الجَافِيَة-
ج جافِيَات و جَوَافٍ [جفو] : مؤنَّث (الجَافي) است.
=الجَاكِتَّة-
ژاكت، كُت. اين واژه فرانسوى است.
=جالَ-
-جَوْلًا و جُولًا و جُؤُولًا و جَوَلَانًا و جِيلَانًا [جول] في المكان: در آنمكان گشت، آنجاى را دور زد،- القومُ جَوْلَةً: آن قوم در ميدان به گشت پرداختند و سپس حمله كردند،- الدمعُ في عَينيه: چشمانِ او پُر از اشك شد؛ «ما يجولُ في خَاطِره أو بخاطِرِه» : آنچه كه به خاطر وى مى رسد، آنچه كه انديشه او را فرا مى گيرد،- جَوْلًا الشي ءَ: آن چيز را برگزيد.
=الجَال-
[جول] : كنار كوه، ديوار قبر يا چاه.
=الجَالَ-
ج جَالَّة [جلّ] : آنكه از وطن خود به جاى ديگر رفته باشد.
=جالَى-
مُجَالاةً [جلو] فلانًا بالأَمر: آن كار را بر او آشكار كرد.
=الجَالِب-
فا، انگيزه و علت.
=الجَالَّة-
[جلّ] : گروهى از مردم كه از خانه و وطن خود خارج شوند و به كشورهاى ديگر رفته و در آنجا اقامت كنند.
=الجَالِحَة-
ج جَوَالِح من السنين: سال بسيار خشك و قَحطي.
=جالَدَ-
مُجَالَدَةً و جِلادًا [جلد] هُ بالسيف: با شمشير او را زد.
=جالَسَ-
مُجَالَسَةً [جلس] هُ: با او همنشينى كرد.
=الجَالِسْ-
فا، ج جُلُوس و جُلَّاس،- عند العامَّة:
و در زبان متداول به معناى كج و خميده است كه ضد (الأَعوَج) مى باشد.
=الجَالِع-
سر برهنه، پُر رو و بى شرم.
=الجَالِيَة-
ج جَوَالٍ و جَالِيَات [جلو] : بيگانگانى كه از كشورى ديگر به كشورى آمده و در آنجا اقامت گُزيده اند، اقليّت مذهبى، اهل ذمة.
=الجَام-
ج جامات و أَجْوَام و أَجْؤُم و جُوم [جوم] :
جام، اين واژه فارسى است؛ «صَبَّ جامَ غضبِه على فُلان» : كاسه خشم خود را بر سر فلانى ريخت.
=الجَامِح-
ج جَوَامِح، بلفظ واحد للمذكّر و المؤنّث:
فا، كار دشوار. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=الجَامِد-
ج جَوَامِد: جامد مانند سنگ، معدن؛ «الفعلُ الجَامِد» : اين اصطلاح بر فعلهاى غير متصرف مانند (لَيْسَ) و (عَسى) اطلاق مى شود.
=جامَعَ-
مُجَامعةً و جِمَاعًا [جمع] هُ على كذا: در امرى با او جمع شد يا موافقت كرد،- المَرْأَةَ: با آن زن همبستر شد.
=الجَامِع-
ج جَوَامِع: فا، مسجد جامع، مُصلَّى، جاى عبادت؛ «الكلامُ الجامِع» : سخن كوتاه و پُر معنا؛ «اليومُ الجامِع» : روز جمعه؛ «قِدْرٌ جامِعٌ» : ديگِ بزرگ.
=الجَامِعَة-
مؤنث (الجَامِع) است، علاقه، ارتباط، گونه اى از زيور آلات كه بر دست كنند، يكى از أَسفار كتاب مقدس، دانشگاه، بستگى با هم؛ «جامِعَةُ الدّول العربيَّة أَو الجَامِعَة العربيّة» : جامعه يا شوراى هماهنگى دولتهاى عربى؛ «قِدرٌ جامِعَةٌ» :
ديگ بزرگ؛ «جامِعَةُ الكهرباءِ» : مركز بزرگ شبكه هاى نيروى برق.
=الجَامِعِيّ-
نسبت به (الجَامِعة) است به معناى استاد و دانشجوى دانشگاه.
=الجَامِكِيَّة-
ج جَامِكِيَّات: حقوق كارمندان دولت اعَمّ از كشورى و لشكرى، اين واژه تُركى است.
=جامَلَ-
مُجَامَلَةً [جمل] هُ: با او مُجامله و خوشرفتارى كرد، به او نكويى كرد بى آنكه با وى در دوستى خالص باشد.
=الجَامُور-
ج جامُورَات: لُبِّ درخت خُرما.
=الجَامُوس-
ج جَوَامِيس (ح) : گاوميش، كه بر دو گونه است اهلى و وحشى. اين واژه فارسى است.
=جانَ-
-جَوْنًا [جون] : سياه شد.
=الجَانّ-
ج جِنَّان: اسم جمع است براى (جِنّ) به معناى اجِنّه يا پريان.
=جانَى-
مُجَانَاةً [جني] عليه: او را به گناهى