فهرس الكتاب

الصفحة 304 من 1009

وَ جَوْسَانًا القومُ بين البُيوتِ و الدورِ: در ميان خانه ها براى غارت و چپاول و فساد جستجو كردند همچنانكه جاسوسان بدنبال بدست آوردن اخبار مى باشند.

=الجَاسَّة-

[جسّ] : واحد (الجَوَاسّ) است.

=الجَاسد-

خون خشكيده.

=الجَاسِر-

ج جُسَّار و جاسِرون: شجاع و قهرمان.

=الجَاسُوس-

ج جَوَاسِيس [جسّ] : جاسوس، آنكه بدنبال بدست آوردن اخبار است تا بيايد و گزارش دهد. مأمور مخفى.

=الجَاسُوسِيَّة-

[جسّ] : حرفه جاسوس است، جاسوسى، اداره اطلاعات و امنيت و آگاهى؛ (ضِدُّ الجاسُوسيَّة) : سازمان ضد آگاهى.

=جاشَ-

-جَيْشًا و جَيَشانًا و جُيُوشًا [جيش] تِ النفسُ: سينه پُر از خشم و جوش شد، سرگردان شد،- تِ القِدْرُ: ديگ به جوش آمد،- تِ الحربُ بينهُم: جنگ ميان آنها درگرفت،- البحرُ: دريا طوفانى شد،- تِ العَينُ: چشم پُر از اشك شد،- الميزابُ: آب از ناودان روان شد،- الوادي: درّه پُر از آب شد،- تْ نفسُ الجبانِ: دل آن مَرد ترسو ناآرام شد و او را به فرار واداشت.

=جاعَ-

-جَوْعًا و مَجَاعَةً [جوع] : گرسنه شد، اين واژه ضد (شَبِعَ) است،- اليه: به سوى او مُشتاق شد.

=جاعَلَ-

مُجَاعَلَةً و جِعَالًا [جعل] هُ: به او رشوه داد يا به او مُزد كار داد.

=جافَ-

-جَوْفًا [جوف] هُ: آن چيز را گود كرد،- هُ بالطعنة: نيزه را به درون بدن او زد.

=جافَ-

-جَيْفًا [جيف] تِ الجُثَّةُ: آن لاشه بوى بد گرفت.

=الجَافّ-

[جفّ] : چيز خشك.

=جافَى-

مُجَافَاةً [جفو] الرجلَ: به آن مَرد ستم كرد. اين واژه ضد [آنسَ] است.

=الجَافِل-

حيوان فرارى و ناآرام.

=الجافِي-

ج جُفَاة [جفو] : سِفت و غليظ؛ «جافي الخُلق» : تند خوى و بد اخلاق.

=الجَافِيَة-

ج جافِيَات و جَوَافٍ [جفو] : مؤنَّث (الجَافي) است.

=الجَاكِتَّة-

ژاكت، كُت. اين واژه فرانسوى است.

=جالَ-

-جَوْلًا و جُولًا و جُؤُولًا و جَوَلَانًا و جِيلَانًا [جول] في المكان: در آنمكان گشت، آنجاى را دور زد،- القومُ جَوْلَةً: آن قوم در ميدان به گشت پرداختند و سپس حمله كردند،- الدمعُ في عَينيه: چشمانِ او پُر از اشك شد؛ «ما يجولُ في خَاطِره أو بخاطِرِه» : آنچه كه به خاطر وى مى رسد، آنچه كه انديشه او را فرا مى گيرد،- جَوْلًا الشي ءَ: آن چيز را برگزيد.

=الجَال-

[جول] : كنار كوه، ديوار قبر يا چاه.

=الجَالَ-

ج جَالَّة [جلّ] : آنكه از وطن خود به جاى ديگر رفته باشد.

=جالَى-

مُجَالاةً [جلو] فلانًا بالأَمر: آن كار را بر او آشكار كرد.

=الجَالِب-

فا، انگيزه و علت.

=الجَالَّة-

[جلّ] : گروهى از مردم كه از خانه و وطن خود خارج شوند و به كشورهاى ديگر رفته و در آنجا اقامت كنند.

=الجَالِحَة-

ج جَوَالِح من السنين: سال بسيار خشك و قَحطي.

=جالَدَ-

مُجَالَدَةً و جِلادًا [جلد] هُ بالسيف: با شمشير او را زد.

=جالَسَ-

مُجَالَسَةً [جلس] هُ: با او همنشينى كرد.

=الجَالِسْ-

فا، ج جُلُوس و جُلَّاس،- عند العامَّة:

و در زبان متداول به معناى كج و خميده است كه ضد (الأَعوَج) مى باشد.

=الجَالِع-

سر برهنه، پُر رو و بى شرم.

=الجَالِيَة-

ج جَوَالٍ و جَالِيَات [جلو] : بيگانگانى كه از كشورى ديگر به كشورى آمده و در آنجا اقامت گُزيده اند، اقليّت مذهبى، اهل ذمة.

=الجَام-

ج جامات و أَجْوَام و أَجْؤُم و جُوم [جوم] :

جام، اين واژه فارسى است؛ «صَبَّ جامَ غضبِه على فُلان» : كاسه خشم خود را بر سر فلانى ريخت.

=الجَامِح-

ج جَوَامِح، بلفظ واحد للمذكّر و المؤنّث:

فا، كار دشوار. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.

=الجَامِد-

ج جَوَامِد: جامد مانند سنگ، معدن؛ «الفعلُ الجَامِد» : اين اصطلاح بر فعلهاى غير متصرف مانند (لَيْسَ) و (عَسى) اطلاق مى شود.

=جامَعَ-

مُجَامعةً و جِمَاعًا [جمع] هُ على كذا: در امرى با او جمع شد يا موافقت كرد،- المَرْأَةَ: با آن زن همبستر شد.

=الجَامِع-

ج جَوَامِع: فا، مسجد جامع، مُصلَّى، جاى عبادت؛ «الكلامُ الجامِع» : سخن كوتاه و پُر معنا؛ «اليومُ الجامِع» : روز جمعه؛ «قِدْرٌ جامِعٌ» : ديگِ بزرگ.

=الجَامِعَة-

مؤنث (الجَامِع) است، علاقه، ارتباط، گونه اى از زيور آلات كه بر دست كنند، يكى از أَسفار كتاب مقدس، دانشگاه، بستگى با هم؛ «جامِعَةُ الدّول العربيَّة أَو الجَامِعَة العربيّة» : جامعه يا شوراى هماهنگى دولتهاى عربى؛ «قِدرٌ جامِعَةٌ» :

ديگ بزرگ؛ «جامِعَةُ الكهرباءِ» : مركز بزرگ شبكه هاى نيروى برق.

=الجَامِعِيّ-

نسبت به (الجَامِعة) است به معناى استاد و دانشجوى دانشگاه.

=الجَامِكِيَّة-

ج جَامِكِيَّات: حقوق كارمندان دولت اعَمّ از كشورى و لشكرى، اين واژه تُركى است.

=جامَلَ-

مُجَامَلَةً [جمل] هُ: با او مُجامله و خوشرفتارى كرد، به او نكويى كرد بى آنكه با وى در دوستى خالص باشد.

=الجَامُور-

ج جامُورَات: لُبِّ درخت خُرما.

=الجَامُوس-

ج جَوَامِيس (ح) : گاوميش، كه بر دو گونه است اهلى و وحشى. اين واژه فارسى است.

=جانَ-

-جَوْنًا [جون] : سياه شد.

=الجَانّ-

ج جِنَّان: اسم جمع است براى (جِنّ) به معناى اجِنّه يا پريان.

=جانَى-

مُجَانَاةً [جني] عليه: او را به گناهى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت