آذوقه داد و سير نمود.
مص، مصدر است،- ج امْجاد:
عزت و بزرگى و شرف، زمين بلند و مرتفع مانند (النجد) .
[جدّ] : كوشا و ساعي.
=المِجْدَاب-
ج مَجَادِب [جدب] من الأراضي:
زمين غير قابل كشت.
=المِجْدَاح-
[جدح] : كنار دريا.
=المِجْدَار-
[جدر] : آنچه كه در كشتزارها براى راندن پرندگان و جانوران نصب كنند. و در زبان متداول به آن (الفَزّاعة) گويند.
=المِجْدَاف-
ج مَجَادِيف [جدف] : پاروى قايق؛ «مِجْدَافا الطّير» : دو بال پرنده.
=المِجْدَال-
[جدل] : كسيكه بسيار جدال و مشاجره كند،- ج مَجَاديل: در زبان متداول بر آنچه كه سفت شود مانند پياز و غيره اطلاق مى شود.
=المِجْدَح-
[جدح] : ابزارى كه با آن آرد خمير كنند،- (فك) : نام ستاره ايست در آسمان.
=المُجَدَّد-
[جدّ] : مبتكر، اصلاح كننده.
=المُجَدَّر-
[جدر] (طب) : بيمار آبله.
=المَجْدَرَة-
[جدر] : شايسته؛ «انَّهُ مَجْدَرَةٌ لِأَنْ يَفْعَل كذا» : او شايسته چنين كارى است.
اين كلمه براى مذكر و مؤنث و مفرد و جمع يكسان بكار مى رود؛ «أرضٌ مَجْدَرَةٌ» :
جائيكه بيمارى آبله شيوع دارد.
=المُجَدَّرَة-
[جدر] (طب) : مؤنث (المُجَدَّر) است،- (ط) : غذائيكه از عدس و برنج و ماش تهيه مى شود و در آن دانه هاى عدس و ماش بر روى غذا آشكارند بشكل دانه هاى آبله.
=المِجْدَع-
[جدع] : ابزار بريدن عضو.
=المِجْدَل-
[جدل] : كسيكه بسيار جدال و مناقشه كند، گروهى از مردم.
=المَجْدُوب-
[جدب] : جا و سرزمين خشك و باير، و در زبان متداول بمعناى ابله است.
=المَجْدُور-
[جدر] : لاغر و كم گوشت، بيمار آبله.
=المَجْدُوف-
[جدف] : بريده شده، كوتاه؛ «رَجُلٌ مَجْدُوفُ اليدِ» : كسيكه دست او كوتاه يا بريده شده است؛ «هو مَجْدُوف الإزارِ او القميص» لباس او كوتاه است.
=المَجْدُول-
[جدل] : بافته شده محكم.
=المِجْذَاف-
[جذف] : مرادف (المِجْداف) و بمعناى پارو است.
=المِجْذَام-
[جذم] : كسى كه در كارها قاطعيت داشته باشد، كسى كه رأى بپايان رسانيدن كارى بدهد، كسى كه دوستى خود را بسرعت قطع كند.
=المِجْذَامَة-
[جذم] : مرادف (المِجْذَام) است.
=المُجَذَّم-
[جذم] : كسيكه به بيمارى جذام مبتلاست.
=المَجْذُوب-
ج مَجَاذِيب [جذب] : كسيكه اختلال عقل دارد.
=المَجْذُور-
[جذر] (ع ح) : در علم حساب بمعناى عددى است كه از حاصل ضرب در خود بدست مىيد مثلا يكصد مجذور ده مى باشد.
=المَجْذُوم-
[جذم] : كسيكه به بيمارى جذام گرفتار است.
=مَجَرَ-
-مَجْرًا: تشنه شد.
=مَجِرَ-
-مَجَرًا من الماءِ و نحوهِ: آب زياد نوشيد ولى سيراب نشد،- تِ الشاةُ: جنين در شكم گوسفند آبستن بزرگ شد و گوسفند سنگين و لاغر شد بطوريكه قدرت برخاستن نداشت.
=المَجْر-
ارتش انبوه و بزرگ، بسيار از هر چيزى، جنين در شكم ماده شتر يا گوسفند، خريدن جنين كه در شكم ماده شتر يا گوسفند است، باقيمانده و ربا، قمار، خِرد.
=المَجَر-
مص، اسم است از (مَجِرَتِ الشّاة) يعنى جنين گوسفند بزرگ شد، مردم كشور مجارستان، نوعى سكه طلا ويژه مجارستان.
=المَجَرّ-
[جرّ] : مجراى آب، چوبى كه ميان دو ديوار نصب كنند.
=المَجْرَى-
ج مَجَارٍ [جري] : راه آب، راه چاه و فاضل آب، لوله آب؛ «الْمجرى الكهربائى» : جريان برق، حالت و چگونگى چيزى؛ «مجرى الأمور» : مجراى كار؛ «مَجْرى الحياة» : مجراى زندگى، رهگذر؛ «مجرى الشّمس» : حركت خورشيد؛ «مَجْرى البول» آلت نره مرد؛ «مجرى الهواء» جهت جريان هوا؛ «اخَذَ مَجْراهُ» به سير و حركت خود ادامه داد؛ «مَجَاري التنفس» : جهاز تنفس.
=المُجَرَّب-
[جرب] : آزمايش شده، ورزيده، تعليم ديده، خبره، امتحان شده، «دراهم مُجَرَّبَة» : پولهاى وزن شده.
=المُجَرَّب-
[جرب] : آزمايش كننده، امتحان گيرنده.
=المَجْرَة-
[مجر] : «شاةٌ مَجْرَةٌ» : گوسفندى كه در اثر آبستن بودن لاغر شده است.
=المَجَرَّة-
[جرّ] (فك) : در علم فلك عبارت است از تعداد بسيارى ستاره كه در گوشه اى از آسمان با چشم ديده نمى شوند و مانند يك قطعه سفيد مى باشند كه آنها را (دَرْب التبَّانة) گويند، كهكشان.
=المِجْرَد-
ج مَجَارِد [جرد] : دستگاه پنبه پاك كنى، مسواك دندان، سيل، ابزار پوست كندن چيزى.
=المُجَرَّد-
[جرد] : اسم مفعول است، لخت، هر چيز خالص، چيز آميخته نشده، منزه، مطلق، معنوى بر خلاف محسوس،- مِنْ يا عَنْ»: آزاد شده از ... ؛ «بمجرّد كذا» تعبيرى است بمعناى فقط و تنها؛ «بمجرّد فعله» : به مجرد اينكه ...
=المُجَرَّدَة-
[جرد] : مؤنث (المُجَرَّدَ) است؛ «بِالعين المُجَرَّدة» با چشم تنها.
=المُجَرَّس-
[جرس] : كسى كه تجربه زندگى دارد.
=المَجْرَف-
ج مَجَارِف [جرف] : سيل.
=المِجْرَف-
[جرف] : بيل.