فهرس الكتاب

الصفحة 218 من 1009

خود اظهار بلاغت كرد در حاليكه بليغ نبود،- فيهِ المرضُ: بيمارى در او شدت يافت.

=تَبَالَهَ-

تَبَالُهًا [بله] : خود را به نادانى و ابلهى زد.

=التُّبَّان-

شلوار كوتاه، شورت، مايو، شلوار ورزش، تنبان- اين واژه فارسى است-

التَّبَّان-

كاه فروش، كاهدان.

=التَّبَّانة-

«دَرْبُ التَّبَّانةِ» (فك) : كهكشان.

=تَبَاهَجَ-

تَبَاهُجًا [بهج] بِهِ: به او شادمان شد،- المكانُ: آن مكان نيكو شد.

=تَبَاوَأَ-

تَبَاوُؤًا [بوأ] الشيئان: آن دو چيز با هم برابر شدند.

=تَبَايَعَ-

تَبَايُعًا [بيع] الرجُلانِ: آن دو مرد به يكديگر چيز فروختند.

=تَبَايَنَ-

تَبَايُنًا [بين] الرجُلانِ: آن دو مرد از يكديگر جدا شدند، دور شدند،- الشَّيْئانِ:

آن دو چيز با هم اختلاف داشتند.

=التَّبَايُن-

اختلاف، تفاوت، دورى.

=تَبَّبَ-

تَتْبِيبًا [تبّ] فلانًا: به فلانى (تبًّا لك) :

نابود شوى گفت، او را نابود كرد.

=تَبَتَّلَ-

تَبَتُّلًا [بتل] : از همه چيز بريد و به خدا روى آورد، ازدواج نكرد.

=تَبَشَّر-

تَبَشُّرًا [بشر] وجهُهُ: چهره ى او شادمان گرديد.

=تَبَجْبَجَ-

تَبَجْبُجًا [بجبج] اللحمُ: گوشت بسيار و سست شد.

=تَبَجَّحَ-

تَبَجُّحًا: فخر كرد.

=تَبَجَّسَ-

تَبَجُّسًا [بجس] الماءُ: آب روان شد.

=تَبَحَّرَ-

تَبَحُّرًا [بحر] في العِلْم: در دانش پژوهش بسيار كرد.

=تَبَخْتَرَ-

تَبَخْتُرًا [بختر] : به گونه اى نيكو راه رفت، در راه رفتن به راست و چپ مايل شد، بگونه اى متكبرانه و خود بزرگ بين راه رفت.

=التَّبَخْتَرِيَّة-

مترادف (البَخْتَرِيّة) بمعناى با ناز و تكبر راه رفتن است.

=تبَخَّرَ-

تَبَخُّرًا [بخر] الماءُ: آب بخار شد،- الرّجُلُ: آن مرد با بخور دود كرد، با بوى خوش بخور و دود كرد.

=تَبَدَّى-

تَبَدِّيًا [بدو] : آشكار شد.

=تَبَدَّدَ-

تَبَدُّدًا [بدّ] : پراكنده شد،- القومُ الشَّي ء: آن قوم آن چيز را به بخشهائى تقسيم كردند.

=تَبَدَّعَ-

تَبَدُّعًا [بدع] : چيز نو آورد، بدعت گذارد.

=تَبَدَّلَ-

تَبَدُّلًا [بدل] : تغيير يافت، كُت پوشيد،- عِندَ الْعَامّة: و در زبان متداول بمعناى خود را آرايش كرد مى باشد،- هُ بِكذا:

آن را با چيزى عوض كرد؛ «تَبَدَّلا ثوبَيْهما» :

پيراهن يكديگر را با هم عوض كردند؛ «تَبَدَّلت الدّارُ بانْسِها وَحْشًا» : آن خانه پس از انس و شادى بگونه ى وحشتناك درآمد.

=التَّبذَار-

[بذر] : آنكه در اموال خود اسراف كند، پُر حرفِ بسيار ياوه گو.

=تَبَذَّخَ-

تَبَذُّخًا [بذخ] : بلند شد، بالا آمد، متكبّر شد، مقام او بالا رفت.

=تَبَذَّرَ-

تَبَذُّرًا [بذر] : متفرق شد، پراكنده شد.

=تَبَذَّلَ-

تَبَذُّلًا: ترك احتشام كرد و متواضع شد.

=التِّبْر-

طلاى ريخته نشده و سكّه نخورده يا طلائى كه در خاك معدنش باشد.

=تَبَرَّى-

تَبَرِّيًا [بري] لمعروفِه: متعرض نكوئى او شد.

=تَبَرَّأَ-

تَبَرُّؤًا [بَرْأ] من الذنب: از گناه تبرئه شد.

=تَبَرْأَلَ-

تَبَرْؤُلًا [برأل] الطائرُ: پرنده پرهاى گردنش را براى جنگ از هم باز كرد.

=تَبَرْبَرَ-

تَبَرْبُرًا: به بربريان پيوست و وحشى شد.

=التَّبْرَة-

واحد (التِّبر) است.

=تَبَرَّجَ-

تَبَرُّجًا [برج] تِ المرأةُ: زن خود را آرايش كرد.

=تَبَرَّدَ-

تَبَرُّدًا [برد] : خواست كه خنك شود؛ «نَزَلَ في المَاءِ يَتَبَرَّدُ» : خود را به آب زد تا خنك شود.

=تَبَرَّرَ-

تَبَرُّرًا [برّ] : نيكوكار شد، خواست كه نيكوكاريش آشكار شود،- هُ: از او اطاعت و فرمانبردارى كرد.

=تَبَرَّصَ-

تَبَرُّصًا [برص] الأرضَ: ستور هر كجا كه گياه و علف بود چريد.

=تَبَرْطَلَ-

تَبَرْطُلًا [برطل] : رشوه گرفت.

=تَبَرَّعَ-

تَبَرُّعًا [برع] بالعطاءِ: بطور رايگان عطا و تبرّع كرد.

=التَّبرُّع-

ج- تَبَرُّعات [برع] : بخشش، هبه؛ «فَعلَهُ تبرُّعًا» : آن را به رايگان كمك كرد، مشاركت در سهام.

=تَبَرْعَمَ-

تَبَرْعُمًا [برعم] الشجرُ: گياه غنچه برآورد.

=تَبَرْقَحَ-

تَبَرْقُحًا [برقح] الثوبُ: جامه چرك و آلوده شد.

=تَبَرْقَعَ-

تَبَرْقُعًا [برقع] تِ المرأةُ: آن زن روبند يا نقاب بست.

=تَبَرَّكَ-

تَبَرُّكًا [برك] بِه: از آن بركت گرفت، تبرّك كرد.

=تَبَرَّمَ-

تَبَرُّمًا [برم] : دلتنگ و خسته شد.

=تَبَرْنَسَ-

تَبَرْنُسًا: جامه ى كلاهدار پوشيد.

=تَبَرْنَطَ-

تَبَرْنُطًا: كلاه شاپو بر سر نهاد.

=تَبَرْهَنَ-

تَبَرْهُنًا [برهن] : با دليل و برهان آشكار شد.

=التَّبْرِيد-

[برد] : مص؛ «جهاز التَّبْرِيد» :

دستگاه خنك كننده ى آب؛ «غُرْفَةُ التَّبْرِيد» : سردخانه.

=التَّبْرِير-

[برّ] : مص، مبرّى كردن نفس.

=تَبَزَّلَ-

تَبَزُّلًا [بزل] : سوراخ شد، شكافته شد،- هُ: آن را سوراخ كرد.

=تَبَسَّرَ-

تَبَسُّرًا [بسر] الحاجةَ: حاجت را در غير موقع خود خواست.

=تَبَسَّطَ-

تَبَسُّطًا [بسط] : گردش و تفريح كرد، آن مرد گستاخ شد و شرم و حيا را كنار گذاشت، پخش شد، كشيده شده، امتداد يافت.

=تَبَسَّلَ-

تَبَسُّلًا [بسل] : از خشم يا دليرى ترشروى شد.

=تَبَسَّمَ-

تَبَسُّمًا [بسم] : لبخند زد.

[بسط] : مص، آسان كردن، سهل كردن.

=تَبَشَّعَ-

تَبَشُّعًا [بشع] : زشت و ترشروى شد،

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت