خود اظهار بلاغت كرد در حاليكه بليغ نبود،- فيهِ المرضُ: بيمارى در او شدت يافت.
تَبَالُهًا [بله] : خود را به نادانى و ابلهى زد.
=التُّبَّان-
شلوار كوتاه، شورت، مايو، شلوار ورزش، تنبان- اين واژه فارسى است-
التَّبَّان-
كاه فروش، كاهدان.
=التَّبَّانة-
«دَرْبُ التَّبَّانةِ» (فك) : كهكشان.
=تَبَاهَجَ-
تَبَاهُجًا [بهج] بِهِ: به او شادمان شد،- المكانُ: آن مكان نيكو شد.
=تَبَاوَأَ-
تَبَاوُؤًا [بوأ] الشيئان: آن دو چيز با هم برابر شدند.
=تَبَايَعَ-
تَبَايُعًا [بيع] الرجُلانِ: آن دو مرد به يكديگر چيز فروختند.
=تَبَايَنَ-
تَبَايُنًا [بين] الرجُلانِ: آن دو مرد از يكديگر جدا شدند، دور شدند،- الشَّيْئانِ:
آن دو چيز با هم اختلاف داشتند.
=التَّبَايُن-
اختلاف، تفاوت، دورى.
=تَبَّبَ-
تَتْبِيبًا [تبّ] فلانًا: به فلانى (تبًّا لك) :
نابود شوى گفت، او را نابود كرد.
=تَبَتَّلَ-
تَبَتُّلًا [بتل] : از همه چيز بريد و به خدا روى آورد، ازدواج نكرد.
=تَبَشَّر-
تَبَشُّرًا [بشر] وجهُهُ: چهره ى او شادمان گرديد.
=تَبَجْبَجَ-
تَبَجْبُجًا [بجبج] اللحمُ: گوشت بسيار و سست شد.
=تَبَجَّحَ-
تَبَجُّحًا: فخر كرد.
=تَبَجَّسَ-
تَبَجُّسًا [بجس] الماءُ: آب روان شد.
=تَبَحَّرَ-
تَبَحُّرًا [بحر] في العِلْم: در دانش پژوهش بسيار كرد.
=تَبَخْتَرَ-
تَبَخْتُرًا [بختر] : به گونه اى نيكو راه رفت، در راه رفتن به راست و چپ مايل شد، بگونه اى متكبرانه و خود بزرگ بين راه رفت.
=التَّبَخْتَرِيَّة-
مترادف (البَخْتَرِيّة) بمعناى با ناز و تكبر راه رفتن است.
=تبَخَّرَ-
تَبَخُّرًا [بخر] الماءُ: آب بخار شد،- الرّجُلُ: آن مرد با بخور دود كرد، با بوى خوش بخور و دود كرد.
=تَبَدَّى-
تَبَدِّيًا [بدو] : آشكار شد.
=تَبَدَّدَ-
تَبَدُّدًا [بدّ] : پراكنده شد،- القومُ الشَّي ء: آن قوم آن چيز را به بخشهائى تقسيم كردند.
=تَبَدَّعَ-
تَبَدُّعًا [بدع] : چيز نو آورد، بدعت گذارد.
=تَبَدَّلَ-
تَبَدُّلًا [بدل] : تغيير يافت، كُت پوشيد،- عِندَ الْعَامّة: و در زبان متداول بمعناى خود را آرايش كرد مى باشد،- هُ بِكذا:
آن را با چيزى عوض كرد؛ «تَبَدَّلا ثوبَيْهما» :
پيراهن يكديگر را با هم عوض كردند؛ «تَبَدَّلت الدّارُ بانْسِها وَحْشًا» : آن خانه پس از انس و شادى بگونه ى وحشتناك درآمد.
=التَّبذَار-
[بذر] : آنكه در اموال خود اسراف كند، پُر حرفِ بسيار ياوه گو.
=تَبَذَّخَ-
تَبَذُّخًا [بذخ] : بلند شد، بالا آمد، متكبّر شد، مقام او بالا رفت.
=تَبَذَّرَ-
تَبَذُّرًا [بذر] : متفرق شد، پراكنده شد.
=تَبَذَّلَ-
تَبَذُّلًا: ترك احتشام كرد و متواضع شد.
=التِّبْر-
طلاى ريخته نشده و سكّه نخورده يا طلائى كه در خاك معدنش باشد.
=تَبَرَّى-
تَبَرِّيًا [بري] لمعروفِه: متعرض نكوئى او شد.
=تَبَرَّأَ-
تَبَرُّؤًا [بَرْأ] من الذنب: از گناه تبرئه شد.
=تَبَرْأَلَ-
تَبَرْؤُلًا [برأل] الطائرُ: پرنده پرهاى گردنش را براى جنگ از هم باز كرد.
=تَبَرْبَرَ-
تَبَرْبُرًا: به بربريان پيوست و وحشى شد.
=التَّبْرَة-
واحد (التِّبر) است.
=تَبَرَّجَ-
تَبَرُّجًا [برج] تِ المرأةُ: زن خود را آرايش كرد.
=تَبَرَّدَ-
تَبَرُّدًا [برد] : خواست كه خنك شود؛ «نَزَلَ في المَاءِ يَتَبَرَّدُ» : خود را به آب زد تا خنك شود.
=تَبَرَّرَ-
تَبَرُّرًا [برّ] : نيكوكار شد، خواست كه نيكوكاريش آشكار شود،- هُ: از او اطاعت و فرمانبردارى كرد.
=تَبَرَّصَ-
تَبَرُّصًا [برص] الأرضَ: ستور هر كجا كه گياه و علف بود چريد.
=تَبَرْطَلَ-
تَبَرْطُلًا [برطل] : رشوه گرفت.
=تَبَرَّعَ-
تَبَرُّعًا [برع] بالعطاءِ: بطور رايگان عطا و تبرّع كرد.
=التَّبرُّع-
ج- تَبَرُّعات [برع] : بخشش، هبه؛ «فَعلَهُ تبرُّعًا» : آن را به رايگان كمك كرد، مشاركت در سهام.
=تَبَرْعَمَ-
تَبَرْعُمًا [برعم] الشجرُ: گياه غنچه برآورد.
=تَبَرْقَحَ-
تَبَرْقُحًا [برقح] الثوبُ: جامه چرك و آلوده شد.
=تَبَرْقَعَ-
تَبَرْقُعًا [برقع] تِ المرأةُ: آن زن روبند يا نقاب بست.
=تَبَرَّكَ-
تَبَرُّكًا [برك] بِه: از آن بركت گرفت، تبرّك كرد.
=تَبَرَّمَ-
تَبَرُّمًا [برم] : دلتنگ و خسته شد.
=تَبَرْنَسَ-
تَبَرْنُسًا: جامه ى كلاهدار پوشيد.
=تَبَرْنَطَ-
تَبَرْنُطًا: كلاه شاپو بر سر نهاد.
=تَبَرْهَنَ-
تَبَرْهُنًا [برهن] : با دليل و برهان آشكار شد.
=التَّبْرِيد-
[برد] : مص؛ «جهاز التَّبْرِيد» :
دستگاه خنك كننده ى آب؛ «غُرْفَةُ التَّبْرِيد» : سردخانه.
=التَّبْرِير-
[برّ] : مص، مبرّى كردن نفس.
=تَبَزَّلَ-
تَبَزُّلًا [بزل] : سوراخ شد، شكافته شد،- هُ: آن را سوراخ كرد.
=تَبَسَّرَ-
تَبَسُّرًا [بسر] الحاجةَ: حاجت را در غير موقع خود خواست.
=تَبَسَّطَ-
تَبَسُّطًا [بسط] : گردش و تفريح كرد، آن مرد گستاخ شد و شرم و حيا را كنار گذاشت، پخش شد، كشيده شده، امتداد يافت.
=تَبَسَّلَ-
تَبَسُّلًا [بسل] : از خشم يا دليرى ترشروى شد.
=تَبَسَّمَ-
تَبَسُّمًا [بسم] : لبخند زد.
[بسط] : مص، آسان كردن، سهل كردن.
=تَبَشَّعَ-
تَبَشُّعًا [بشع] : زشت و ترشروى شد،