«صَلْدٌ» : سر طاس؛ «رَجُلٌ صَلْد» : مرد بخيل.
[صلصل] : گِل خشك، گِلى كه با ماسه مخلوط شود.
=صَلْصَلَ-
صَلْصَلَةً [صلصل] الحليُ أو اللجامُ:
زيور آلات يا لگام به صدا درآمدند،- الجرسُ: زنگ بصدا درآمد،- الرَّعدُ:
صداى رعد (تندر) به خوبى شنيده مى شد.
=الصَّلَطَة-
(ط) : سالاد- اين كلمه ايتاليايى است.
=صَلِعَ-
-صَلَعًا: موى جلوى سَرِ او ريخت، جلوى سر آن مرد طاس شد.
=صَلَّعَ-
تَصْلِيعًا [صلع] تِ الحيَّةُ: مار از سوراخ بيرون آمد بى آنكه خاك بر آن باشد،- تِ الشمس: خورشيد از پشت ابر خارج شد.
=الصَّلَع-
مص، ريخته شدن موى جلوى سر، طاسى جلوىِ سر.
=الصَّلْعاء-
ج صُلْع: مؤنّث (الاصْلَع) است، بيابان خشك و بى درخت «رَمْلَةٌ صَلْعَاء» :
شن زار بى درخت.
=الصُّلْعَة-
جاى طاسى سر.
=الصَّلَعَة-
مترادف (الصُّلعَة) است.
=صَلْعَم-
خلاصه عبارت (صلى اللّهُ عَلَيهِ و سَلَّم) است.
=صَلِفَ-
-صَلَفًا: به چيزى كه ندارد خود را ستايش نمود و علاوه بر اين نيز ادّعا كرد.
=الصَّلِف-
خودستا- ج صَلِفُون و صُلَفَاء و صَلَافِى؛ غذاى بى مزَه و بى طَعم؛ «إناءٌ صَلِفٌ» : ظرف كوچك؛ «سَحابٌ صَلِف» : ابر پر سر و صدا و كم آب.
=الصَّلْفاء-
ج صَلَافٍ: زمين سِفْت و سنگلاخ كه قابل كِشت و زرع نباشد.
=الصِّلْفاء-
ج صَلَافٍ: مُرادف (الصِّلْفاء) است.
=الصَّلْفاءَة-
ج صَلَافٍ: مُرادف (الصَّلْفاء) است.
=الصِّلْفاءَة-
صَلَافٍ: مُرادف (الصَّلْفاء) است.
=الصَّلِفَة-
من الأَراضي: زمين غير قابل كِشت و زرع.
=صَلَمَ-
-صَلْمًا الشي ءَ: آن چيز را از بيخ بريد،- هُ: گوش و بينى او را از بيخ بريد.
=صَلَّمَ-
تَصْلِيمًا [صلم] : مترادف (صَلَمَ) است.
=الصَّلْماء-
مؤنث (الأصْلَمَ) است.
=الصَّلْوَة-
ج صَلَوَات [صلو] : مرادف (الصَّلَاة) است.
=الصَّلُود-
سفت، خشك، آتش زنه كه روشن نشود، آنكه بسيار بخيل باشد.
=الصَّلَّوْر-
(ح) : نوعى ماهى بگونه (حنكِليس) است- اين كلمه يونانى است.
=صَلِيَ-
-صَلىً و صِلىً و صُلِيًّا و صِلِيًّا [صلي] النارَ و بها: حرارت آتش را چشيد يا در آتش سوخت،- الأمْرَ و بالأَمْرِ: سختى كار را كشيد.
=الصَّلِيب-
ج صُلُب: شديد، به دار آويخته، پرچم، چربى، آنكه داراى نَسب خالص است،- ج صُلْبان و صُلُب: داغ كه بَر بَدَن شتر زنند، آنچه كه به شكل دو خط متقاطع باشد، آنچه كه بر آن كسى را دار زنند، چوبه دار حضرت عيسى مسيح؛ اشارَة الصَّلِيب»:
علامت صليب كه ويژه ى مسيحيان است.
=الصَّلِيل-
[صلّ] : صداى آهن هنگاميكه بر روى هم ريخته مى شود. صداى شمشير هنگامى كه فرود آيد.
=الصَّليِبيّ-
ج صَلِيبِيُّون: آنكه در جنگهاى صليبى شركت كرده باشد.
=الصَّلِيبِيَّة-
حمله مسيحيان در جنگهاى صليبى با مسلمانان.
=صَمَّ-
-صَمًّا [صمّ] عزيمَتهُ: تصميم خود را به اجر درآورد،- الْجَرْحَ: زخم را پانسمان كرد و روى آن را بست،- الرَّجُلَ بِحَجَرٍ: با سنگ آن مرد را زد،-- صَممًا و صمًّا: گوش او سنگين شد يا حس شنوائي را از دست داد.،- تِ الْأذُنُ: گوش گرفته شد.
=الصَّمَّاء-
ج صُمّ [صمّ] : مؤنث (الأَصَمَّ) است، حادثه سخت و بلا، زمين سفت و سخت؛ «صَخْرَةٌ صَمَّاءُ» : سنگ محكم.
=الصُّمَات-
مص، سكوت، تشنگى پياپى.
=الصِّمَاخ-
ج صُمُخ و أَصْمِخَة: سوراخ داخل گوش.
=الصِّمَاد-
در پوش شيشه، پارچه يا دستمال بجز عمامه كه سر را با آن مى پوشانند. چپيه.
=الصِّمَادَة-
آنچه كه سر را به جز عمامه با آن بپوشانند.
=الصِّمَاغَانِ-
(ع ا) : دو گوشه لب كه دو لب را به هم مى پيوندد.
=الصِّمَام-
ج أَصِمَّة [صمّ] : در پوش شيشه و يا بطرى.
=الصِّمَامَة-
[صمّ] : مرادف (الصِّمام) است.
=الصَّمَّان-
[صمّ] : هر زمينِ سخت و سفتى كه پر از سنگ باشد.
=الصَّمَّانَة-
[صمّ] : مُرادف (الصَّمَّان) است.
=صَمَتَ-
-صَمْتًا و صُمُوتًا و صُمَاتًا: ساكت و يا خاموش شد.
=صَمَّتَ-
تَصْمِيتًا [صمت] : ساكت شد،- هُ:
او را ساكت كرد.
=الصِّمَّة-
ج صِمَم [صمّ] : اسم نوع از (صَمَّ) است، در پوش شيشه و مانند آن، دلير و قهرمان،- (ح) شير،- (ح) : مار نَر،- (ح) خار پُشتِ ماده.
=صَمَخَ-
-صَمْخًا هُ: سوراخ گوش او را درد آورد.
=الصِّمْخ-
چيز جامدى است در سوراخِ پستانِ بز كه بعد از زايمان چون از آن سوراخ بيرون مىيد شير از آن روان مى شود.
=صَمَدَ-
-صَمْدًا فلانًا و لهُ و إليهِ: آهنگ او كرد،- هُ بالْعَصَا: با چوبدَستى او را زد،- تِ الشَّمسُ وَجهَهُ: تابش خورشيد بر چهره ى او اثر گذاشت،- في وَجْهِهِ: در برابر او ايستادگى و با او مقاومت كرد،- تِ الماشِطَةُ العَرُوسَ:
مَشاطه عروس را در جايگاه بلندى نشانيد،- الكاهنُ الصُّورة و القُربان: كشيش عكس قربانى را در جاى بلندى نصب كرد،-- صَمْدًا القَاروُرَةَ: دهانه شيشه را با در پوش بست.
=صَمَّدَ-
تَصْمِيدًا [صمد] فلانًا و لهُ و اليهِ: قصد او كرد،- هُ بِالْعَصَا: با چوبدستى او را زد