فهرس الكتاب

الصفحة 576 من 1009

«صَلْدٌ» : سر طاس؛ «رَجُلٌ صَلْد» : مرد بخيل.

=الصَّلْصَال-

[صلصل] : گِل خشك، گِلى كه با ماسه مخلوط شود.

=صَلْصَلَ-

صَلْصَلَةً [صلصل] الحليُ أو اللجامُ:

زيور آلات يا لگام به صدا درآمدند،- الجرسُ: زنگ بصدا درآمد،- الرَّعدُ:

صداى رعد (تندر) به خوبى شنيده مى شد.

=الصَّلَطَة-

(ط) : سالاد- اين كلمه ايتاليايى است.

=صَلِعَ-

-صَلَعًا: موى جلوى سَرِ او ريخت، جلوى سر آن مرد طاس شد.

=صَلَّعَ-

تَصْلِيعًا [صلع] تِ الحيَّةُ: مار از سوراخ بيرون آمد بى آنكه خاك بر آن باشد،- تِ الشمس: خورشيد از پشت ابر خارج شد.

=الصَّلَع-

مص، ريخته شدن موى جلوى سر، طاسى جلوىِ سر.

=الصَّلْعاء-

ج صُلْع: مؤنّث (الاصْلَع) است، بيابان خشك و بى درخت «رَمْلَةٌ صَلْعَاء» :

شن زار بى درخت.

=الصُّلْعَة-

جاى طاسى سر.

=الصَّلَعَة-

مترادف (الصُّلعَة) است.

=صَلْعَم-

خلاصه عبارت (صلى اللّهُ عَلَيهِ و سَلَّم) است.

=صَلِفَ-

-صَلَفًا: به چيزى كه ندارد خود را ستايش نمود و علاوه بر اين نيز ادّعا كرد.

=الصَّلِف-

خودستا- ج صَلِفُون و صُلَفَاء و صَلَافِى؛ غذاى بى مزَه و بى طَعم؛ «إناءٌ صَلِفٌ» : ظرف كوچك؛ «سَحابٌ صَلِف» : ابر پر سر و صدا و كم آب.

=الصَّلْفاء-

ج صَلَافٍ: زمين سِفْت و سنگلاخ كه قابل كِشت و زرع نباشد.

=الصِّلْفاء-

ج صَلَافٍ: مُرادف (الصِّلْفاء) است.

=الصَّلْفاءَة-

ج صَلَافٍ: مُرادف (الصَّلْفاء) است.

=الصِّلْفاءَة-

صَلَافٍ: مُرادف (الصَّلْفاء) است.

=الصَّلِفَة-

من الأَراضي: زمين غير قابل كِشت و زرع.

=صَلَمَ-

-صَلْمًا الشي ءَ: آن چيز را از بيخ بريد،- هُ: گوش و بينى او را از بيخ بريد.

=صَلَّمَ-

تَصْلِيمًا [صلم] : مترادف (صَلَمَ) است.

=الصَّلْماء-

مؤنث (الأصْلَمَ) است.

=الصَّلْوَة-

ج صَلَوَات [صلو] : مرادف (الصَّلَاة) است.

=الصَّلُود-

سفت، خشك، آتش زنه كه روشن نشود، آنكه بسيار بخيل باشد.

=الصَّلَّوْر-

(ح) : نوعى ماهى بگونه (حنكِليس) است- اين كلمه يونانى است.

=صَلِيَ-

-صَلىً و صِلىً و صُلِيًّا و صِلِيًّا [صلي] النارَ و بها: حرارت آتش را چشيد يا در آتش سوخت،- الأمْرَ و بالأَمْرِ: سختى كار را كشيد.

=الصَّلِيب-

ج صُلُب: شديد، به دار آويخته، پرچم، چربى، آنكه داراى نَسب خالص است،- ج صُلْبان و صُلُب: داغ كه بَر بَدَن شتر زنند، آنچه كه به شكل دو خط متقاطع باشد، آنچه كه بر آن كسى را دار زنند، چوبه دار حضرت عيسى مسيح؛ اشارَة الصَّلِيب»:

علامت صليب كه ويژه ى مسيحيان است.

=الصَّلِيل-

[صلّ] : صداى آهن هنگاميكه بر روى هم ريخته مى شود. صداى شمشير هنگامى كه فرود آيد.

=الصَّليِبيّ-

ج صَلِيبِيُّون: آنكه در جنگهاى صليبى شركت كرده باشد.

=الصَّلِيبِيَّة-

حمله مسيحيان در جنگهاى صليبى با مسلمانان.

=صَمَّ-

-صَمًّا [صمّ] عزيمَتهُ: تصميم خود را به اجر درآورد،- الْجَرْحَ: زخم را پانسمان كرد و روى آن را بست،- الرَّجُلَ بِحَجَرٍ: با سنگ آن مرد را زد،-- صَممًا و صمًّا: گوش او سنگين شد يا حس شنوائي را از دست داد.،- تِ الْأذُنُ: گوش گرفته شد.

=الصَّمَّاء-

ج صُمّ [صمّ] : مؤنث (الأَصَمَّ) است، حادثه سخت و بلا، زمين سفت و سخت؛ «صَخْرَةٌ صَمَّاءُ» : سنگ محكم.

=الصُّمَات-

مص، سكوت، تشنگى پياپى.

=الصِّمَاخ-

ج صُمُخ و أَصْمِخَة: سوراخ داخل گوش.

=الصِّمَاد-

در پوش شيشه، پارچه يا دستمال بجز عمامه كه سر را با آن مى پوشانند. چپيه.

=الصِّمَادَة-

آنچه كه سر را به جز عمامه با آن بپوشانند.

=الصِّمَاغَانِ-

(ع ا) : دو گوشه لب كه دو لب را به هم مى پيوندد.

=الصِّمَام-

ج أَصِمَّة [صمّ] : در پوش شيشه و يا بطرى.

=الصِّمَامَة-

[صمّ] : مرادف (الصِّمام) است.

=الصَّمَّان-

[صمّ] : هر زمينِ سخت و سفتى كه پر از سنگ باشد.

=الصَّمَّانَة-

[صمّ] : مُرادف (الصَّمَّان) است.

=صَمَتَ-

-صَمْتًا و صُمُوتًا و صُمَاتًا: ساكت و يا خاموش شد.

=صَمَّتَ-

تَصْمِيتًا [صمت] : ساكت شد،- هُ:

او را ساكت كرد.

=الصِّمَّة-

ج صِمَم [صمّ] : اسم نوع از (صَمَّ) است، در پوش شيشه و مانند آن، دلير و قهرمان،- (ح) شير،- (ح) : مار نَر،- (ح) خار پُشتِ ماده.

=صَمَخَ-

-صَمْخًا هُ: سوراخ گوش او را درد آورد.

=الصِّمْخ-

چيز جامدى است در سوراخِ پستانِ بز كه بعد از زايمان چون از آن سوراخ بيرون مىيد شير از آن روان مى شود.

=صَمَدَ-

-صَمْدًا فلانًا و لهُ و إليهِ: آهنگ او كرد،- هُ بالْعَصَا: با چوبدَستى او را زد،- تِ الشَّمسُ وَجهَهُ: تابش خورشيد بر چهره ى او اثر گذاشت،- في وَجْهِهِ: در برابر او ايستادگى و با او مقاومت كرد،- تِ الماشِطَةُ العَرُوسَ:

مَشاطه عروس را در جايگاه بلندى نشانيد،- الكاهنُ الصُّورة و القُربان: كشيش عكس قربانى را در جاى بلندى نصب كرد،-- صَمْدًا القَاروُرَةَ: دهانه شيشه را با در پوش بست.

=صَمَّدَ-

تَصْمِيدًا [صمد] فلانًا و لهُ و اليهِ: قصد او كرد،- هُ بِالْعَصَا: با چوبدستى او را زد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت