[فأل] : آنكه با فال گرفتن سر گرم مى شود.
=المُفَاجَأَة-
[فجأ] : مص، «حَرْفُ المُفَاجَأَة» :
در زبان عربى به (اذا) اطلاق مى شود مانند «خَرَجْتُ فإذا الأسدُ بِالباب» : از درب بيرون شدم و ناگهان شيرى را پشت درب ديدم؛ به اين كلمه نيز (الفُجَائِيَّة) گفته مى شود.
اسم بعد از اين كلمه مرفوع است و مُبتدا، و خبر آن محذوف است بنا بر تقدير (موجودٌ) .
=المُفَاد-
[فيد] : مضمون و فحوى؛ «اشاعةٌ مُفَادُها انَّ» : شايعه اى كه مصمون آن چنين است.
=المُفَادَاة-
[فدي] : تبادل اسير ميان دو طرف جنگ.
=المَفَارِط-
[فرط] : «مَفَارِطُ البلادِ» : اطراف و گرداگرد كشور.
=المَفَازَة-
ج مَفَازَات و مَفَاوز [فوز] : بيابان خشك و بى آب، آنچه كه باعث رستگارى شود، جاى هلاك و نابودى، جاى رستگارى.
=المُفَازِع-
[فزع] : ترسو، يارى خواه.
=المَفَاصِل-
[فصل] : سنگهاى چيده شده، دره شنى ميان دو كوه كه داراى آب روان و گوارا باشد؛ «داءُ المَفَاصِل» : درد مفاصل.
المُفَاصَلَة
[فصل] : مص، و در زبان متداول بمعناى تفاوت قيمت است.
=المُفَاض-
[فيض] : «حديثٌ مُفَاضٌ» : حديث نشر شده.
=المُفَاضَة-
[فيض] : «درعٌ مُفَاضَة» : زره گشاد و بزرگ.
=المَفَاقِر-
[فقر] : جهات فقر. و اين كلمه مفرد ندارد و گفته شده كه جمع (فَقْر) بر خلاف قياس است مانند حُسْن و محاسن و نيز گفته مى شود كه جمع (مَفْقَرَة) است بمعناى فقر و بينوائى.
=المُفَاقَسَة-
[فقس] : اسم است از (تفاقس الولدانِ) و اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=المُفَاوَضةَ-
[فوض] : مص؛ «شركةٌ مُفَاوَضَةٌ و شركةُ مُفَاوَضَةٍ» : شركتى كه در آن شركاء از نظر سرمايه و حقوق و اختيارات با هم يكسانند بر خلاف (شركة العِنان) ؛ «مُفَاوضَةُ العُلَماءِ» : گرد هم آئى و مذاكره با دانشمندان و تبادل علم و دانش با يكديگر.
=المِفْآد-
ج مَفَائِيد [فأد] : مرادف (الْمِفْأد) است.
=المِفْأَد-
ج مَفَائِد [فأد] : چوب يا آهنى كه با آن آتش را بهم زنند، سيخ كباب.
=المِفْأَدَة-
[فأد] : مرادف (المِفْأد) است.
=المَفْأرَة-
[فأر] : «أَرْض مَفْأَرَةٌ» : سرزمينى كه موش بسيار دارد.
=المَفْؤُود-
[فأد] : آنكه ناراحتى قلبى دارد، كسيكه دل ندارد، جبان و ترسو.
=المِفْتاح-
ج مَفَاتِيح [فتح] : كليد.
=المُفْتَأد-
- [فأد] : اجاق، آتش دان.
=المِفْتَح-
ج مَفَاتح [فتح] : كليد، قنات آب، انبار، خزانه، گنج.
=المُفْتَرَق-
[فرق] من الطرُق: سر دو راهى.
=المُفتِّش-
ج مُفَتِّشُون [فتش] : بازرس دولتى.
=المُفْتَعَل-
[فعل] : مفع، چيزى كه قبلًا مانند آن ساخته نشده باشد؛ «شِعْرٌ مُفْتَعلٌ» :
شعر نو و تازه.
=المَفْتَق-
[فتق] : «مَفْتَقُ القميصِ» : چاك پيراهن.
=المِفْتَل-
[فتل] : دوك نخ ريسى.
=المَفْتَوق-
[فتق] : مفع، آنكه به بيمارى فتق دچار است.
=المَفْتُول-
[فتل] : مفع؛ «مَفْتُولُ الخَلْقِ» :
آنكه اندامى محكم داشته باشد؛ «مَفْتُولُ السَّاعِد» : كسيكه داراى بازوى نيرومند است.
=المَفْتُون-
[فتن] : مفع، ديوانه.
=المُفْتِي-
[فتي] : فا، مُفْتِى، فتوا دهنده.
=المُفِجّ-
[فجّ] : آنكه ميان دو پاى خود را باز كند و فاصله دهد.
=المَفْجَرَة-
[فجر] : محل بيرون آمدن آب.
=المَفْجُوع-
[فجع] : آنكه بسيار گرسنه شده باشد (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=المَفْحَص-
ج مَفَاحِص [فحص] : جاى تخم گذارى مرغ قطا (سنگخواره) .
=المُفْحَم-
[فحم] : مفع، درمانده در سخن گفتن، كسى كه نتواند شعر بگويد.
=المُفْحِم-
[فحم] : فا؛ «جوابٌ مُفْحِمٌ» : پاسخ ساكت كننده.
=المِفْحَم-
[فحم] : اگزوز ماشين.
=المَفْحَمَة-
[فحم] : ذغالدان، جاى تهيه ذغال.
=المَفْخُرَة-
ج مَفَاخِر [فخر] : مرادف (المَفْخَرَة) است.
=المَفْخَرَة-
ج مَفَاخِر [فخر] : مايه افتخار، آنچه كه بدان فخر و ناز كنند.
=المِفْدَغ-
ج مَفَادِغ [فدغ] : دستگاه پياز خورد كنى و مانند آن.
=المَفْدِيّ-
[فدي] : آنكه خود را در برابر مال يا چيزى از اسارت نجات دهد.
=المَفَرّ-
[فرّ] : گريزگاه.
=المِفَرّ-
[فرّ] من الخيل: اسب تيزتك، اسبى كه قادر باشد با سوار خود فرار كند.
=المِفْرَاح-
[فرح] : شخص بسيار شاد. (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=المِفْرَاص-
ج مَفَارِيص [فرص] : مرادف (المِفْرَص) است.
=المِفْراض-
[فرض] : پاره آهنى كه با آن چيزى را بريده يا قطع كنند.
=المُفْرَج-
[فرج] : كشته اى كه در بيابان ديده شود و معلوم نباشد چه كسى او را كشته است، كسيكه نه مالى و يا نه فرزند و يا نه خانواده دارد.
=المُفْرِج-
[فرج] : «دَجاجةً مُفْرجٌ» : مرغى كه چند جوجه دارد.
=المُفَرَّج-
[فرج] : شانه، كسيكه مچ دست با زير بغل او فاصله زياد دارد.
=المَفْرَخ-
ج مَفَارِخ [فرخ] : جاى