فهرس الكتاب

الصفحة 859 من 1009

مفصل استخوان «مَعْقِدُ الآمال» : محطّ آمال و آرزوها.

=المِعْقَر-

[عقر] : كسيكه ستور را بر اثر خسته شدن مى زند،- من السُّروج: زينى كه پشت ستور را زخم كند.

=المُعَقَّر-

[عقر] من السروج: زينى كه پشت ستور از آن زخم شود.

=المُعَقْرَب-

[عقرب] : مرد خميده، كج و معوج، كوچك اندام، ياريگر نيرومند.

=المُعَقْرَبة-

[عقرب] : مؤنث (المُعَقْرَب) است؛ «ارْضٌ مُعَقْرَبة» : زمين پر از عقرب.

=المِعْقَص-

ج مَعَاقِص [عقص] : تير كج.

=المَعْقِل-

ج مَعَاقِل [عقل] : پناهگاه، كوه بلند، خوابگاه شتران.

=المَعْقوم-

[عقم] : واحد (المَعَاقم) است.

=المَعْقُود-

[عقد] : مفع؛ «كان الأَمَلُ مَعْقُودًا عليه» : بر او اعتماد بود.

=المَعْقُوف-

[عقف] : آنچه كه به بيمارى كجى پا دچار است و معمولًا در گوسفندان پديد مىيد؛ «عودٌ معقوفٌ» : چوب كج؛ «شيخٌ مَعْقُوفٌ» : پير مرد خميده.

=المَعْقُول-

ج مَعْقُولات [عقل] : خردمندانه، خرد؛ «مالَه حَوْلٌ و لا معقُولٌ» او توان و خردى ندارد، درست؛ «ليس من المَعْقُول أن» : درست نيست كه؛ «غير معقول» : نادرست؛ «عِلْمُ المعقولاتِ» : علوم معقول يا معارفى كه با عقل ادراك شود.

=المَعْقُوم-

[عقم] من الرجال: مردى كه بچه دار نمى شود.

=المِعْقَيْلَة-

[عقل] : عصا يا چوب سر كجى كه با آن شاخه هاى درخت را بگيرند. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=مَعَكَ-

-مَعْكًا الشي ءَ: چيزى را ماليد،- الرجُلَ: او را خوار و زبون كرد،- فلانًا في الخصومة: در مخالفت و دشمنى بر او چيره شد،- هُ دَيْنَهُ و بدَيْنِهِ: در پرداخت بدهى خود تأخير نمود.

=مَعُكَ-

-مَعَاكَةً: احمق و نادان شد.

=مَعَّكَ-

تَمْعِيكًا [معك] هُ: آبرويش را برد.

=المَعِك-

دشمن سر سخت، كسيكه بدهى خود را بكندى بپردازد، احمق و نادان.

=المَعْكَرُون-

نوعى شيرينى كه از خمير سرخ كرده با روغن بدست مىيد و آنرا با شيره مى خورند.

=المَعْكَروُنة-

(ط) : ماكارونى. اين واژه ايتاليائى است.

=المُعَكَّف-

[عكف] : مفع، كج و معوج.

=المَعْكُوس-

[عكس] : مفع، معكوس يا مقلوب عدد در علم جبر است «مَعْكوسُ اجزاءِ الوحدات الشهيرة كالْمِتر و اليَرْد» :

مقياسهاى يعنى از متر يا يارد است؛ «معكُوسُ الشكلِ» در علم هندسه عكس نقاط شكل هندسى است.

=المَعْكُوفَ-

[عكف] : مفع؛ «شَعْرٌ مَعْكُوفٌ» :

موى شانه كرده.

=مَعَلَ-

-مَعْلًا الرجُلُ: در راه رفتن شتاب كرد،- الشي ءَ: چيزى را دزديد، بچيزى دستبرد زد،- امْرَهُ: كار خود را زودتر از ياران و يا همكارانش بپايان رسانيد،- هُ عن الشي ء: او را ناراحت نمود و وادار به شتاب كرد،- الخَشَبَة: چوب را دو نيم كرد و يا بُريد.

=المَعِل-

من الناس: شخص چست و چالاك.

=المُعَلّ-

[علّ] : عليل و ناتوان.

=المُعَلَّى-

[علو] : مفع، هفتمين تير قمار.

=المَعْلَات-

ج مَعَالٍ [علو] : بزرگى و بلند مرتبه اى.

=المِعْلَاق-

ج مَعَاليق [علق] : زبان، آنچه كه بآن چيزى بياويزند، به كلمه (الزَّنْد) مراجعه شود. و در زبان متداول به معناى دل و جگر و قلوه گوسفند و مانند آن است و فصيح آن (السحَارة) است؛ «رَجُلٌ مِعْلاق» :

مرد ستيزه جو در دشمنى با ديگران.

=المَعْلَف-

ج مَعَالِف [علف] : آخور.

=المِعْلَف-

ج مَعَالِف [علف] : مرادف (المَعْلَف) است.

=المُعَلَّق-

[علق] : مفع؛ «مُعَلَّقٌ به أو عَليه» : منوط به آنست، گرو آنست؛ «مسائل مُعَلَّقَة» : مسائلى كه هنوز حلّ نشده است، مسائلى كه هنوز در آن اظهار نظر نشده است.

=المُعَلَّقَة-

[علق] : مؤنث (المُعَلَّق) است، زنيكه شوهر خود را گم كرده باشد كه نه شوهر دارد و نه مطلّقه است.

=المُعَلَّل-

[علّ] (ط) : نوعى شيرينى براى كودكان است كه از شكر ساخته مى شود.

=المَعْلَم-

ج مَعَالِم [علم] : علامت راه؛ «خَفِيَتْ مَعَالِمُ الطريق» : علامت و نشان راه افتاده و گم گشته است؛ «مَعْلَمُ الشي ء» :

جاى چيزى.

=المُعْلِن-

[علن] : فا، آگهى كننده.

=المَعْلُوفَة-

[علف] : دام و ستور كه به آن علف خورانيده باشند.

=المَعْلُوق-

آنكه زالو به گلوى او چسبد.

=المَعْلُول-

[علّ] : مفع، ناتوان و رنجور، نتيجه؛ «العِلّةُ و المَعْلُول» : سبب و نتيجه.

=المَعْلُوم-

[علم] : مفع، معروف؛ «مِنَ الْمَعْلُوم أن» : بطوريكه معلوم است،- ج مَعَالِيم و مَعلومَات: اجرت و يا حقوقي كه به كاهن داده مى شود.

=المَعْلُومات-

[علم] : اطلاعات، معلومات، دانستنيها.

=المَعْلُومِيَّة-

[علم] : منسوب به (المعلُوم) است.

=المُعَمّ-

[عمّ] : مرادف (المُعِمّ) است.

=المُعِمّ-

[عمّ] : كسيكه داراى عمويان كريم و بخشنده باشد.

=المِعَمّ-

[عمّ] : نيك روش.

=المُعَمَّى-

[عمي] : مفع،،- من الكلام:

مُعَمّا، سخن سر بسته.

=المِعْمارِيّ-

[عمر] : كارشناس فن بنّائى؛ «مهندس مِعْماريّ» : مهندس ساختمان،- ج مِعْمَارِيَّة: بنّا.

=المَعْمَر-

[عمر] : منزلگاه پر از مردم و آب و گياه.

=المُعَمِّر-

[عمر] : فا؛ «نباتٌ مُعَمِّر» : درختى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت