مفصل استخوان «مَعْقِدُ الآمال» : محطّ آمال و آرزوها.
[عقر] : كسيكه ستور را بر اثر خسته شدن مى زند،- من السُّروج: زينى كه پشت ستور را زخم كند.
[عقر] من السروج: زينى كه پشت ستور از آن زخم شود.
=المُعَقْرَب-
[عقرب] : مرد خميده، كج و معوج، كوچك اندام، ياريگر نيرومند.
=المُعَقْرَبة-
[عقرب] : مؤنث (المُعَقْرَب) است؛ «ارْضٌ مُعَقْرَبة» : زمين پر از عقرب.
=المِعْقَص-
ج مَعَاقِص [عقص] : تير كج.
=المَعْقِل-
ج مَعَاقِل [عقل] : پناهگاه، كوه بلند، خوابگاه شتران.
=المَعْقوم-
[عقم] : واحد (المَعَاقم) است.
=المَعْقُود-
[عقد] : مفع؛ «كان الأَمَلُ مَعْقُودًا عليه» : بر او اعتماد بود.
=المَعْقُوف-
[عقف] : آنچه كه به بيمارى كجى پا دچار است و معمولًا در گوسفندان پديد مىيد؛ «عودٌ معقوفٌ» : چوب كج؛ «شيخٌ مَعْقُوفٌ» : پير مرد خميده.
=المَعْقُول-
ج مَعْقُولات [عقل] : خردمندانه، خرد؛ «مالَه حَوْلٌ و لا معقُولٌ» او توان و خردى ندارد، درست؛ «ليس من المَعْقُول أن» : درست نيست كه؛ «غير معقول» : نادرست؛ «عِلْمُ المعقولاتِ» : علوم معقول يا معارفى كه با عقل ادراك شود.
=المَعْقُوم-
[عقم] من الرجال: مردى كه بچه دار نمى شود.
=المِعْقَيْلَة-
[عقل] : عصا يا چوب سر كجى كه با آن شاخه هاى درخت را بگيرند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=مَعَكَ-
-مَعْكًا الشي ءَ: چيزى را ماليد،- الرجُلَ: او را خوار و زبون كرد،- فلانًا في الخصومة: در مخالفت و دشمنى بر او چيره شد،- هُ دَيْنَهُ و بدَيْنِهِ: در پرداخت بدهى خود تأخير نمود.
=مَعُكَ-
-مَعَاكَةً: احمق و نادان شد.
=مَعَّكَ-
تَمْعِيكًا [معك] هُ: آبرويش را برد.
=المَعِك-
دشمن سر سخت، كسيكه بدهى خود را بكندى بپردازد، احمق و نادان.
=المَعْكَرُون-
نوعى شيرينى كه از خمير سرخ كرده با روغن بدست مىيد و آنرا با شيره مى خورند.
=المَعْكَروُنة-
(ط) : ماكارونى. اين واژه ايتاليائى است.
=المُعَكَّف-
[عكف] : مفع، كج و معوج.
=المَعْكُوس-
[عكس] : مفع، معكوس يا مقلوب عدد در علم جبر است «مَعْكوسُ اجزاءِ الوحدات الشهيرة كالْمِتر و اليَرْد» :
مقياسهاى يعنى از متر يا يارد است؛ «معكُوسُ الشكلِ» در علم هندسه عكس نقاط شكل هندسى است.
=المَعْكُوفَ-
[عكف] : مفع؛ «شَعْرٌ مَعْكُوفٌ» :
موى شانه كرده.
=مَعَلَ-
-مَعْلًا الرجُلُ: در راه رفتن شتاب كرد،- الشي ءَ: چيزى را دزديد، بچيزى دستبرد زد،- امْرَهُ: كار خود را زودتر از ياران و يا همكارانش بپايان رسانيد،- هُ عن الشي ء: او را ناراحت نمود و وادار به شتاب كرد،- الخَشَبَة: چوب را دو نيم كرد و يا بُريد.
=المَعِل-
من الناس: شخص چست و چالاك.
=المُعَلّ-
[علّ] : عليل و ناتوان.
=المُعَلَّى-
[علو] : مفع، هفتمين تير قمار.
=المَعْلَات-
ج مَعَالٍ [علو] : بزرگى و بلند مرتبه اى.
=المِعْلَاق-
ج مَعَاليق [علق] : زبان، آنچه كه بآن چيزى بياويزند، به كلمه (الزَّنْد) مراجعه شود. و در زبان متداول به معناى دل و جگر و قلوه گوسفند و مانند آن است و فصيح آن (السحَارة) است؛ «رَجُلٌ مِعْلاق» :
مرد ستيزه جو در دشمنى با ديگران.
=المَعْلَف-
ج مَعَالِف [علف] : آخور.
=المِعْلَف-
ج مَعَالِف [علف] : مرادف (المَعْلَف) است.
=المُعَلَّق-
[علق] : مفع؛ «مُعَلَّقٌ به أو عَليه» : منوط به آنست، گرو آنست؛ «مسائل مُعَلَّقَة» : مسائلى كه هنوز حلّ نشده است، مسائلى كه هنوز در آن اظهار نظر نشده است.
=المُعَلَّقَة-
[علق] : مؤنث (المُعَلَّق) است، زنيكه شوهر خود را گم كرده باشد كه نه شوهر دارد و نه مطلّقه است.
=المُعَلَّل-
[علّ] (ط) : نوعى شيرينى براى كودكان است كه از شكر ساخته مى شود.
=المَعْلَم-
ج مَعَالِم [علم] : علامت راه؛ «خَفِيَتْ مَعَالِمُ الطريق» : علامت و نشان راه افتاده و گم گشته است؛ «مَعْلَمُ الشي ء» :
جاى چيزى.
=المُعْلِن-
[علن] : فا، آگهى كننده.
=المَعْلُوفَة-
[علف] : دام و ستور كه به آن علف خورانيده باشند.
=المَعْلُوق-
آنكه زالو به گلوى او چسبد.
=المَعْلُول-
[علّ] : مفع، ناتوان و رنجور، نتيجه؛ «العِلّةُ و المَعْلُول» : سبب و نتيجه.
=المَعْلُوم-
[علم] : مفع، معروف؛ «مِنَ الْمَعْلُوم أن» : بطوريكه معلوم است،- ج مَعَالِيم و مَعلومَات: اجرت و يا حقوقي كه به كاهن داده مى شود.
=المَعْلُومات-
[علم] : اطلاعات، معلومات، دانستنيها.
=المَعْلُومِيَّة-
[علم] : منسوب به (المعلُوم) است.
=المُعَمّ-
[عمّ] : مرادف (المُعِمّ) است.
=المُعِمّ-
[عمّ] : كسيكه داراى عمويان كريم و بخشنده باشد.
=المِعَمّ-
[عمّ] : نيك روش.
=المُعَمَّى-
[عمي] : مفع،،- من الكلام:
مُعَمّا، سخن سر بسته.
=المِعْمارِيّ-
[عمر] : كارشناس فن بنّائى؛ «مهندس مِعْماريّ» : مهندس ساختمان،- ج مِعْمَارِيَّة: بنّا.
=المَعْمَر-
[عمر] : منزلگاه پر از مردم و آب و گياه.
=المُعَمِّر-
[عمر] : فا؛ «نباتٌ مُعَمِّر» : درختى