فهرس الكتاب

الصفحة 230 من 1009

افتاد،- تِ الدَّابَّةُ: دست و پاى ستور در ريسمان افتاد.

=تَحْتَ-

ج تُحُوت: ظرف مكان بمعناى زير است، اين واژه ضدّ (فوق) است و معمولًا اضافه مى شود و هرگاه از اضافه قطع شود مبنى بر ضَمّ خواهد شد مانند «جَاءَ مِن تَحتُ» ؛ «تحتَ التّجرِبةِ» : زير آزمايش است «تحتَ التحْضِير» : در شرف آماده شدن است؛ «تَحتَ الحِفْظ» : زير نظر؛ «تَحتَ السِّلاح» :

آماده ى جنگ با افزار جنگى؛ «تحتَ اشْراف» : با رعايت؛ «تحتَ تصرُّفِهِ» : زير امر و اشاره ى او؛ «تحتَ الطّبعِ» : زير چاپ؛ «تحتُ عُنوانِ كذا» : با عنوان و نشانه ى فلان؛ «تحتَ يَدِهِ» : در حوزه و دسترس وى است.

=التَّحْتَانِيّ-

نسبت به (التّحت) است؛ «المَلابِسُ التحْتَانِيَّة» : لباسهاى زير ساير جامه ها.

=تَحَتَّمَ-

تَحَتُّمًا [حتم] الشي ءَ على نفسهِ: آن چيز را بر خود حتمى و لازم كرد.

=تَحَثَّرَ-

تَحَثُّرًا [حثر] النخلُ: ميوه ى نخل آشكار شد.

=تَحَجَّبَ-

تَحَجبًا [حجب] : پنهان شد، در پس پرده رفت.

=تَحَجَّر-

تَحَجُّرًا [حجر] : بسان سنگ شد،- الرجُل: آن مرد اطاقى براى خود گرفت،- على فلانٍ: بر او سخت گرفت، او را محروم كرد.

=تَحَجَّلَ-

تَحَجُّلًا [حجل] الفرسُ: دست و پاى اسب سفيد شد.

=تَحَجَّنَ-

تَحَجُّنًا [حجن] العودُ: چوب كج و خميده شد.

=التَّحْجِيل-

[حجل] : سفيدى در پاى اسب.

=تَحَدَّى-

تَحَدِّيًا [حدي] هُ: با او مسابقه داد و بر او چيره شد؛ «تَحَدَّى خَصْمَهُ» : از دشمن خود خواست تا با وى مسابقه دهد،- فلانًا:

به فلانى اخطار كرد تا در آن كار جرأت و دليرى نكند زيرا توانائى آن را ندارد،- الموتَ: آهنگ مرگ كرد.

=تَحَدَّبَ-

تَحَدُّبًا [حدب] : آن مرد گوژپشت شد، تِ المرأةُ: آن زن پس از مرگ شوهرش ازدواج نكرد و با فرزندانش روز گذرانيد،- عليهِ: بر او مهربانى كرد،- بهِ: به آن چيز آويخت و دل بست.

=تَحَدَّثَ-

تَحَدُّثًا [حدث] بالشي ءِ و عن الشي ءِ:

از آن چيز سخن گفت و خبر داد،- الى فلانٍ: با فلانى مذاكره كرد.

=تَحَدَّدَ-

تَحَدُّدًا [حدّ] بهم: به آنها تعرّض كرد.

=تَحَدَّرَ-

تَحَدُّرًا [حدر] : فرود آمد، پائين آمد.

=تَحَدَّسَ-

تَحَدُّسًا [حدس] الأخبارَ و عن الأخبارِ:

براى بدست آوردن خبر كوشيد تا آنرا مخفيانه بداند.

=تَحَدَّمَ-

تَحَدُّمًا [حدم] الرجُلُ: از فرط خشم آتش گرفت.

=التَّحْدِيد-

مص، تعيين؛ «على التَّحْدِيد» أو «على وجهِ التَّحْدِيد» : بطور دقيق، بطور واقع.

=تَحَذَّرَ-

تَحَذُّرًا [حذر] منهُ: از او بر حذر شد.

=تَحَذَّقَ-

تَحَذُّقًا [حذق] : حاذق شد،- عليه:

مهارت آشكار كرد.

=تَحَذْلَقَ-

تَحَذْلُقًا [حذلق] : مدّعى مهارت شد؛ «انَّهُ يَتَحَذْلَق في كلامِهِ» : در سخن خود ظرافت و مهارت بكار مى برد.

=تَحَرَّى-

تَحَرِّيًا [حري] : آنچه را كه شايسته تر باشد خواست يا شايسته تر آن دو امر را برگزيد،- الأَمْرَ: آن كار را طلب كرد و برترى داد،- عنه: درباره ى او تحقيق و بررسى كرد.

=تَحَرَّجَ-

تَحَرُّجًا [حرج] : از گناه دورى نمود.

=تَحَرَّرَ-

تَحَرُّرًا [حرّ] العبدُ: آن بنده آزاد شد.

=تَحَرَّزَ-

تَحَرُّزًا [حرز] منه: از آن پرهيز كرد و خود را نگهداشت.

=تَحَرَّسَ-

تَحَرُّسًا [حرس] منه: از او خود را محافظت كرد.

=تَحَرَّشَ-

تَحَرُّشًا [حرش] الضبَّ و بالضبّ:

سوسمار را شكار كرد،- بهِ: او را ترسانيد، به او تعرّض كرد تا وي را برانگيزد.

=تَحَرَّصَ-

تَحَرُّصًا [حرص] : تظاهر به آزمندى كرد، بدنبال بدست آوردن فرصت شد.

=تَحَرَّفَ-

تَحَرُّفًا [حرف] لعيالهِ: براى خانواده ى خود از هر شغلى استفاده كرد،- عنه: از آن برگشت و عدول كرد.

=تَحَرَّقَ-

تَحَرُّقًا [حرق] : آتش او را سوزانيد؛ «تحرّق شوقًا» : شوق بسيار او را فرا گرفت، از بسيارى شوق آب شد.

=تَحَرَّكَ-

تَحَرُّكًا [حرك] : تكان خورد. اين واژه ضد (سَكَنَ) است.

=تَحَرْكَشَ-

تَحَرْكُشًا بهِ: به او معترض شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَحرَّمَ-

تَحَرُّمًا [حرم] بهِ: با او معاشرت كرد و حرمت يكديگر را نگاهداشتند،- منهُ بحُرْمَةٍ: از صحبت و حمايت او برخوردار شد.

=التَّحَرِّي-

[حري] : مص،- ج تَحَرِّيَاتٍ:

پژوهش، بحث، تحقيق؛ «رِجَالُ التحَرِّي» :

مأمورين آگاهى شهربانى كه بدنبال كشف جرم و مجرم مى باشند؛ «شرطة التحَرِّي» : پليس تحقيق و آگاهى؛ «مَصْلَحَةُ التحَرِّي» : سازمان پليس مخفى.

=التَّحْرِيج-

[حرج] : كاشت درختان جنگلى، جنگل كارى مصنوعي.

=التَّحْرِير-

[حرّ] : آزاد كردن بنده، رهائى از اشغال بيگانه، نوشتن؛ «رئيس التحرير» :

سردبير روزنامه يا مجله؛ «ادارة التحرير» :

دفتر روزنامه يا مجله،- ج تحارير: نامه، رساله، كتاب.

=تَحَزَّى-

تَحَزِّيًا [حزو] : پيشگوئى كرد، از غيب خبر داد،- الشي ءَ: آن چيز را تخمين زد.

=تَحَزَّبَ-

تَحَزُّبًا [حزب] القومُ: آن قوم به دور هم جمع شدند،- لفلانٍ: به او گرويد و در يارى وى كوشيد.

=تَحَزَّزَ-

تَحَزُّزًا [حزّ] العودُ: اين واژه مطاوع (حَزَّهُ) است.

=تَحَزَّمَ-

تَحَزُّمًا [حزم] : كمر خود را با ريسمان يا مانند آن بست.

=تَحَزَّنَ-

تَحَزُّنًا [حزن] : اندوهگين شد،- عليهِ و لِأَمْرِه: بر او و اندوه وى غمين شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت