افتاد،- تِ الدَّابَّةُ: دست و پاى ستور در ريسمان افتاد.
ج تُحُوت: ظرف مكان بمعناى زير است، اين واژه ضدّ (فوق) است و معمولًا اضافه مى شود و هرگاه از اضافه قطع شود مبنى بر ضَمّ خواهد شد مانند «جَاءَ مِن تَحتُ» ؛ «تحتَ التّجرِبةِ» : زير آزمايش است «تحتَ التحْضِير» : در شرف آماده شدن است؛ «تَحتَ الحِفْظ» : زير نظر؛ «تَحتَ السِّلاح» :
آماده ى جنگ با افزار جنگى؛ «تحتَ اشْراف» : با رعايت؛ «تحتَ تصرُّفِهِ» : زير امر و اشاره ى او؛ «تحتَ الطّبعِ» : زير چاپ؛ «تحتُ عُنوانِ كذا» : با عنوان و نشانه ى فلان؛ «تحتَ يَدِهِ» : در حوزه و دسترس وى است.
=التَّحْتَانِيّ-
نسبت به (التّحت) است؛ «المَلابِسُ التحْتَانِيَّة» : لباسهاى زير ساير جامه ها.
=تَحَتَّمَ-
تَحَتُّمًا [حتم] الشي ءَ على نفسهِ: آن چيز را بر خود حتمى و لازم كرد.
=تَحَثَّرَ-
تَحَثُّرًا [حثر] النخلُ: ميوه ى نخل آشكار شد.
=تَحَجَّبَ-
تَحَجبًا [حجب] : پنهان شد، در پس پرده رفت.
=تَحَجَّر-
تَحَجُّرًا [حجر] : بسان سنگ شد،- الرجُل: آن مرد اطاقى براى خود گرفت،- على فلانٍ: بر او سخت گرفت، او را محروم كرد.
=تَحَجَّلَ-
تَحَجُّلًا [حجل] الفرسُ: دست و پاى اسب سفيد شد.
=تَحَجَّنَ-
تَحَجُّنًا [حجن] العودُ: چوب كج و خميده شد.
=التَّحْجِيل-
[حجل] : سفيدى در پاى اسب.
=تَحَدَّى-
تَحَدِّيًا [حدي] هُ: با او مسابقه داد و بر او چيره شد؛ «تَحَدَّى خَصْمَهُ» : از دشمن خود خواست تا با وى مسابقه دهد،- فلانًا:
به فلانى اخطار كرد تا در آن كار جرأت و دليرى نكند زيرا توانائى آن را ندارد،- الموتَ: آهنگ مرگ كرد.
=تَحَدَّبَ-
تَحَدُّبًا [حدب] : آن مرد گوژپشت شد، تِ المرأةُ: آن زن پس از مرگ شوهرش ازدواج نكرد و با فرزندانش روز گذرانيد،- عليهِ: بر او مهربانى كرد،- بهِ: به آن چيز آويخت و دل بست.
=تَحَدَّثَ-
تَحَدُّثًا [حدث] بالشي ءِ و عن الشي ءِ:
از آن چيز سخن گفت و خبر داد،- الى فلانٍ: با فلانى مذاكره كرد.
=تَحَدَّدَ-
تَحَدُّدًا [حدّ] بهم: به آنها تعرّض كرد.
=تَحَدَّرَ-
تَحَدُّرًا [حدر] : فرود آمد، پائين آمد.
=تَحَدَّسَ-
تَحَدُّسًا [حدس] الأخبارَ و عن الأخبارِ:
براى بدست آوردن خبر كوشيد تا آنرا مخفيانه بداند.
=تَحَدَّمَ-
تَحَدُّمًا [حدم] الرجُلُ: از فرط خشم آتش گرفت.
=التَّحْدِيد-
مص، تعيين؛ «على التَّحْدِيد» أو «على وجهِ التَّحْدِيد» : بطور دقيق، بطور واقع.
=تَحَذَّرَ-
تَحَذُّرًا [حذر] منهُ: از او بر حذر شد.
=تَحَذَّقَ-
تَحَذُّقًا [حذق] : حاذق شد،- عليه:
مهارت آشكار كرد.
=تَحَذْلَقَ-
تَحَذْلُقًا [حذلق] : مدّعى مهارت شد؛ «انَّهُ يَتَحَذْلَق في كلامِهِ» : در سخن خود ظرافت و مهارت بكار مى برد.
=تَحَرَّى-
تَحَرِّيًا [حري] : آنچه را كه شايسته تر باشد خواست يا شايسته تر آن دو امر را برگزيد،- الأَمْرَ: آن كار را طلب كرد و برترى داد،- عنه: درباره ى او تحقيق و بررسى كرد.
=تَحَرَّجَ-
تَحَرُّجًا [حرج] : از گناه دورى نمود.
=تَحَرَّرَ-
تَحَرُّرًا [حرّ] العبدُ: آن بنده آزاد شد.
=تَحَرَّزَ-
تَحَرُّزًا [حرز] منه: از آن پرهيز كرد و خود را نگهداشت.
=تَحَرَّسَ-
تَحَرُّسًا [حرس] منه: از او خود را محافظت كرد.
=تَحَرَّشَ-
تَحَرُّشًا [حرش] الضبَّ و بالضبّ:
سوسمار را شكار كرد،- بهِ: او را ترسانيد، به او تعرّض كرد تا وي را برانگيزد.
=تَحَرَّصَ-
تَحَرُّصًا [حرص] : تظاهر به آزمندى كرد، بدنبال بدست آوردن فرصت شد.
=تَحَرَّفَ-
تَحَرُّفًا [حرف] لعيالهِ: براى خانواده ى خود از هر شغلى استفاده كرد،- عنه: از آن برگشت و عدول كرد.
=تَحَرَّقَ-
تَحَرُّقًا [حرق] : آتش او را سوزانيد؛ «تحرّق شوقًا» : شوق بسيار او را فرا گرفت، از بسيارى شوق آب شد.
=تَحَرَّكَ-
تَحَرُّكًا [حرك] : تكان خورد. اين واژه ضد (سَكَنَ) است.
=تَحَرْكَشَ-
تَحَرْكُشًا بهِ: به او معترض شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=تَحرَّمَ-
تَحَرُّمًا [حرم] بهِ: با او معاشرت كرد و حرمت يكديگر را نگاهداشتند،- منهُ بحُرْمَةٍ: از صحبت و حمايت او برخوردار شد.
=التَّحَرِّي-
[حري] : مص،- ج تَحَرِّيَاتٍ:
پژوهش، بحث، تحقيق؛ «رِجَالُ التحَرِّي» :
مأمورين آگاهى شهربانى كه بدنبال كشف جرم و مجرم مى باشند؛ «شرطة التحَرِّي» : پليس تحقيق و آگاهى؛ «مَصْلَحَةُ التحَرِّي» : سازمان پليس مخفى.
=التَّحْرِيج-
[حرج] : كاشت درختان جنگلى، جنگل كارى مصنوعي.
=التَّحْرِير-
[حرّ] : آزاد كردن بنده، رهائى از اشغال بيگانه، نوشتن؛ «رئيس التحرير» :
سردبير روزنامه يا مجله؛ «ادارة التحرير» :
دفتر روزنامه يا مجله،- ج تحارير: نامه، رساله، كتاب.
=تَحَزَّى-
تَحَزِّيًا [حزو] : پيشگوئى كرد، از غيب خبر داد،- الشي ءَ: آن چيز را تخمين زد.
=تَحَزَّبَ-
تَحَزُّبًا [حزب] القومُ: آن قوم به دور هم جمع شدند،- لفلانٍ: به او گرويد و در يارى وى كوشيد.
=تَحَزَّزَ-
تَحَزُّزًا [حزّ] العودُ: اين واژه مطاوع (حَزَّهُ) است.
=تَحَزَّمَ-
تَحَزُّمًا [حزم] : كمر خود را با ريسمان يا مانند آن بست.
=تَحَزَّنَ-
تَحَزُّنًا [حزن] : اندوهگين شد،- عليهِ و لِأَمْرِه: بر او و اندوه وى غمين شد.