فهرس الكتاب

الصفحة 741 من 1009

=كَدِرَ-

-كَدَرًا و كَدَارَةً و كُدُورًا و كُدُورَةً و كُدْرَةً:

مُرادف (كَدَرَ) است.

=كَدَّرَ-

تَكْدِيرًا [كدر] الشي ءَ: آن چيز را تيره كرد؛ «كَدَّرَ عَيْشَ فُلانٍ» : زندگى فلانى را تيره كرد،- الرَّجُلَ: او را اندوهناك كرد.

=الكَدْر-

من العيش أو الأَلوان و غير ذلك: آنچه كه تيره يا كدر باشد. اين كلمه متناقض (الصّافي) است.

=الكَدِر-

من العيش و الأَلوان و غير ذلك: مترادف (الْكَدْر) است.

=الكَدْرَاء-

مؤنّث (الْأَكْدَر) است.

=الكُدْرة-

مص،- مِنَ الأَلْوان: و از رنگها آنچه كه سياه و تيره بوده و روشن نباشد.

=الكَدَرَة-

ج كَدَر: ابر نازك، دسته درو شده از زراعت،- مِنَ الْحَوض: گِل و لاى يا خزه روى آب حوض.

=الكُدْرِيّ-

ابر نازك.

=كَدَسَ-

-كَدْسًا و كُدَاسًا هُ: او را از خود راند،- المُثْقَلُ في سَيْرِهِ: آن شخص سنگين در راه رفتن خود شتاب كرد،- بِهِ الأَرضَ: او را بر زمين زد،- تِ الخيلُ: برخى از اسبان در راه بر ديگر اسبان سوار شدند،- تِ الدَّابَّةُ:

ستور عطسه كرد،- كَدْسًا: فال بد گرفت،- الحصيدَ: كشت درو شده را روى هم انباشت.

=كَدَّسَ-

تَكْدِيسًا [كدس] الحصيدَ: مُرادف (كَدَسَهُ) است.

=الكُدْس-

ج أَكْدَاس: خرمن، دانه هاى درو شده؛ «اكْدَاسُ الرَّمِل» : شنهاى متراكم و انباشته بر روى هم.

=الكُدْسَة-

عطسه حيوانات و گاهى درباره انسان نيز گفته مى شود.

=كَدَشَ-

-كَدْشًا هُ: او را خراشاند، او را با شمشير يا نيزه زد، آن را بريد، او را به شدت دور كرد. او را راند و بيرون كرد.

=كَدَّشَ-

تَكْدِيشًا [كدش] الجوادُ: اسب سركش شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الكَدْش-

زخم، خراش.

=كَدَمَ-

-كَدْمًا: او را با دندانهاى پيشين گاز گرفت،- الصَّيْدَ: شكار را راند.

=الكَدْم-

مص،- ج كُدُوم: اثر، نشان.

=الكُدَم-

پريشان، بسيار جنگجوى، ملخهاى سياه رنگ و سبز سر.

=الكَدَم-

اثر يا نشان گزيدن.

=الكَدْمَة-

اسم مرة از (كَدَمَ) است، علامت و نشان، اثر، داغ.

=الكُدَمَة-

(ح) : واحد (الْكُدَم) است.

=كَدَنَ-

-كَدْنًا الفَدَّانَ (ز) : دو گاو را براى شخم زدن به هم بست. اين كلمه سريانى است.

=الكَدْنة-

(ز) : مساحتى از زمين كه در يك روز شخم مى شود. اين كلمه در زبان روز متداول است.

=الكَدُود-

[كدّ] : مرد بسيار زحمتكش و كوشا، بخيل؛ «بِئْرٌ كَدُود» : چاهى كه آب به سختى از آن در آيد.

=الكَدُوم-

مُرادف (الْكَدَّام) است.

=الكُدْيَة-

ج كُدّى [كدي] : سختى زمانه، گدائى و حرفه مستمند، زمين سفت و سخت، صخره بزرگ و سفت و سخت.

=الكَدِيد-

[كدّ] : زمين سفت و سخت، دشتهاى پهن از زمين، نمك كوبيده شده.

=الكَدِير-

گرفتگى و كدورت در زندگى و يا رنگهاى تيره گرفته كه متضاد روشن باشد.

=الكَدِيش-

ج كُدْش: اسب سركش و چموش- اين كلمه در زبان روز متداول است.

=الكَدِيشَة-

مؤنّث (الْكَدِيش) است.

اين كلمه مركب از دو كلمه است يكى (كاف) تشبيه و ديگرى (ذا) ى اشاره مانند «رَأَيْتُ زَيْدًا فَاضِلًا وَ رَأَيْتُ عَمْرًا كَذا» : و گاهى در اول آن (ها) ى تنبيه مىيد مانند «هكَذا» و نيز به معناى عدد مىيد مانند «قَبَضْتُ كَذَا وَ كَذَا دِرهَمًا» : مقدارى درهم (پول) گرفتم و گاهى به معناى ديگرى غير از عدد مىيد مانند «بِمَكانِ كَذَا وَ كَذَا» : در جاى و محل معينى.

=الكَذَّاب-

بسيار دروغگو.

=كَذَب-

-كَذِبًا و كِذْبًا و كَذْبَةً و كِذْبَةً و كِذَابًا و كِذَّابًا: دروغ گفت، سخن خلاف واقع گفت،- الرَّأْيُ: امر را بر خلاف آنچه كه هست پنداشت،- تِ الْعَيْنُ: دچار خطاى باصره شد؛ «كَذَبَتْكَ عَينُكَ» : چشم تو خلاف واقع ديد، اين كلمه گاهى دو مفعول به خود مى گيرد مانند «كَذِبَهُ الحَديثَ» : سخن را با دروغ گفت ولى هرگاه اين فعل مشدّد بشود يك مفعول مى گيرد مانند «كَذَّبَ الحَديثَ» : سخن را تكذيب كرد.

=كُذِبَ-

الرجُلُ: به او دروغ گفته شد.

=كَذَّبَ-

تَكْذِيبًا [كذب] هُ: او را تكذيب كرد، نسبت دروغ به او داد،- نَفْسَهُ: به دروغ خود اعتراف كرد،- عَنْ فُلان: گفته او را پاسخ داد و رَد كرد،- عَنْ أَمْرٍ ارادَهُ: از چيزى كه مى خواست امتناع و خوددارى كرد،- عَنّا الحَرُّ: گرماى هوا كاهش يافت،- تكذيبًا وَ كِذَّابًا بِالْأَمْرِ: آن امر را انكار كرد؛ «كَذَّبَ بِآياتِ رَبِّهِ» : منكر آيات خدا شد.

=الكَذْبَان-

مُرادف (الكَذُوب) است.

=الكُذَبَة-

مُرادف (الكَذَّاب) است.

=الكَذُوب-

ج كُذُب: بسيار دروغگو.

=كَرّ-

-كُرُورًا [كرّ] : جنگجو برگشت و سپس حمله كرد، رزمجو از ميدان جنگ عقب نشينى كرد و سپس براى نبرد بازگشت،- اللَّيْلُ وَ النَّهارُ: شب و روز يكى پس از ديگرى آمدند؛- كَرًّا وَ كُرُورًا و تَكْرَارًا الفَارسُ عَلَى الْعَدُوّ: اسب سوار برگشت و بر دشمن حمله ور شد،- كَرًّا البَكْرَةَ او كُبَّةَ الْغَزْل: در زبان روز و متداول به معناى باز كردن نخهاى قرقره يا كلاف نخ است،-- كَرِيرًا المَريضُ: بيمار مشرف بر مرگ شد،-- كَرًّا صدرُهُ: سينه او گرفت و خرخر كرد.

=الكُرّ-

[كرّ] : الجحش (عاميّة) ، كرّه الاغ يا اسب،- ج كِرَار: چاه،- ج اكْرَار: پيمانه اى است بزرگ و معادل 44 صاع است (هر يك صاع برابر چهار مشت مرد ميان اندام است) و گفته مى شود كه اين كلمه عبرانى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت