-كَدَرًا و كَدَارَةً و كُدُورًا و كُدُورَةً و كُدْرَةً:
مُرادف (كَدَرَ) است.
تَكْدِيرًا [كدر] الشي ءَ: آن چيز را تيره كرد؛ «كَدَّرَ عَيْشَ فُلانٍ» : زندگى فلانى را تيره كرد،- الرَّجُلَ: او را اندوهناك كرد.
=الكَدْر-
من العيش أو الأَلوان و غير ذلك: آنچه كه تيره يا كدر باشد. اين كلمه متناقض (الصّافي) است.
=الكَدِر-
من العيش و الأَلوان و غير ذلك: مترادف (الْكَدْر) است.
=الكَدْرَاء-
مؤنّث (الْأَكْدَر) است.
=الكُدْرة-
مص،- مِنَ الأَلْوان: و از رنگها آنچه كه سياه و تيره بوده و روشن نباشد.
=الكَدَرَة-
ج كَدَر: ابر نازك، دسته درو شده از زراعت،- مِنَ الْحَوض: گِل و لاى يا خزه روى آب حوض.
=الكُدْرِيّ-
ابر نازك.
=كَدَسَ-
-كَدْسًا و كُدَاسًا هُ: او را از خود راند،- المُثْقَلُ في سَيْرِهِ: آن شخص سنگين در راه رفتن خود شتاب كرد،- بِهِ الأَرضَ: او را بر زمين زد،- تِ الخيلُ: برخى از اسبان در راه بر ديگر اسبان سوار شدند،- تِ الدَّابَّةُ:
ستور عطسه كرد،- كَدْسًا: فال بد گرفت،- الحصيدَ: كشت درو شده را روى هم انباشت.
=كَدَّسَ-
تَكْدِيسًا [كدس] الحصيدَ: مُرادف (كَدَسَهُ) است.
=الكُدْس-
ج أَكْدَاس: خرمن، دانه هاى درو شده؛ «اكْدَاسُ الرَّمِل» : شنهاى متراكم و انباشته بر روى هم.
=الكُدْسَة-
عطسه حيوانات و گاهى درباره انسان نيز گفته مى شود.
=كَدَشَ-
-كَدْشًا هُ: او را خراشاند، او را با شمشير يا نيزه زد، آن را بريد، او را به شدت دور كرد. او را راند و بيرون كرد.
=كَدَّشَ-
تَكْدِيشًا [كدش] الجوادُ: اسب سركش شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الكَدْش-
زخم، خراش.
=كَدَمَ-
-كَدْمًا: او را با دندانهاى پيشين گاز گرفت،- الصَّيْدَ: شكار را راند.
=الكَدْم-
مص،- ج كُدُوم: اثر، نشان.
=الكُدَم-
پريشان، بسيار جنگجوى، ملخهاى سياه رنگ و سبز سر.
=الكَدَم-
اثر يا نشان گزيدن.
=الكَدْمَة-
اسم مرة از (كَدَمَ) است، علامت و نشان، اثر، داغ.
=الكُدَمَة-
(ح) : واحد (الْكُدَم) است.
=كَدَنَ-
-كَدْنًا الفَدَّانَ (ز) : دو گاو را براى شخم زدن به هم بست. اين كلمه سريانى است.
=الكَدْنة-
(ز) : مساحتى از زمين كه در يك روز شخم مى شود. اين كلمه در زبان روز متداول است.
=الكَدُود-
[كدّ] : مرد بسيار زحمتكش و كوشا، بخيل؛ «بِئْرٌ كَدُود» : چاهى كه آب به سختى از آن در آيد.
=الكَدُوم-
مُرادف (الْكَدَّام) است.
=الكُدْيَة-
ج كُدّى [كدي] : سختى زمانه، گدائى و حرفه مستمند، زمين سفت و سخت، صخره بزرگ و سفت و سخت.
=الكَدِيد-
[كدّ] : زمين سفت و سخت، دشتهاى پهن از زمين، نمك كوبيده شده.
=الكَدِير-
گرفتگى و كدورت در زندگى و يا رنگهاى تيره گرفته كه متضاد روشن باشد.
=الكَدِيش-
ج كُدْش: اسب سركش و چموش- اين كلمه در زبان روز متداول است.
=الكَدِيشَة-
مؤنّث (الْكَدِيش) است.
اين كلمه مركب از دو كلمه است يكى (كاف) تشبيه و ديگرى (ذا) ى اشاره مانند «رَأَيْتُ زَيْدًا فَاضِلًا وَ رَأَيْتُ عَمْرًا كَذا» : و گاهى در اول آن (ها) ى تنبيه مىيد مانند «هكَذا» و نيز به معناى عدد مىيد مانند «قَبَضْتُ كَذَا وَ كَذَا دِرهَمًا» : مقدارى درهم (پول) گرفتم و گاهى به معناى ديگرى غير از عدد مىيد مانند «بِمَكانِ كَذَا وَ كَذَا» : در جاى و محل معينى.
=الكَذَّاب-
بسيار دروغگو.
=كَذَب-
-كَذِبًا و كِذْبًا و كَذْبَةً و كِذْبَةً و كِذَابًا و كِذَّابًا: دروغ گفت، سخن خلاف واقع گفت،- الرَّأْيُ: امر را بر خلاف آنچه كه هست پنداشت،- تِ الْعَيْنُ: دچار خطاى باصره شد؛ «كَذَبَتْكَ عَينُكَ» : چشم تو خلاف واقع ديد، اين كلمه گاهى دو مفعول به خود مى گيرد مانند «كَذِبَهُ الحَديثَ» : سخن را با دروغ گفت ولى هرگاه اين فعل مشدّد بشود يك مفعول مى گيرد مانند «كَذَّبَ الحَديثَ» : سخن را تكذيب كرد.
=كُذِبَ-
الرجُلُ: به او دروغ گفته شد.
=كَذَّبَ-
تَكْذِيبًا [كذب] هُ: او را تكذيب كرد، نسبت دروغ به او داد،- نَفْسَهُ: به دروغ خود اعتراف كرد،- عَنْ فُلان: گفته او را پاسخ داد و رَد كرد،- عَنْ أَمْرٍ ارادَهُ: از چيزى كه مى خواست امتناع و خوددارى كرد،- عَنّا الحَرُّ: گرماى هوا كاهش يافت،- تكذيبًا وَ كِذَّابًا بِالْأَمْرِ: آن امر را انكار كرد؛ «كَذَّبَ بِآياتِ رَبِّهِ» : منكر آيات خدا شد.
=الكَذْبَان-
مُرادف (الكَذُوب) است.
=الكُذَبَة-
مُرادف (الكَذَّاب) است.
=الكَذُوب-
ج كُذُب: بسيار دروغگو.
=كَرّ-
-كُرُورًا [كرّ] : جنگجو برگشت و سپس حمله كرد، رزمجو از ميدان جنگ عقب نشينى كرد و سپس براى نبرد بازگشت،- اللَّيْلُ وَ النَّهارُ: شب و روز يكى پس از ديگرى آمدند؛- كَرًّا وَ كُرُورًا و تَكْرَارًا الفَارسُ عَلَى الْعَدُوّ: اسب سوار برگشت و بر دشمن حمله ور شد،- كَرًّا البَكْرَةَ او كُبَّةَ الْغَزْل: در زبان روز و متداول به معناى باز كردن نخهاى قرقره يا كلاف نخ است،-- كَرِيرًا المَريضُ: بيمار مشرف بر مرگ شد،-- كَرًّا صدرُهُ: سينه او گرفت و خرخر كرد.
=الكُرّ-
[كرّ] : الجحش (عاميّة) ، كرّه الاغ يا اسب،- ج كِرَار: چاه،- ج اكْرَار: پيمانه اى است بزرگ و معادل 44 صاع است (هر يك صاع برابر چهار مشت مرد ميان اندام است) و گفته مى شود كه اين كلمه عبرانى