فلانى درباره ى چيزى مؤاخذه و دريغ كرد،- هُ: او را بيش از توانائى تكليف كرد.
فا، لاغر و رنگ پريده؛ «شَاحِبُ اللَّون» : آنكه رنگ پريده باشد؛ «شَاحِبُ الْجِسْمِ» : آنكه داراى اندامى ناتوان و لاغر باشد.
=الشَّاحِج-
(ح) : الاغ وحشى، گورخر.
=شاحَذَ-
مُشَاحَذَةً [شحذ] هُ: در تيز كردن شمشير و مانند آن با او رقابت كرد، با او نامه نگارى كرد.
=الشَّاحِط-
فا؛ «مَنْزِلٌ شَاحِطٌ» : خانه اى دور.
=الشَّاحِم-
پيه فروش.
=شاحَنَ-
مُشَاحَنَةٌ [شحن] هُ: با او كينه ورزيد.
=الشَّاحِن-
فا؛ «مَرْكبٌ شَاحِنٌ» : كشتى بارگيرى شده.
=الشَّاحِنَة-
ج شاحِنَات: مؤنث (الشَّاحِن) است،- من قِطارِ سِكَّةِ الْحَدِيد: واگن بارى قطار راه آهن،- مِن القِطَار الكَهْربَائى: واگن بزرگى است از قطار برقى كه داراى صندليهاى متعدد براى نشستن مسافران است. نام ديگر آن (حَافِلَة) است.
=الشَّاحُوطَة-
(ب) : ابزارى است دندانه دار كه با آن روى سنگ را كَنَند يا بتراشند، و در زبان متداول بمعناى نفس زدن محتضر به مرگ است.
=شاخَ-
-شيْخًا و شِيُوخَةً و شُيُوخَةً و شِيوخِيّةً و شَيْخُوخَةً و شَيْخُوخِيّةً [شيخ] : آن مرد پير شد، سالمند شد.
=شادَ-
-شَيْدًا [شيد] البناءَ: ساختمان را بلند ساخت،- الحَائِطَ: ديوار را گچ كارى كرد، جِلْدَهُ بِالطِّيبِ: بر اندام و پوست بدن خود عطر ماليد،- الرَّجُلُ: آن مرد هلاك شد،- شِيَادًا الإِبِلَ: شتران را فراخواند.
=شادَّ-
مُشَادَّةً [شدّ] هُ في الأَمرِ: با او مقاومت كرد و بر او چيره شد.
=الشَّادِخ-
فا، نوجوان خوش خط و خال؛ «غُلامٌ شَادِخٌ» : جوان نورس؛ «امْرٌ شَادِخٌ» :
امرى كه از راست منحرف باشد.
=الشَّادِخَة-
مؤنث (الشَّادِخ) است.
=الشَّادِن-
فا، بچه ى آهو كه به راه افتد.
=الشَّادِي-
ج شُدَاة و شَادُون [شدو] : آوازخوان، آنكه بهره اى از دانش داشته باشد.
=الشَّاذّ-
ج شُذَّاذ و شَوَاذّ [شذّ] : آنچه كه مخالف با اصول باشد، منفرد، تنها، و در اصطلاح قواعد زبان عربى آنچه كه بر خلاف قياس باشد و منفرد از باب خود به بابي ديگر باشد؛ «شَاذُّ الأَطْوَارِ او الطِّبَاعِ» : مرد ناسازگار و بدخوى و سرسخت.
=الشَّاذِب-
فا، آنكه از وطن خود دور باشد.
=الشَّاذَّة-
ج شَواذّ [شذّ] : مؤنث (الشَّاذّ) است.
=شارَ-
-شَوْرًا و شِيَارًا و شِيَارَةً و مَشَارًا و مَشَارَةً [شور] العسلَ: عسل چيد و بدست آورد،- شورًا عَلَيْهِ بِأَنْ يَفْعَلَ كَذَا: اين تعبير در زبان متداول بمعناى به او نظر داد و توصيه كرد كه فلان كار را انجام دهد مى باشد.
=شارَّ-
مُشارَّةً [شرّ] هُ: با او دشمنى و خصومت ورزيد.
=شارَى-
مُشَارَاةً و شِرَاءً [شري] الرجلَ: با وي داد و ستد كرد، با او مجادله و لجبازى كرد.
=شارَبَ-
مُشَارَبَةً و شِرَابًا هُ: با او نوشيد.
=الشَّارِب-
فا، ج شَرْب؛ «شَارِبُ الرَّجُلِ» : موى پشت لب بالاى مرد، سبيل اين واژه تثنيه مى شود به اعتبار موى دو طرف لب و گويند «شَارِبَا الرَّجُلِ» : و نيز جمع مى شود به اعتبار تمام اطراف و اجزاى آن و گفته مى شود «شَوَارِبُ الرَّجُلِ» .
=الشَّارِبَة-
ج شَارِبَات و شَوَارِب: مؤنث (الشَّارِب) است، مجراهاى آب در درون گردن؛ «الشوَارِب» : (ع ا) : نام رگهائى است در درون گلو.
=الشَّارَة-
[شور] : هيأت، شكل، قيافه، علامت، نشانه، زيبائى، جامه و آرايش، متاع خوب خانه.
=الشَّارِح-
ج شُرَّاح: شرح دهنده، مُفَسِّر، تعليق كننده بر كتابى.
=الشَّارِد-
ج شَرَد: فا؛ «شَارِدُ الفِكْرِ» : بى خبر، غافل.
=الشَّارِدَة-
ج شَوَارد و شُرَّد: مؤنث (الشَّارِد) است؛ «لَا تَفُوتُهُ شَارِدَةٌ و لَا وَارِدَةٌ» : هيچ امرى از ديد او خارج نيست و بر همه ى كارها تسلّط دارد.
=شارَسَ-
مُشَارَسَةً و شِرَاسًا [شرس] هُ: با او رفتارى سخت كرد.
=شارَطَ-
مُشَارَطَةً [شرط] هُ: با يكديگر بر سر كارى شرط بستند، در معامله و داد و ستد با وى پيمان بست و او را ملزم به كارى نمود.
=الشَّارِع-
ج شارِعون: شارع يا وضع كننده ى قانون،- ج شُرَّع و شُرُوع و شَوَارع: فا؛ «رِمَاحٌ شَوَارِع» : نيزه هاى محكم و استوار،- ج شَوَارِع: خيابان، جادّه، «شَارِعٌ رَئِيسيّ» :
خيابان اصلى؛ «بيتٌ شَارِعٌ» : خانه ى نزديك به خيابان.
=الشَّارِعَة-
مؤنث (الشّارِع) است؛ «رِمَاحٌ شَارِعَةٌ» : نيزه هاى سخت و محكم.
=شارَفَ-
مُشَارَفَةً [شرف] هُ: به او نزديك شد، در شرافت و بزرگوارى بر او فخر كرد،- المَكَانَ: بر آن جاى بالا رفت،- الشي ءَ: از بالا بر آن چيز آگاه شد.
=الشَّارِف-
ج شُرَّف و شُرُف و شُرُوف و شُرْف:
فا، آنكه بزودى شريف و بزرگوار خواهد شد،- مِن النوقِ: ماده شتر پير و سالمند؛ «سَهْمٌ شَارِفٌ» : تير كهنه و قديمى؛ «دَنُّ شَارِفٌ» :
خُم مي كهنه و قديمى.
=الشَّارِفَة-
ج شارِفَات و شَوَارِف: مؤنث (الشَّارِف) است، ماده شتر پير و سالمند.
=الشَّارِق-
ج شُرْق: فا، خورشيد بهنگام برآمدن، كناره ى خاورى كوه و جز آن. اين تعبير خلاف (غَارِبُهُ) است بمعناى كناره ى باخترى كوه.
=شارَكَ-
مُشَارَكَةً [شرك] هُ: آن دو نفر با هم شريك شدند،- هُ في الأَمْرِ: در آن كار با هم سهم گذارى كردند؛ «شارَكَهُ رَأْيَه» : نظر او را تأييد كرد.
=الشَّارُوق-
آهك آميخته با خاكستر و مانند آن، نوره.
=الشَّارِي-
ج شُرَاة [شري] : فا، دنباله ى كشيده ى برق كه از صاعقه در آسمان پديد