[ذهب] : مص،- ج مذاهب:
عقيده، اصل، راه و روش؛ «مذاهب الإسلامِ» :
مذاهب اسلامى.
[ذهب] : زراندود، نوشته با حروف طلائى.
=المُذَهَّبَات-
[ذهب] : هفت قصيده شعرى است از دوران جاهليت كه پس از معلقات در مرتبه دوم قرار دارد.
=المَذْهَل-
ج مَذَاهِل [ذهل] : جايى كه در آن سرگردان و گمراه شوند.
=المِذْوَب-
[ذوب] : آنچه كه چيزى در آن ذوب شود.
=المِذْوَبَة-
ج مَذَاوِب [ذوب] : قاشق، چمچه.
=المِذْوَد-
[ذود] : آنچه كه با آن دفاع كنند، شاخ گاو، زبان، آخور.
=المَذْيُ-
[مذي] : آبى كه از دهانه حوض بيرون آيد.
=المَذِيّ-
[مذي] : راه آب حوض.
=المِذْيَاع-
ج مَذايِيع [ذيع] : بلندگو، راديو، آنكه رازدار نباشد.
=المَذْيَة-
ج مِذَاء [مذي] : آئينه صيقلى شده و درخشان.
=المَذِيَّة-
ج مَذِيَّات [مذي] : مرادف (المَذْيَة) است.
=المُذِيع-
[ذيع] : گوينده اخبار در راديو و تلويزيون.
=المَذِيق-
[مذق] : «لَبَنٌ مَذِيقٌ» : شير مخلوط با آب.
=المُذَيَّل-
[ذيل] : «ثَوْبٌ مُذَيَّل» : جامه بلند، دامن بلند.
=المَذِيم-
[ذيم] : كسيكه مورد نكوهش و مذمت قرار گرفته است.
=المَذْيُوم-
[ذيم] : مرادف (المَذِيم) است.
=مَرَّ-
-مَرًّا و مُرُورًا و مَمَرًّا [مرّ] : گذشت و رفت؛ «مَرَّ ذكرهُ» : از نامبرده ياد شد؛ «مَرَّ بسلام» : بسلامت رفت؛ «كما مَرَّ بنا» :
همچنانكه از سوى ما گذشت،- هُ و- به أو عليه: از آن گذشت،- مَرًّا البعيرَ: تنگ را بر شتر سخت بست،-- مرارةً: تلخ شد.
=مُرَّ-
مَرًّا و مِرَّةً [مرّ] بفلانٍ: صفرا و زرد آب و يا بلغم بر او غلبه كرد و بهيجان در آمد.
=المُرّ-
[مرّ] : تلخ، داروئي گياهى است خوشبو و تلخ مزه كه در اتيوپى و جنوب عربستان بدست مىيد و به (مُرمكى) معروف است، «مُرُّ الصحارى» : حنظل.
=المَرّ-
[مرّ] : مص، بيل، ريسمان.
=مَرَى-
-مَرْيًا [مري] الناقةَ: پستان شتر را دست ماليد تا شير از آن بدوشد،- الدَّم و نحوه: خون و يا مانند آنرا جارى كرد،- الشّي ءَ: آنرا استخراج كرد،- الفرسَ:
اسب را تا آنجا كه مى توانست بدود با زدن تازيانه و مانند آن دوانيد،- تِ الرّيحُ السّحابَ: باد ابر را حركت داد تا ببارد،- فُلانًا مائةَ سوطٍ: او را يكصد ضربه شلاق زد،- حقّهُ: حق او را انكار كرد،- الفرسُ:
اسب بر روى سه پاى خود ايستاد در حاليكه پاى چهارم را بر زمين مى كشيد.
=المِرَاء-
[مري] : مص؛ «لا مِرَاءَ فيهِ» : شكى در آن نيست.
=المُرَائِي-
[رأي] : آنكه خود را بيش از آنچه كه هست نشان دهد.
=المُرَابِطَة-
ج مُرَابِطات [ربط] : گروهى كه با هم همبستگى و پيوستگى داشته باشند.
=المَرَابِيع-
[ربع] : بارانهاى اول فصل بهار.
=المَرَّاج-
گزافه گو و دروغگو.
=المُرَاجع-
[رجع] من النساء: زنيكه پس از فوت شوهرش به خانواده اش بر مى گردد.
=المُرَاجَعَة ج مُرَاجَعَات-
[رجع] : مص، مشورت كردن، تجديد نظر، پژوهش و مراقبت؛ «مُرَاجَعَة الحسابِ» : حسابرسى؛ «بدون مُراجَعَة» بدون رسيدگى، نيازى به ديدن و يا مراجعه ندارد، «المُرَاجَعات» :
كوششها.
=المَرَاجِم-
[رجم] : گفتار زشت و خلاف ادب؛ «تراموا بِالْمَراجِم» : به يكديگر سخنان زشت و ناروا گفتند.
=المُرَاح-
[روح] : آغل شتر و گاو و گوسفند و بز.
=المَرَاح-
[روح] : جائيكه مردم به آن رفت و آمد كنند.
=المِرَاح-
[مرح] : خوشحالى و خورسندى و نشاط و فرح و انبساط.
=المَرَاحِل-
[رحل] : جمع (مَرْحَلَة) است؛ «في مراحِلِ حياته» : در مدت زندگيش؛ «على مراحِل» : بطور تدريجى.
=المُرَاد-
[رود] : مطلوب، خواسته، مقصد و نيت.
=المَرَاد-
[رود] : جاى رفت و آمد شتران.
=المَرَاد-
[مرد] : گردن.
=المَرَّاد-
ج مَرَاريد [مرد] : گردن.
=المُرَادِف-
[ردف] : كلمه اى كه از نظر معنى با كلمه ديگرى يكسان است، همسان.
=المَرادِي-
[ردي] : چهار پاى اسب يا شتر، اسبان كه در آمد و شد باشند.
=المُرَار-
[مرّ] (ن) : نام گياهى است كه در زبان متداول به (المُرَّير) معروف است.
چنانچه شتر اين گياه را بخورد لبهاى آن فرو رفته و دندانهايش نمايان مى شود.
=المَرَارَة-
[مرّ] : مص، ج مَرَائِر و مَرَارَات:
كيسه صفرا در بدن انسان.
=المَرَاز-
[روز] : وزن و مقدار.
=المَرَازَة-
[روز] : مرادف (المَرَاز) است.
=المِرَاس-
شدت و نيرومندى؛ «سَهِلُ المِرَاس» : كسيكه به آسانى فرا گيرد و يا درمان شود؛ «صَعْبُ المِراس» كسيكه به سختى قرار گيرد و يا درمان شود.
=المَرَّاس-
پر توان و نيرومند.
=المَرَاسَة-
سختى و نيرومندى.
=المُرَاسِل-
[رسل] : نويسنده نامه، روزنامه نگار يا خبرنگار.
=المُرَاسَلَة-
[رسل] : نويسندگى و مكاتبه.
=المَرَاسِم-
[رسم] : آداب و رسوم در جشنهاى مذهبى و يا سياسى ... ، آداب و رسوم هيئتهاى سياسى و ديپلوماسى دولتها ...
؛ «مَرَاسِمُ التشريفات» : مراسم استقبال يا پذيرائى.