هر دو (فَرْقَدَانِ) گويند.
فَرْقَعَةً و فِرْقَاعًا [فرقع] : بسيار سريع و باشتاب دويد،- الأَصَابعَ: انگشتان را به هم زد تا صدا درآورد،- فُلانًا: گردنش را كج كرد،- الفِرْقَيْعَة: آن چيز را منفجر كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفِرْقَيْعَة-
ج فِرْقَيْعَات: كپسول كوچك كه در آن مواد انفجارى باشد و موقع كوبيدن بر زمين منفجر مى شود. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=فَرَكَ-
-فَرْكًا الثوبَ: روى پيراهن دست كشيد،- الشَّي ءَ عَنِ الثَّوبِ: چركى را از روى پيراهن تراشيد و پاك كرد،- الجوزَ و نحوهُ:
گردو و مانند آن را ماليد تا پوست آن كنده شود.
=فَرِكَ-
-فَرَكًا تِ الأُذُنُ: بيخ گوش سُست شد.
=فَرَّكَ-
تَفْرِيكًا [فرك] هُ: آن چيز را سخت ماليد.
=الفَرِكَ-
آنچه كه پوست آن با مالش كنده شده باشد؛ (لَوْزٌ فرِكٌ) : بادام كه پوست آن به آسانى كنده شود.
=الفَرْكَاء-
«أُذُنٌ فَرْكاء» : گوش كه بيخ آن سُست شده باشد.
=الفَرِكَة-
«أُذُنٌ فَرِكَةٌ» : مرادف (فَرْكاء) است.
=فَرَمَ-
-فَرْمًا التبغَ أو اللحمَ: تنباكو يا گوشت را ريز ريز كرد.
=فَرَّمَ-
تَفْرِيمًا [فرم] الولدُ: دندانهاى آن پسر عوض شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَرَمان-
ج فَرَامِين: دستور پادشاهان به وزراء و حكّام (اين واژه فارسى است) .
=الفَرْمَة-
ج فَرَمَات: قطعه هاى ريز و خُرد از گوشت يا تنباكو. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفُرْن-
ج أَفْرَان: فِر يا جاى پختن نان به جز تنور (اين كلمه لاتين است) .
=الفَرَنْج-
فرنگيان (مردم اروپاى غربى) .
=الفِرِنْد-
ج فَرَانِد: دانه انار، شمشير، زيور شمشير؛ (سَيْفٌ فِرِنْدٌ) شمشير بى مانند، نوعى پارچه و جامه (اين واژه فارسى است و معرب(پرند) است.
=الفَرَنْك-
ج فَرَنْكات: پول فرانسه.
=الفُرْنِيّ-
نان شيرمال، نان كماج.
=الفُرْنِيَّة-
يك دانه نان شيرمال.
=فَرِهَ-
-فَرَهًا: با نشاط و بى خيال شد.
=فَرُهَ-
-فَرَاهَةً و فُرُوهَةً و فَرَاهِيَةً: حاذق و ماهر شد، با نشاط و سبكبال شد.
=الفَرِه-
با نشاط و بى خيال.
=الفَرْو-
ج فِرَاء [فرو] : پوستين.
=الفَرْوَة-
[فرو] : پوستين، ج فِرَاء، پوست سر با موى آن، لباسى كه از كُرك شتر آماده مى شود، پارچه اى كه گدا آن را پهن و بر روى آن از مردم پول بعنوان صدقه جمع آورى مى كند، پوشش چهره زن، تاج، پول و ثروت.
=الفُرُّوج-
ج فَرارِيج (ح) : مرادف (الفَرُّوج) است.
=الفَرُّوج-
ج فَرَارِيج (ح) : جوجه مرغ، لباس كودك، قبائى كه از پُشت شكاف داشته باشد.
=الفَرُّوجَة-
(ح) : واحد (الفَرُّوج) است.
=الفَرُوح-
ج فُرُح: آنكه خوشحال و خورسند باشد.
=الفرُور-
- [فرّ] : آن كه بسيار گريزان باشد.
=الفَرُورَة-
[فرّ] : به معناى (الفُررَة) است.
=الفُرُود-
«فُرُودُ النجومِ» : ستاره هاى تك كه در آسمان ديده مى شوند.
=الفُرُوسِيَّة-
مهارت در اسب سوارى و اسب دوانى، رُتبه اسب سوار در كشور فرانسه در قرون ميانه ميلادى.
=الفُرُوش-
فرش و بساط.
=الفُرُوغ-
مص؛ «فُرُوغُ الصَّبْر» : بى صبرى، بيتابى.
=الفَرُوق-
معادل (الفَرُق) است.
=فَرُوق-
لقب شهر (استانبول) است كه آن را (القُسْطَنْطِينيَّة) نيز گويند.
=الفَرُّوق-
معادل (الفَرُق) است.
=فَرِيَ-
-فَرىً [فري] : در شگفت و سراسيمه شد.
=الفَرِيّ-
[فري] : چيز شكافته شده، چيز ساختگى، آنچه كه شگفت آور باشد.
=الفُرِّيّ-
[فرّ] (ح) : نام پرنده ايست كوچك كه شكار مى شود؛ اين نام در اثر تكان خوردن بالهايش به هنگام پرواز بر آن اطلاق شده است.
=الفَرِي ء-
[فرأ] : «أَمْرٌ فَرِي ءٌ» : چيزى ساختگى، كارى بزرگ.
=الفَرْيَة-
[فري] : اسم مرة از (فَرَى) است، سر و صداى زياد.
=الفِرْية-
ج فِرىً [فري] : دروغ گفتن و دروغ پردازى، ناسزا گفتن و آزار دادن.
=الفَرِيَّة-
[فري] : مؤنّث (الفَريّ) براى چيز شكافته شده است.
=الفَرِيد-
ج فَرَائِد: بى همتا، يگانه، فردى كه همانند ندارد؛ «فَرِيدٌ فِى بَابِه» : در كار خود بى نظير است، مهره اى كه ميان مرواريد و دُر باشد، گوهر گرانبها، رشته مرواريد كه ميان دانه هاى آن مهره فاصله شده باشد.
=الفَرِيدَة-
ج فَرَائِد: مؤنّث (الفَرِيد) است، مهره بالاى استخوان لَگَنْ، گوهر گرانبها (اتَى بِالفَرَائِد) : سخنان پر معنى و فصيح بر زبان جارى كرد.
=الفُرَيْزِد-
تصغير (الفَرَزْدَق) است.
=الفُرَيْزِق-
تصغير (الْفَرزْدَق) است.
=الفُرَيْس-
تصغير (فَرَس) است براى اسب نر.
=الفَرِيس-
حلقه اى كه به يكطرف آن ريسمان بندند،- ج فَرْسى: آنكه كشته شده است.
=الفُرَيْسَة-
تصغير (فَرَس) است براى اسب ماده.
=الفَرِيسَة-
مؤنّث (الفَرِيس) است، آنچه را