ج دَلَائِل: ارشاد و راهنمائى، برهان.
[دلّ] : حق دلّالى، حرفه ى دلال، حق ارشاد و راهنمائى.
=الدَّلَام-
سياهى، سياه.
=الدُّلْب-
(ن) : درختى است بزرگ از تيره ى دُلبيّات كه در كنار رودخانه ها و مجارى آب كشت مى شود. گاهى ارتفاع اين درخت به 30 متر مى رسد.
=الدَّلْبُوث-
أو سَيْفُ الغراب (ن) : گياهى است از رسته ى سوسنيها كه در منطقه ى مديترانه بسيار كشت مى شود برگ اين درخت بسان شمشير است و رنگ آن مخملي يا بنفشه ايست و در باغچه ها و پاركها كشت مى شود.
=الدَّلَّة-
[دلّ] : مترادف (الإدْلَال) است بمعناى ناز و كرشمه و گستاخى.
=دَلَجَ-
-دُلُوجًا: آب از چاه كشيد و آنرا در حوض خالى كرد.
=الدَّلَج-
آخرين ساعتِ شب.
=الدَّلَجَان-
مترادف (الدَّلَج) است.
=الدُّلْجَة-
اسم است از (ادْلَج القَومُ) .
=الدَّلْجَة-
اسم است از (ادْلَجَ القَومُ) .
=الدَّلَجَة-
مترادف (الدَّلَج) است.
=دَلَحَ-
-دُلُوحًا: با بار سنگين كه بر دوش داشت گامهاى خود را كوتاه برداشت.
=دَلْدَلَ-
دَلْدَلَةً [دلدل] أعضاءَهُ أو رأسَهُ: اعضاء بدن يا سر خود را بهنگام راه رفتن تكان داد.
=الدُّلْدُل-
[دلدل] : امرى عظيم و بزرگ،- (ح) : قنفذ يا خار پشت تيرانداز.
=الدُّلْدُول-
(ح) : مترادف (الدُّلْدُل) است.
=دَلَّسَ-
تَدْلِيسًا [دلس] البائعُ: فروشنده ى كالا عيب و نقص آنچه كه مى فروشد را به خريدار نگفت،- المُحدِّثُ: در كلام خود بجز گروگذار سخن گفت.
=الدَّلْس-
خدعه، نيرنگ، چرب زبانى و چاپلوسى.
=الدَّلَس-
تاريكى،- (ن) : مفرد (الأَدْلَاس) است.
=الدُّلْسة-
تاريكى.
=دَلَصَ-
-دَلِيصًا: درخشنده شد، برق زد، اين واژه ضد (خَشُنَ) است.
=دَلِصَ-
-دَلَاصةً: تراشيده و نرم شد.
=دَلَّصَ-
تَدْليصًا الشي ءَ: آن چيز را نرم كرد؛ «دَلَّصَ السيلُ الحجرَ» : سيل سنگ را تراشيد تا اينكه نرم و صاف شد،- الدرعَ: زره را نرم كرد،- الجبينَ: موى روى پيشانى را زدود يا كند.
=الدَّلِص-
زمين هموار،- ج دِلَاص: نرم، ضدّ (الخَشِن) است.
=الدَّلْصَاء-
مؤنث (الأَدْلَص) است.
=الدَّلِصَة-
زمين هموار.
=دَلَعَ-
-- دَلْعًا و دُلُوعًا لسانُهُ: زبان او از دهانش بيرون آمد،-- دَلْعًا لِسَانَهُ: زبان خود را از دهان بيرون آورد.
=دَلَّعَ-
تَدْلِيعًا هُ: در تربيت و تأديب او سستى كرد. اين واژه در زبان روز متداول است.
=الدَّلْعَة-
اسم است از (دَلَعَ) . اين واژه در زبان روز متداول است.
=الدِّلْغَان-
گِل نرم و چسبنده. اين واژه در زبان روز متداول است.
=دَلَفَ-
-دَلْفًا و دَلَفًا و دُلُوفًا و دَلِيفًا و دَلَفَانًا: مانند مرد دست و پاى بسته راه رفت و گامهاى نزديك بهم برداشت،- تِ الناقَةُ بِحِمْلِها:
ماده شتر با بار خود از زمين بلند شد و ايستاد،- الجيشُ: ارتش به پيش رفت،- السقْفُ: بام يا سقف چكه كرد.
=الدَّلْف-
چكيدن آب از سقف خانه و مانند آن.
=الدَّلْف-
دلير، دلاور، قهرمان.
=الدُّلْفِين-
ج دَلَافِين (ح) : ماهى بزرگ و پستاندارى است كه در تنومندى و درشتى ضرب المثل است اين واژه يونانى است و عربي آن (الدُّخَس) است.
=دَلَقَ-
-دَلْقًا السيفَ من غمدهِ: شمشير را از نيام كشيد،- البعيرُ شِقْشِقَتَهُ: شتر از دهانش كف بيرون آورد،- البابَ: درب را سخت باز كرد،- عليهم الغارةَ: بر آنها حمله و غارت و چپاول كرد،- الماءَ: آب را يكباره ريخت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّلَق-
(ح) : جانورى است از رسته ى سمورها در حجم گربه. اين جانور زرد رنگ است ولى شكم و گردن آن سفيد مى باشد. اين واژه فارسى است.
=دَلَكَ-
-دَلْكًا الشي ءَ: آن چيز را سابيد و بر آن دست كشيد و غمزه زد،- هُ الدهرُ:
روزگار او را آزموده كرد،- وَجهَهُ بِالطّيب: بر چهره ى خود عطر زد،- الرّجُلَ حَقَّهُ: حق آن مرد را نداد و به او ستم كرد،- غريمَهُ: به بدهكار مُهلت داد،- الصانعُ الكلسَ: سنگ آهك را سابيد و صاف كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- دُلُوكًا تِ الشمسُ:
خورشيد رو به غروبى رفت.
=الدَّلَك-
نرمى و سستى؛ «فى رُكْبَتِهِ دَلَك» :
در زانوى او سستى است.
=دَلَّلَ-
تَدْلِيلًا [دلّ] هُ: با او ناز و كرشمه كرد،- المَرْأَةَ: آن زن را در فراخ زندگى قرار داد،- الدَّلَّالُ على السّلعَةِ: دلّال كالا را براى فروش اعلان كرد،- الدَّلَّالُ على المَفْقُود: دلّال مشخصات گمشده را وصف كرد و گفت،- على كذا: آن چيز را بيان كرد، بر آن چيز دليل آورد،- الشي ءَ: آن چيز را سبك و پراكنده كرد.
=دَلِمَ-
-دَلَمًا: سياهى او بسيار شد،- تِ
الشفَةُ-
: لب نرم و فروهشته شد.
=الدُّلَم-
(ح) : فيل.
=الدَّلْمَاء-
سياهى بسيار در نرمى، شب آخر.
هر ماه قمرى كه بسيار تاريك است.
=دَلَهَ-
-دَلْهًا عنهُ: او را فراموش كرد.
=دَلِهَ-
-دَلَهًا و دَلْهًا و دُلُوهًا: دل او از غم و اندوه تپيد، سرگردان و سرگشته شد.
=دَلَّه-
تَدْلِيهًا هُ: او را سرگشته و سرگردان كرد.
=الدَّلْهَم-
[دلهم] : تاريك،- (ح) : قطاى نر.
=الدَّلْو-
ج دِلَاء و أَدْلٍ و دُلِيّ و دِلِيّ و دَلًى [دلو] :