فهرس الكتاب

الصفحة 414 من 1009

=الدَّلَالَة-

ج دَلَائِل: ارشاد و راهنمائى، برهان.

=الدِّلَالة-

[دلّ] : حق دلّالى، حرفه ى دلال، حق ارشاد و راهنمائى.

=الدَّلَام-

سياهى، سياه.

=الدُّلْب-

(ن) : درختى است بزرگ از تيره ى دُلبيّات كه در كنار رودخانه ها و مجارى آب كشت مى شود. گاهى ارتفاع اين درخت به 30 متر مى رسد.

=الدَّلْبُوث-

أو سَيْفُ الغراب (ن) : گياهى است از رسته ى سوسنيها كه در منطقه ى مديترانه بسيار كشت مى شود برگ اين درخت بسان شمشير است و رنگ آن مخملي يا بنفشه ايست و در باغچه ها و پاركها كشت مى شود.

=الدَّلَّة-

[دلّ] : مترادف (الإدْلَال) است بمعناى ناز و كرشمه و گستاخى.

=دَلَجَ-

-دُلُوجًا: آب از چاه كشيد و آنرا در حوض خالى كرد.

=الدَّلَج-

آخرين ساعتِ شب.

=الدَّلَجَان-

مترادف (الدَّلَج) است.

=الدُّلْجَة-

اسم است از (ادْلَج القَومُ) .

=الدَّلْجَة-

اسم است از (ادْلَجَ القَومُ) .

=الدَّلَجَة-

مترادف (الدَّلَج) است.

=دَلَحَ-

-دُلُوحًا: با بار سنگين كه بر دوش داشت گامهاى خود را كوتاه برداشت.

=دَلْدَلَ-

دَلْدَلَةً [دلدل] أعضاءَهُ أو رأسَهُ: اعضاء بدن يا سر خود را بهنگام راه رفتن تكان داد.

=الدُّلْدُل-

[دلدل] : امرى عظيم و بزرگ،- (ح) : قنفذ يا خار پشت تيرانداز.

=الدُّلْدُول-

(ح) : مترادف (الدُّلْدُل) است.

=دَلَّسَ-

تَدْلِيسًا [دلس] البائعُ: فروشنده ى كالا عيب و نقص آنچه كه مى فروشد را به خريدار نگفت،- المُحدِّثُ: در كلام خود بجز گروگذار سخن گفت.

=الدَّلْس-

خدعه، نيرنگ، چرب زبانى و چاپلوسى.

=الدَّلَس-

تاريكى،- (ن) : مفرد (الأَدْلَاس) است.

=الدُّلْسة-

تاريكى.

=دَلَصَ-

-دَلِيصًا: درخشنده شد، برق زد، اين واژه ضد (خَشُنَ) است.

=دَلِصَ-

-دَلَاصةً: تراشيده و نرم شد.

=دَلَّصَ-

تَدْليصًا الشي ءَ: آن چيز را نرم كرد؛ «دَلَّصَ السيلُ الحجرَ» : سيل سنگ را تراشيد تا اينكه نرم و صاف شد،- الدرعَ: زره را نرم كرد،- الجبينَ: موى روى پيشانى را زدود يا كند.

=الدَّلِص-

زمين هموار،- ج دِلَاص: نرم، ضدّ (الخَشِن) است.

=الدَّلْصَاء-

مؤنث (الأَدْلَص) است.

=الدَّلِصَة-

زمين هموار.

=دَلَعَ-

-- دَلْعًا و دُلُوعًا لسانُهُ: زبان او از دهانش بيرون آمد،-- دَلْعًا لِسَانَهُ: زبان خود را از دهان بيرون آورد.

=دَلَّعَ-

تَدْلِيعًا هُ: در تربيت و تأديب او سستى كرد. اين واژه در زبان روز متداول است.

=الدَّلْعَة-

اسم است از (دَلَعَ) . اين واژه در زبان روز متداول است.

=الدِّلْغَان-

گِل نرم و چسبنده. اين واژه در زبان روز متداول است.

=دَلَفَ-

-دَلْفًا و دَلَفًا و دُلُوفًا و دَلِيفًا و دَلَفَانًا: مانند مرد دست و پاى بسته راه رفت و گامهاى نزديك بهم برداشت،- تِ الناقَةُ بِحِمْلِها:

ماده شتر با بار خود از زمين بلند شد و ايستاد،- الجيشُ: ارتش به پيش رفت،- السقْفُ: بام يا سقف چكه كرد.

=الدَّلْف-

چكيدن آب از سقف خانه و مانند آن.

=الدَّلْف-

دلير، دلاور، قهرمان.

=الدُّلْفِين-

ج دَلَافِين (ح) : ماهى بزرگ و پستاندارى است كه در تنومندى و درشتى ضرب المثل است اين واژه يونانى است و عربي آن (الدُّخَس) است.

=دَلَقَ-

-دَلْقًا السيفَ من غمدهِ: شمشير را از نيام كشيد،- البعيرُ شِقْشِقَتَهُ: شتر از دهانش كف بيرون آورد،- البابَ: درب را سخت باز كرد،- عليهم الغارةَ: بر آنها حمله و غارت و چپاول كرد،- الماءَ: آب را يكباره ريخت. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الدَّلَق-

(ح) : جانورى است از رسته ى سمورها در حجم گربه. اين جانور زرد رنگ است ولى شكم و گردن آن سفيد مى باشد. اين واژه فارسى است.

=دَلَكَ-

-دَلْكًا الشي ءَ: آن چيز را سابيد و بر آن دست كشيد و غمزه زد،- هُ الدهرُ:

روزگار او را آزموده كرد،- وَجهَهُ بِالطّيب: بر چهره ى خود عطر زد،- الرّجُلَ حَقَّهُ: حق آن مرد را نداد و به او ستم كرد،- غريمَهُ: به بدهكار مُهلت داد،- الصانعُ الكلسَ: سنگ آهك را سابيد و صاف كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- دُلُوكًا تِ الشمسُ:

خورشيد رو به غروبى رفت.

=الدَّلَك-

نرمى و سستى؛ «فى رُكْبَتِهِ دَلَك» :

در زانوى او سستى است.

=دَلَّلَ-

تَدْلِيلًا [دلّ] هُ: با او ناز و كرشمه كرد،- المَرْأَةَ: آن زن را در فراخ زندگى قرار داد،- الدَّلَّالُ على السّلعَةِ: دلّال كالا را براى فروش اعلان كرد،- الدَّلَّالُ على المَفْقُود: دلّال مشخصات گمشده را وصف كرد و گفت،- على كذا: آن چيز را بيان كرد، بر آن چيز دليل آورد،- الشي ءَ: آن چيز را سبك و پراكنده كرد.

=دَلِمَ-

-دَلَمًا: سياهى او بسيار شد،- تِ

الشفَةُ-

: لب نرم و فروهشته شد.

=الدُّلَم-

(ح) : فيل.

=الدَّلْمَاء-

سياهى بسيار در نرمى، شب آخر.

هر ماه قمرى كه بسيار تاريك است.

=دَلَهَ-

-دَلْهًا عنهُ: او را فراموش كرد.

=دَلِهَ-

-دَلَهًا و دَلْهًا و دُلُوهًا: دل او از غم و اندوه تپيد، سرگردان و سرگشته شد.

=دَلَّه-

تَدْلِيهًا هُ: او را سرگشته و سرگردان كرد.

=الدَّلْهَم-

[دلهم] : تاريك،- (ح) : قطاى نر.

=الدَّلْو-

ج دِلَاء و أَدْلٍ و دُلِيّ و دِلِيّ و دَلًى [دلو] :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت