مى باشد كه معمولا در صفحه اوّل و يا آخر آن به گونه فهرست نوشته مى شود، نام كتابى است كه در آن نام ساير كتابها نوشته شده باشد.
ج فَهَارس: مرادف (الفِهْرِس) است.
=فَهِقَ-
-فَهْقًا و فَهَقًا الإِناءُ: ظرف پُر و لبريز شد.
=الفَهْقَة-
ج فِهَاق (ع ا) : اولين مُهره استخوانى زير گردن كه نخستين مُهره ستون فقرات است.
=فَهِمَ-
-فَهْمًا و فَهَامَةً و فَهَامِيَةً الأَمرَ أو المعنى: كار يا معنى را دانست و شناخت.
=فَهَّمَ-
تَفْهِيمًا [فهم] هُ الأَمرَ: امر را به او فهمانيد.
=الفَهْم-
مص، فهميدن، تصور چيزى و شناخت آن؛ «سوءُ الفَهْم» : نفهمى و نادانى.
=الفَهِم-
آنكه زود بفهمد و چيزى را درك كند.
=الفَهِيم-
ج فُهَمَاء: مرد فهميده، دانا.
=فُو-
[فوه] : يكى از اسماء خمسه است و به معناى دهان مى باشد كه رفع آن با واو، و نصب آن با الف و جرّ آن با ياء است؛ «سقط لِفيهِ» : از روى بر زمين افتاد.
=الفُو-
(ن) : سنبل كوهى كه براى ريزش موى مورد درمان قرار مى گيرد.
=الفَوَات-
[فوت] مص؛ «قَبْلَ او بَعْدَ فَواتِ الأَوَان» : پيش از آنكه فرصت را از دست بدهد يا بعد از اينكه فُرصت از دست رفته باشد؛ «مَوْتُ الفَواتِ» : مرگِ ناگهانى.
=الفَوَّار-
[فور] : صيغه مبالغه بر وزن فعّال است.
=الفُوَارة-
آنچه از محتواى ديگ كه بر اثر جوشيدن بخار شود.
=الفَوَّارة-
[فور] : مؤنّث (الفَوّار) است، منبع آب، فوّاره آب.
=الفَوَاشِي-
[فشو] : آنچه از دام و ستور كه پراكنده باشند.
=الفَوَاضِل-
«فَواضِلُ المالِ» : سود و منافع مال.
=الفُوَاق-
[فأق] : بادى كه از معده خارج مى شود، آروغ، سكسكه.
=الفُوَاق-
[فوق] : مص، مرادف (الفَوَاق) است،- ج أَفْوقَة و آفِقَة و جج افْوِقات: نَفَسِ محتضر هنگام جان كندن، برگردانيدن نَفَس عميق كه در زبان متداول آنرا (الحَازُوقة) نامند.
=الفَوَاق-
[فوق] : مص، فاصله ميان دو بار دوشيدن شتر.
=الفَوَّال-
[فول] : باقِلا فروش، باقِلا پَز.
=فَوَّتَ-
تَفْوِيتًا [فوت] هُ: آنرا داخل كرد،- عَلَيه الْفُرصَةَ: كارى كرد كه فُرصت از دستش برود،- الوردُ و نحْوُه: وقت چيدن گل گذشت و برگهاى آن ريخت و بوى خوشِ آن كم شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَوْت-
ج أَفْوَات [فوت] : فاصله ميان دو انگشت.
=الفُوَّه-
[فوه] (ن) : مرادف (الفُوَّه) به معناى روناس مى باشد.
=الفُوتُوغرافيّ-
منسوب به فتوگرافى است.
=الفُوتُوغرافيَّة-
هنر عكاسى كه بوسيله نور بر يك سطح حسّاس چاپ مى شود و بدان «التَّصْوير الشَّمْسِي» گويند.
=الفَوْج-
ج أَفْوَاج و فُؤُوج و جج أَفَاوِج و أَفَايِج [فوج] (اع) : يك هَنگ از ارتش، گروه و دسته؛ «جَاؤوا افْواجًا و افْرَادًا» : يعنى گروه گروه و تك تك آمدند.
=الفَوْد-
ج أَفْوَاد [فود] (ع ا) : كنار سر از پُشت گوش به پائين و موى روى آن.
=الفَوْر-
[فور] : مص، بى درنگ؛ «رَجَعَ مِنْ فَوْره او على الفَوْرِ» : بى درنگ برگشت؛ «فَوْرُ كُلِّ شَي ء» : آغاز هر چيزى.
=الفَوْرَة-
[فور] من الحرّ أو الغضب: شدت گرما يا خشم؛ «فورةُ النَّهار» : آغاز روز؛ «فَوْرَةُ العشاءِ» : تاريكى شب؛ «فَوْرَةُ الكبد» : درد كبد كه غالبا با خونريزى است.
=فَوَّزَ-
تَفْوِيزًا [فوز] الطريقُ: راه نمايان شد،- الرَّجُلُ: رفت، از جائى به جاى ديگر منتقل شد، بِدرود زندگى گفت،- الراعي بِابِله: شتربان با شتران خود به بيابان رفت.
=الفُوشِيَا-
(ن) : گُل آويز كه براى زينت از آن استفاده مى شود و زيبا و رنگارنگ است. مركزِ اصلي آن مكزيك و زلاندنو است.
=فَوَّضَ-
تَفْوِيضًا [فوض] إليهِ الأَمرَ: امر را به او سپرد،- الْمَرأَةَ: زن را بدون مهر شوهر داد.
=الفَوْضَى-
[فوض] : هرج و مرج، به هم خوردن نظم؛ «امْرُهُمْ فَوْضَى بَيْنهم» : همه با هم اختلاف نظر دارند؛ «قومٌ فَوْضَى» :
مردمى كه رهبر ندارند.
=الفَوْضَوِيّ-
[فوض] : طرفدار بى بند و بارى.
=الفَوْضَوِيَّة-
[فوض] : نظامى است سياسى و اجتماعى به معناى هرج و مرج طلبى، وضع مردمى است كه رئيس و رهبر ندارند و دستگاههاى اجرائى كشورشان به حالت تعطيل درآمده باشد.
=فَوَّطَ-
تَفْوِيطًا [فوط] هُ: او را پيش بند پوشانيد.
=الفُوطَة-
ج فُوَط [فوط] : لُنگ يا پيش بند خدمتگزاران، حوله و دستمال.
=الفَوْعَة-
[فوع] من الطِّيب: بوى خوش عطر،- مِنَ الشمِّ: بوى تند و تيز،- مِنَ الشَّبَاب: آغاز جوانى.
=الفُوفَل-
مرادف (الفَوْفَل) است.
=الفَوْفَل-
ميوه درختى است در هندوستان خوشبو و معطر بنام پوپل.
=فَوَّقَ-
تَفْوِيقًا [فوق] هُ على قومِهِ: او را بر قوم خود برترى داد،- السَّهْمَ: نوك تير را دو پهلو و شكافته كرد.
=فَوْق-
[فوق] : بالا، اين كلمه ظرف مكان و زمان است مانند (الكِتابُ فوق المنضدة»:
كتاب روى ميز است و «اقَمْتُ فَوْقَ شَهرٍ» :
بيش از يكماه در آنجا ماندم و نيز دلالت بر اضافه و فُزونى دارد مانند «العَشْرةُ فَوْقَ التِّسعة» : يعنى عدد ده بيش از نُه است، و به