-وَشْيًا و شِيَةً [وشي] الثوبَ: جامه را رنگ آميزى و نقش و نگار كرد،- الْكَلَامَ:
دروغ گفت،- وَشْيًا و وِشَايَةً بهِ الَى المَلِك او الحاكم: از او در نزد شاه يا حاكم بد گوئى و سخن چينى كرد.
تَوْشِيَةً [وشي] هُ ثوبًا: جامه بر او پوشانيد،- الثّوبَ: جامه را رنگ آميزى و نقش و نگار كرد،- الْكَلامَ: دروغ گفت.
=الوَشَّاء-
[وشي] : مبالغه از (الواشِي) است، آنكه جامه هاى ابريشمى و نگارين به فروش رساند.
=الوُشاة-
[وشي] : جمع (الوَاشِي) است، آنها كه سكّه طلا ضرب ميزنند.
=الوُشَاح-
ج وُشُح و أَوْشِحَة و وَشائِح: مرادف (الوِشاح) همانند گردن بند است.
=الوِشَاح-
گردن بندى است از پارچه پهن كه بر روى آن جواهر نصب شده و زن بر گردن و يا سينه خود حمايل مى كند، ج وُشح و أَوْشِحَة و وَشَائِح؛ و از اين گونه است نشان پهن كه بعنوان مدال تهيه مى شود، همچنين واژه (الوِشَاح) بمعناى شمشير و كمان است، «ذو الوِشَاح» : نام شمشير عمر بن الخطاب بوده است.
=الوِشَاحَة-
شمشير.
=وَشَجَ-
-وَشْجًا تِ الأَغصانُ: شاخه هاى درخت درهم پيچيده شد،- مَحْمَلَهُ: محمل را بست و استوار كرد تا چيزى از آن بر زمين نيفتد.
=وَشَّجَ-
تَوْشِيجًا [وشج] مَحْمَلَهُ: محمل خود را بست و محكم كرد تا چيزى از آن بر زمين نيفتد،- اللّهُ قرابَتهُ بكم: خداوند قرابت و خويشاوندى او را با شما بهم پيوست،- اللّهُ بَيْنَ الْقَوم: خداوند ميان آن قوم سازش و دوستى برقرار كرد.
=وَشَّحَ-
تَوْشِيحًا [وشح] هُ: بر او حمايل بست.
=الوَشْحاء-
ماده بز سياه رنگ كه داراى نشانه هاى سفيد باشد.
=وَشَرَ-
-وَشْرًا أَسنانَهُ: دندانهاى خود را صاف و تيز كرد،- الخَشَبَة بِالْمِنشار: چوب را با اره بريد.
=وَشظَ-
-وَشْظًا العَظْمَ: پاره اى از استخوان را شكست،- الْفأسَ: در ميان سوراخ دسته چكش چوب قرار داد تا محكم شود،- القومُ الينا: آن گروه اندك بما پيوستند.
=وَشَعَ-
-وَشْعًا الشي ءَ: آن چيز را درهم آميخت،- وَشْعًا و وُشُوعًا الْجَبَلَ وَ فيه: بالاى كوه رفت و به قله رسيد.
=وَشَّعَ-
تَوْشِيعًا [وشع] القطنَ: پنبه را پس از زدن پيچيده و كلاف كرد،- الشّي ءُ في الشّي ءِ:
چيزى در آن چيز داخل شد،- الثّوبَ: جامه را نقش و نگار كرد،- الشّيبُ رأسَهُ: سفيدى پيرى بر روى سر او پديد آمد،- القَومُ على كَرمِهِم أو بُستانهم: دور باغ يا تاكستان خود را پرچين نهادند تا كسى به آن وارد نشود.
=الوَشْع-
مص،- ج وُشُوع: شكوفه دانه ها و سبزيجات، گياه كم در كوهستان.
=الوُشُع-
خانه عنكبوت.
=وَشَقَ-
-وَشْقًا هُ: آن را خراش داد،- هُ بالرمح: با نيزه به او طعنه زد،- اللَّحْمَ:
گوشت را تكه تكه كرد.
=وَشَّقَ-
تَوْشِيقًا [وشق] الشي ءَ: آن چيز را قطعه قطعه و توزيع كرد.
=الوَشَق-
(ح) : جانورى است درنده از تيره سنوريات كه جثه آن از يوزپلنگ كوچكتر است. و از پوست آن استفاده مى شود.
=وَشُكَ-
يَوْشُكُ وَشْكًا و وَشَاكَةً الأَمرُ: كار به سرعت انجام شد.
=وَشَّكَ-
تَوْشِيكًا [وشك] الأَمرُ: مرادف (وَشُكَ) است.
=الوُشْك-
شتاب، سرعت.
=الوَشْك-
مرادف (الوُشْك) است؛ «على وَشْكِ انْ» : نزديك بود كه ...
=الوُشْكان-
مرادف (الوُشْك) است.
=الوَشْكان-
مرادف (الوُشْك) است.
=الوِشْكان-
مرادف (الوُشْك) است.
=وَشَلَ-
-وُشُولًا: مستمند و ناتوان شد،- وَشْلًا و وَشَلَانًا الْماءُ: آب چكيد و روان شد.
=الوَشَلِ-
ج أَوْشَال: اشك كم، آبى كم كه از دامنه سنگ يا كوه برآيد، آب يا اشك بسيار، ترس و دلهره.
=وَشَمَ-
-وَشْمًا اليدَ: دست را با سوزن و رنگ خالكوبى كرد.
=وَشَّمَ-
تَوْشِيمًا [وشم] اليدَ: دست را خالكوبى كرد،- الغُصْنُ: برگ شاخه در آمد و سبز شد.
=الوَشْم-
مص،- ج وشُوم وَ وِشَام: خالكوبى، آنچه از خطها و نگار كه خالكوبى بر دست ايجاد مى كند، آغاز سبز شدن درختان.
=الوَشْمَة-
اسم مرّه از (وَشَمَ) ، يك قطره از باران.
=الوَشُوع-
گياهان كه در دامنه كوه پراكنده باشند، داروئى كه در دهان ريخته شود.
=الوَشُول-
«ناقةٌ وَشُولٌ» : ماده شتر پر شير، ماده شتر كم شير.
=الوَشْي-
[وشي] : مص،- «ج وِشَاء» :
نگار جامه، جامه هاى نگارين؛- «وشيُ السّيفِ» : پرنده شمشير.
=الوَشِيج-
همبستگى قرابت و خويشاوندى، درخت نيزه، نيزه ها؛ «تَطَاعَنُوا بِالوَشِيج» : رزمندگان با نيزه ها با هم جنگيدند.
=الوَشِيجَة-
ج وَشَائِج: ليفى است كه بوسيله آن دانه هاى درو شده را جمع كنند، مفرد (الوشائج) بمعناى رگهاى گوش است.
=الوَشِيظ-
ج أَوْشَاظ: پيرو، دنباله رو، پيمان، آنكه در ميان قومى غير از خود باشد، خسيس، مردمى كه از يك اصل و نژاد نباشند.
=الوَشِيظَة-
ج وَشَائِظ: قطعه چوبى كه با آن شكستگى قدح را ترميم كنند.
=الوَشِيع-
نقش و نگار جامه، سقف خانه يا حصير و مانند آن كه روى تيرهاى سقف گذارند. شاخه خشك درخت كه فرو افتد، پرچين كه دور باغ نصب كنند تا كسى به آن داخل نشود. جايگاه فرمانده لشكر كه بلند و مشرف بر لشكريان باشد.