فهرس الكتاب

الصفحة 1004 من 1009

=وَشَى-

-وَشْيًا و شِيَةً [وشي] الثوبَ: جامه را رنگ آميزى و نقش و نگار كرد،- الْكَلَامَ:

دروغ گفت،- وَشْيًا و وِشَايَةً بهِ الَى المَلِك او الحاكم: از او در نزد شاه يا حاكم بد گوئى و سخن چينى كرد.

=وَشَّى-

تَوْشِيَةً [وشي] هُ ثوبًا: جامه بر او پوشانيد،- الثّوبَ: جامه را رنگ آميزى و نقش و نگار كرد،- الْكَلامَ: دروغ گفت.

=الوَشَّاء-

[وشي] : مبالغه از (الواشِي) است، آنكه جامه هاى ابريشمى و نگارين به فروش رساند.

=الوُشاة-

[وشي] : جمع (الوَاشِي) است، آنها كه سكّه طلا ضرب ميزنند.

=الوُشَاح-

ج وُشُح و أَوْشِحَة و وَشائِح: مرادف (الوِشاح) همانند گردن بند است.

=الوِشَاح-

گردن بندى است از پارچه پهن كه بر روى آن جواهر نصب شده و زن بر گردن و يا سينه خود حمايل مى كند، ج وُشح و أَوْشِحَة و وَشَائِح؛ و از اين گونه است نشان پهن كه بعنوان مدال تهيه مى شود، همچنين واژه (الوِشَاح) بمعناى شمشير و كمان است، «ذو الوِشَاح» : نام شمشير عمر بن الخطاب بوده است.

=الوِشَاحَة-

شمشير.

=وَشَجَ-

-وَشْجًا تِ الأَغصانُ: شاخه هاى درخت درهم پيچيده شد،- مَحْمَلَهُ: محمل را بست و استوار كرد تا چيزى از آن بر زمين نيفتد.

=وَشَّجَ-

تَوْشِيجًا [وشج] مَحْمَلَهُ: محمل خود را بست و محكم كرد تا چيزى از آن بر زمين نيفتد،- اللّهُ قرابَتهُ بكم: خداوند قرابت و خويشاوندى او را با شما بهم پيوست،- اللّهُ بَيْنَ الْقَوم: خداوند ميان آن قوم سازش و دوستى برقرار كرد.

=وَشَّحَ-

تَوْشِيحًا [وشح] هُ: بر او حمايل بست.

=الوَشْحاء-

ماده بز سياه رنگ كه داراى نشانه هاى سفيد باشد.

=وَشَرَ-

-وَشْرًا أَسنانَهُ: دندانهاى خود را صاف و تيز كرد،- الخَشَبَة بِالْمِنشار: چوب را با اره بريد.

=وَشظَ-

-وَشْظًا العَظْمَ: پاره اى از استخوان را شكست،- الْفأسَ: در ميان سوراخ دسته چكش چوب قرار داد تا محكم شود،- القومُ الينا: آن گروه اندك بما پيوستند.

=وَشَعَ-

-وَشْعًا الشي ءَ: آن چيز را درهم آميخت،- وَشْعًا و وُشُوعًا الْجَبَلَ وَ فيه: بالاى كوه رفت و به قله رسيد.

=وَشَّعَ-

تَوْشِيعًا [وشع] القطنَ: پنبه را پس از زدن پيچيده و كلاف كرد،- الشّي ءُ في الشّي ءِ:

چيزى در آن چيز داخل شد،- الثّوبَ: جامه را نقش و نگار كرد،- الشّيبُ رأسَهُ: سفيدى پيرى بر روى سر او پديد آمد،- القَومُ على كَرمِهِم أو بُستانهم: دور باغ يا تاكستان خود را پرچين نهادند تا كسى به آن وارد نشود.

=الوَشْع-

مص،- ج وُشُوع: شكوفه دانه ها و سبزيجات، گياه كم در كوهستان.

=الوُشُع-

خانه عنكبوت.

=وَشَقَ-

-وَشْقًا هُ: آن را خراش داد،- هُ بالرمح: با نيزه به او طعنه زد،- اللَّحْمَ:

گوشت را تكه تكه كرد.

=وَشَّقَ-

تَوْشِيقًا [وشق] الشي ءَ: آن چيز را قطعه قطعه و توزيع كرد.

=الوَشَق-

(ح) : جانورى است درنده از تيره سنوريات كه جثه آن از يوزپلنگ كوچكتر است. و از پوست آن استفاده مى شود.

=وَشُكَ-

يَوْشُكُ وَشْكًا و وَشَاكَةً الأَمرُ: كار به سرعت انجام شد.

=وَشَّكَ-

تَوْشِيكًا [وشك] الأَمرُ: مرادف (وَشُكَ) است.

=الوُشْك-

شتاب، سرعت.

=الوَشْك-

مرادف (الوُشْك) است؛ «على وَشْكِ انْ» : نزديك بود كه ...

=الوُشْكان-

مرادف (الوُشْك) است.

=الوَشْكان-

مرادف (الوُشْك) است.

=الوِشْكان-

مرادف (الوُشْك) است.

=وَشَلَ-

-وُشُولًا: مستمند و ناتوان شد،- وَشْلًا و وَشَلَانًا الْماءُ: آب چكيد و روان شد.

=الوَشَلِ-

ج أَوْشَال: اشك كم، آبى كم كه از دامنه سنگ يا كوه برآيد، آب يا اشك بسيار، ترس و دلهره.

=وَشَمَ-

-وَشْمًا اليدَ: دست را با سوزن و رنگ خالكوبى كرد.

=وَشَّمَ-

تَوْشِيمًا [وشم] اليدَ: دست را خالكوبى كرد،- الغُصْنُ: برگ شاخه در آمد و سبز شد.

=الوَشْم-

مص،- ج وشُوم وَ وِشَام: خالكوبى، آنچه از خطها و نگار كه خالكوبى بر دست ايجاد مى كند، آغاز سبز شدن درختان.

=الوَشْمَة-

اسم مرّه از (وَشَمَ) ، يك قطره از باران.

=الوَشُوع-

گياهان كه در دامنه كوه پراكنده باشند، داروئى كه در دهان ريخته شود.

=الوَشُول-

«ناقةٌ وَشُولٌ» : ماده شتر پر شير، ماده شتر كم شير.

=الوَشْي-

[وشي] : مص،- «ج وِشَاء» :

نگار جامه، جامه هاى نگارين؛- «وشيُ السّيفِ» : پرنده شمشير.

=الوَشِيج-

همبستگى قرابت و خويشاوندى، درخت نيزه، نيزه ها؛ «تَطَاعَنُوا بِالوَشِيج» : رزمندگان با نيزه ها با هم جنگيدند.

=الوَشِيجَة-

ج وَشَائِج: ليفى است كه بوسيله آن دانه هاى درو شده را جمع كنند، مفرد (الوشائج) بمعناى رگهاى گوش است.

=الوَشِيظ-

ج أَوْشَاظ: پيرو، دنباله رو، پيمان، آنكه در ميان قومى غير از خود باشد، خسيس، مردمى كه از يك اصل و نژاد نباشند.

=الوَشِيظَة-

ج وَشَائِظ: قطعه چوبى كه با آن شكستگى قدح را ترميم كنند.

=الوَشِيع-

نقش و نگار جامه، سقف خانه يا حصير و مانند آن كه روى تيرهاى سقف گذارند. شاخه خشك درخت كه فرو افتد، پرچين كه دور باغ نصب كنند تا كسى به آن داخل نشود. جايگاه فرمانده لشكر كه بلند و مشرف بر لشكريان باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت