تَغَذِّيًا [غذو] : غذا خورد.
=تَغَرَّبَ-
تَغَرُّبًا [غرب] : از كشورش خارج شد، با غير از فاميل ازدواج كرد، از سوى مغرب آمد.
=تَغَرَّدَ-
تَغَرُّدًا [غرد] الطائرُ: پرنده آواز داد و چه چه زد.
=تَغَرَّرَ-
تَغَرُّرًا [غرّ] الفرسُ: آن اسب پيشانى سفيد شد.
=تَغَرَّضَ-
تَغَرُّضًا [غرض] الغصنُ: شاخه ى درخت تا شد و شكست ولى جدا نشد.
=تَغَرْغَرَ-
تَغَرْغُرًا [غرغر] بالماءِ أو الدواءِ: آب يا دارو را در گلوى خود غرغره كرد؛ «تَغَرْغَرَتِ العينُ بالدّمع» : چشم پر از اشك شد ولى روان نگرديد.
=تَغَرَّفَ-
تَغَرُّفًا [غرف] هُ: هر چه را كه با خود داشت از وى گرفت.
=تَغَرَّمَ-
تَغَرُّمًا [غرم] : غرامت را تحمل كرد و پرداخت.
=التَّغْرِيز-
ج تَغَارِيز [غرز] : نهال خرما را از جايش برداشتن و بجاى ديگر كاشتن.
=تَغَزَّلَ-
تَغَزُّلًا [غزل] فلانٌ: فلانى با تكلّف عشق ورزيد.
=تَغَشَّى-
تَغَشِّيًا [غشي] بثوبهِ: جامه ى خود را پوشيد،- هُ الأمرُ: آن امر بر او پوشيده شد.
=تَغَشَّمَ-
تَغَشُّمًا [غشم] هُ: بر او ستم كرد.
=تَغَضَّبَ-
تَغَضُّبًا [غضب] عليهِ: بر او خشم گرفت.
=تَغَضَّرَ-
تَغَضُّرًا [غضر] عنهُ: از او روى گردانيد، عدول كرد.
=تَغَضَّنَ-
تَغَضُّنًا [غضن] : خميده و ترنجيده و پر چين و چروك شد.
=تَغَطَّى-
تَغَطيًا [غطو] : خود را پوشانيد، پنهان شد.
=تَغَطْرَسَ-
تَغَطْرُسًا [غطرس] : تكبر كرد، تبختر و فخرفروشى كرد؛ «تَغَطْرَسَ في مِشيَتِهِ» : در راه رفتن تبختر كرد، خشمناك شد، بخيل شد.
=تَغَطْرَفَ-
تَغَطْرُفًا [غطرف] : با ناز و تكبر راه رفت، تكبر كرد.
=التَّغْطِيَة-
[غطو] : مص؛ «تَغْطِيَةُ انْباءِ المؤْتمِر» :
كنفرانس محرمانه كه مذاكرات در آن بطورِ محرمانه بوده و افشا نمى شود.
=التَّغْطِيسَ-
[غطس] عند المسيحيين: در نزد مسيحيان يكى از غسلهاى عماد است و دو نوع ديگر آن (السَّكْب) و (الرَّشّ) است.
=تَغَفَّلَ-
تَغَفُّلًا [غفل] هُ: از روى عمد منتظر غفلت او شد.
=تَغَلَّى-
تَغَلِّيًا [غلي] : آن مرد خود را با عطر غاليه خوشبو كرد.
=تَغَلَّبَ-
تَغَلُّبًا [غلب] على البلد: با زور شهر را تصرّف كرد،- على المَصَائب: بر سختيها چيره شد،- عليه النعاسُ: چرت بر او غلبه كرد و نتوانست با آن مقاومت كند.
=تَغَلْغَلَ-
تَغَلْغُلًا [غلغل] : در راه خود شتابيد،- في الشّي ءِ: در آن چيز داخل شد.
=تَغَلَّفَ-
تَغَلُّفًا [غلف] : آن چيز در غلاف شد،- الرَّجُلُ: آن مرد ريش خود را با عطر غاليه خوشبوى كرد.
=تَغَلَّلَ-
تَغَلُّلًا [غلّ] في الشي ءِ: داخل آن چيز شد.
=تَغَمَّى-
تَغَمِّيًا [غمي] تِ المرأة: آن زن خراميد و زيبائى خود را نشان داد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=التَّغْمَاض-
[غمض] : بستن پلكهاى چشم، خواب.
=تَغَمَّدَ-
تَغَمُّدًا [غمد] هُ: روى آنرا پوشانيد،- هُ اللّه برحمتِه: خداوند او را در پوشش رحمت خود قرار دهد،- الإناءَ: ظرف را پر كرد.
=تَغَمَّرَ-
تَغَمُّرًا [غمر] : بر گونه هاى خود سرخاب ماليد.
=تَغَمَّطَ-
تَغَمُّطًا [غمط] عليه الترابُ: او را زير خاك كرد تا كشته شد.
=تَغَمْغَمَ-
تَغَمْغُمًا [غمغم] الغريقُ تحت الماء: آنكه در آب غرق شده صدا كرد،- الرّجُلُ: آن مرد سخن خود را آشكار نكرد.
=تَغَنَّى-
تَغَنِّيًا [غني] : آن مرد توانگر شد،- بالمرأةِ و بِالشِّعْر و بِفُلان: به آن زن يا شعر يا فلانى عشق ورزيد و آواز خواند،- تِ المرأةُ: آن زن ازدواج كرد.
=تَغَنْدَرَ-
تَغَنْدُرًا [غندر] تِ المرأَةُ: آن زن با ناز و تبختر راه رفت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=تَغَنَّمَ-
تَغَنُّمًا [غنم] الشي ءَ: آن چيز را غنيمت شمرد، آن چيز را غنيمت گرفت،- فلانٌ: فلانى به غنيمت رسيد.
=تَغَوَّرَ-
تَغَوُّرًا [غور] : به زمين پست درآمد،- ظاهرُ الْعَيْنِ: چشم به گودى افتاد.
=تَغَوَّلَ-
تَغَوُّلًا [غول] تِ الأرضُ بفلانٍ: آن زمين فلانى را نابود و گمراه كرد،- تِ الغِيلَانُ القومَ: غولها آن قوم را گمراه كردند،- تِ المرأةُ: آن زن دو رو و متلوّن شد،- الأَمْرُ: آن كار دگرگون شد.
=تَغَيَّبَ-
تَغَيُّبًا [غيب] عنهُ: از او پنهان يا ناپديد شد.
=تَغَيَّرَ-
تَغَيُّرًا [غير] : دگرگون شد، تبديل يا تغيير يافت.
=تَغَيَّضَ-
تَغَيُّضًا [غيض] الماءُ: آب كم شد يا به زمين فرو رفت،- الثَّمَنُ: نرخ پائين آمد.
=تَغَيَّظَ-
تَغَيُّظًا [غيظ] : خشمگين شد،- الحَرُّ: گرما سخت شد.
=تَغَيَّلَ-
تَغَيُّلًا [غيل] القومُ: اموال آن قوم بسيار شد،- تِ الشجَرَةُ: شاخه هاى درخت بهم پيچيدند.
=تَغَيَّمَ-
تَغَيُّمًا [غيم] تِ السماءُ: آسمان ابرى شد.
=تَفَّ-
-تَفًّا: آب دهان انداخت.
=التُّفّ-
ج تِفَفَة: چركى ناخن؛ «تُفًّا لكَ» :
چركين و دور باشى؛ «تُفٍّ لكَ» مترادف (تُفًّا لكَ) است.
=تَفَاءَلَ-
تَفَاؤُلًا [فأل] بهِ: به او فال خوب زد.
اين واژه ضد (تَشَاءَمَ) است.
=تَفَاتَى-
تَفَاتِيًا [فتو] : جوانمردى داشت، جوانمرد شد،- القومُ الى العالِم: آن قوم براى محاكمه بنزد عالم رفتند و از او فتوى خواستند.