فهرس الكتاب

الصفحة 260 من 1009

=تَغَذَّى-

تَغَذِّيًا [غذو] : غذا خورد.

=تَغَرَّبَ-

تَغَرُّبًا [غرب] : از كشورش خارج شد، با غير از فاميل ازدواج كرد، از سوى مغرب آمد.

=تَغَرَّدَ-

تَغَرُّدًا [غرد] الطائرُ: پرنده آواز داد و چه چه زد.

=تَغَرَّرَ-

تَغَرُّرًا [غرّ] الفرسُ: آن اسب پيشانى سفيد شد.

=تَغَرَّضَ-

تَغَرُّضًا [غرض] الغصنُ: شاخه ى درخت تا شد و شكست ولى جدا نشد.

=تَغَرْغَرَ-

تَغَرْغُرًا [غرغر] بالماءِ أو الدواءِ: آب يا دارو را در گلوى خود غرغره كرد؛ «تَغَرْغَرَتِ العينُ بالدّمع» : چشم پر از اشك شد ولى روان نگرديد.

=تَغَرَّفَ-

تَغَرُّفًا [غرف] هُ: هر چه را كه با خود داشت از وى گرفت.

=تَغَرَّمَ-

تَغَرُّمًا [غرم] : غرامت را تحمل كرد و پرداخت.

=التَّغْرِيز-

ج تَغَارِيز [غرز] : نهال خرما را از جايش برداشتن و بجاى ديگر كاشتن.

=تَغَزَّلَ-

تَغَزُّلًا [غزل] فلانٌ: فلانى با تكلّف عشق ورزيد.

=تَغَشَّى-

تَغَشِّيًا [غشي] بثوبهِ: جامه ى خود را پوشيد،- هُ الأمرُ: آن امر بر او پوشيده شد.

=تَغَشَّمَ-

تَغَشُّمًا [غشم] هُ: بر او ستم كرد.

=تَغَضَّبَ-

تَغَضُّبًا [غضب] عليهِ: بر او خشم گرفت.

=تَغَضَّرَ-

تَغَضُّرًا [غضر] عنهُ: از او روى گردانيد، عدول كرد.

=تَغَضَّنَ-

تَغَضُّنًا [غضن] : خميده و ترنجيده و پر چين و چروك شد.

=تَغَطَّى-

تَغَطيًا [غطو] : خود را پوشانيد، پنهان شد.

=تَغَطْرَسَ-

تَغَطْرُسًا [غطرس] : تكبر كرد، تبختر و فخرفروشى كرد؛ «تَغَطْرَسَ في مِشيَتِهِ» : در راه رفتن تبختر كرد، خشمناك شد، بخيل شد.

=تَغَطْرَفَ-

تَغَطْرُفًا [غطرف] : با ناز و تكبر راه رفت، تكبر كرد.

=التَّغْطِيَة-

[غطو] : مص؛ «تَغْطِيَةُ انْباءِ المؤْتمِر» :

كنفرانس محرمانه كه مذاكرات در آن بطورِ محرمانه بوده و افشا نمى شود.

=التَّغْطِيسَ-

[غطس] عند المسيحيين: در نزد مسيحيان يكى از غسلهاى عماد است و دو نوع ديگر آن (السَّكْب) و (الرَّشّ) است.

=تَغَفَّلَ-

تَغَفُّلًا [غفل] هُ: از روى عمد منتظر غفلت او شد.

=تَغَلَّى-

تَغَلِّيًا [غلي] : آن مرد خود را با عطر غاليه خوشبو كرد.

=تَغَلَّبَ-

تَغَلُّبًا [غلب] على البلد: با زور شهر را تصرّف كرد،- على المَصَائب: بر سختيها چيره شد،- عليه النعاسُ: چرت بر او غلبه كرد و نتوانست با آن مقاومت كند.

=تَغَلْغَلَ-

تَغَلْغُلًا [غلغل] : در راه خود شتابيد،- في الشّي ءِ: در آن چيز داخل شد.

=تَغَلَّفَ-

تَغَلُّفًا [غلف] : آن چيز در غلاف شد،- الرَّجُلُ: آن مرد ريش خود را با عطر غاليه خوشبوى كرد.

=تَغَلَّلَ-

تَغَلُّلًا [غلّ] في الشي ءِ: داخل آن چيز شد.

=تَغَمَّى-

تَغَمِّيًا [غمي] تِ المرأة: آن زن خراميد و زيبائى خود را نشان داد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=التَّغْمَاض-

[غمض] : بستن پلكهاى چشم، خواب.

=تَغَمَّدَ-

تَغَمُّدًا [غمد] هُ: روى آنرا پوشانيد،- هُ اللّه برحمتِه: خداوند او را در پوشش رحمت خود قرار دهد،- الإناءَ: ظرف را پر كرد.

=تَغَمَّرَ-

تَغَمُّرًا [غمر] : بر گونه هاى خود سرخاب ماليد.

=تَغَمَّطَ-

تَغَمُّطًا [غمط] عليه الترابُ: او را زير خاك كرد تا كشته شد.

=تَغَمْغَمَ-

تَغَمْغُمًا [غمغم] الغريقُ تحت الماء: آنكه در آب غرق شده صدا كرد،- الرّجُلُ: آن مرد سخن خود را آشكار نكرد.

=تَغَنَّى-

تَغَنِّيًا [غني] : آن مرد توانگر شد،- بالمرأةِ و بِالشِّعْر و بِفُلان: به آن زن يا شعر يا فلانى عشق ورزيد و آواز خواند،- تِ المرأةُ: آن زن ازدواج كرد.

=تَغَنْدَرَ-

تَغَنْدُرًا [غندر] تِ المرأَةُ: آن زن با ناز و تبختر راه رفت. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَغَنَّمَ-

تَغَنُّمًا [غنم] الشي ءَ: آن چيز را غنيمت شمرد، آن چيز را غنيمت گرفت،- فلانٌ: فلانى به غنيمت رسيد.

=تَغَوَّرَ-

تَغَوُّرًا [غور] : به زمين پست درآمد،- ظاهرُ الْعَيْنِ: چشم به گودى افتاد.

=تَغَوَّلَ-

تَغَوُّلًا [غول] تِ الأرضُ بفلانٍ: آن زمين فلانى را نابود و گمراه كرد،- تِ الغِيلَانُ القومَ: غولها آن قوم را گمراه كردند،- تِ المرأةُ: آن زن دو رو و متلوّن شد،- الأَمْرُ: آن كار دگرگون شد.

=تَغَيَّبَ-

تَغَيُّبًا [غيب] عنهُ: از او پنهان يا ناپديد شد.

=تَغَيَّرَ-

تَغَيُّرًا [غير] : دگرگون شد، تبديل يا تغيير يافت.

=تَغَيَّضَ-

تَغَيُّضًا [غيض] الماءُ: آب كم شد يا به زمين فرو رفت،- الثَّمَنُ: نرخ پائين آمد.

=تَغَيَّظَ-

تَغَيُّظًا [غيظ] : خشمگين شد،- الحَرُّ: گرما سخت شد.

=تَغَيَّلَ-

تَغَيُّلًا [غيل] القومُ: اموال آن قوم بسيار شد،- تِ الشجَرَةُ: شاخه هاى درخت بهم پيچيدند.

=تَغَيَّمَ-

تَغَيُّمًا [غيم] تِ السماءُ: آسمان ابرى شد.

=تَفَّ-

-تَفًّا: آب دهان انداخت.

=التُّفّ-

ج تِفَفَة: چركى ناخن؛ «تُفًّا لكَ» :

چركين و دور باشى؛ «تُفٍّ لكَ» مترادف (تُفًّا لكَ) است.

=تَفَاءَلَ-

تَفَاؤُلًا [فأل] بهِ: به او فال خوب زد.

اين واژه ضد (تَشَاءَمَ) است.

=تَفَاتَى-

تَفَاتِيًا [فتو] : جوانمردى داشت، جوانمرد شد،- القومُ الى العالِم: آن قوم براى محاكمه بنزد عالم رفتند و از او فتوى خواستند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت