(ن) : گياه سُعد كه از تيره ى سُعديهاست و نوعى از آن داراى پيازى خوردنى است.
ج أَسْعُد و سُعُود: خوشبختى، نيكبختى، اين واژه ضد (النَّحْس) است.
=السُّعْدَان-
اسم است براى (الإسْعَاد) بمعناى شادمانى.
=السَّعْدان-
(ن) : گياهى است خاردار كه از بهترين علف آذوقه ى شتر است،- (ح) :
ميمون يا بوزينه.
=السُّعْدِيَّات-
تيره ى گياهانى است يك فلقه كه معمولًا در اماكن نمناك مى رويد.
=سَعَرَ-
-سَعْرًا النارَ: آتش را بر افروخت،- القَوْمَ بِالنَّبْلِ: آن قوم را با تير سوزانيد و رنج و عذاب داد،- القَومَ شَرًّا: در ميان آن قوم شر بپا كرد،- اللَيْلَ بِالمطيّ:
همه شب را با ستور راه پيمود،- تِ النَّاقة في سَيْرها: ماده شتر در راه پيمودن شتاب كرد،- البَعيرُ الإبلَ بِجَرَبِه: آن شتر بيمارى جرب خود را به شتران ديگر سرايت داد.
=سَعَّرَ-
تَسْعِيرًا النارَ: آتش را برافروخت،- الشي ءَ: براى آن چيز نرخ تعيين كرد،- القَومُ: آن قوم با نرخى معين توافق كردند.
=السُّعْر-
گرما، گرسنگى سخت.
=السَّعْر-
مص؛ «رَمْيٌ سَعْرٌ» : تير اندازى سخت.
=السِّعْر-
ج أَسْعَار: قيمت، بها، ارزش.
=السَّعَر-
رنگى كه مايل به سياهى باشد.
=السَّعْرَاء-
مؤنث (الأَسْعَر) است.
=السُّعْرَة-
رنگى كه به سياهى مايل باشد،- (ف) : واحد سنجش دما يا گرمى است.
=السَّعْرَة-
آغاز هر كارى و تندى آن، سرفه.
=سَعَطَ-
-سَعْطًا هُ الدواءَ: دارو را به درون بينى او ريخت.
=سَعَّطَ-
تَسْعِيطًا هُ الدواءَ: دارو را به درون بينى او ريخت.
=سَعَفَ-
-سَعْفًا هُ بحاجتهِ: نيازمندى او را برآورد.
=سَعِفَ-
-سَعَفًا: اطراف انگشتان او شكاف برداشت و ريشه دوانيد.
=سُعِفَ-
سر و صورت او زخم شد و قُرحه بيرون زد.
=السَّعْف-
كالا، مرد پست و فرومايه.
=السَّعَف-
ج سُعُوف: جهاز عروس- متاع خانه، شاخه ى نخل،- (طب) : گونه اى بيمارى است بسان پيسى كه در دهان شتران پديد آيد.
=السَّعْفَة-
(طب) : قُرحه هائى است كه در سر و صورت پديد آيد.
=السَّعَفَ ة-
يك شاخه ى درخت نخل خرما.
=سَعَلَ-
-سُعَالًا و سُعْلَةً: سرفه كرد.
=السِّعْلَى-
ج سَعَالَى و سِعْلَيَات: مترادف (السِّعْلَاة) است.
=السِّعْلَاء-
ج سَعَالَى و سِعْلَيَات: مترادف (السِّعْلاة) است.
=السِّعْلَاة-
ج سَعَالَى و سِعْلَيَات: غول، غول ماده.
=السُّعُود-
مص؛ «سُعُودُ النجومِ» (فك) : شامل ده ستاره ى آسمانى است كه بهر يك از آنها (سَعْد) گفته مى شود.
=السَّعُور-
«ناقةٌ سَعُورٌ» : ماده شتر تندرو.
=السَّعُوط-
داروئى كه در بينى ريزند، نرمه ى توتون كه آنرا بداخل بينى كشند و در زبان متداول به آن (العَطُوس) گويند، انفيه.
=السَّعِيد-
ج سُعَدَاء: سعادتمند. ضد (الشقِيّ) است.
=السَّعِير-
ج سُعُر: شعله ى آتش.
=السَّغَاب-
گرسنگى.
=سَغَبَ-
-سَغْبًا و سُغُوبًا و سَغَبًا و سَغَابَةً و مَسْغَبَةً:
گرسنه شد.
=سَغِبَ-
-سَغْبًا و سُغُوبًا و سَغَبًا و سَغَابَةً و مَسْغَبَةً:
گرسنه شد.
=السَّغِب-
ج سِغَاب: مرد گرسنه.
=السَّغْبَى-
ج سِغَاب: زن گرسنه. اين واژه مؤنث (السَّغْبَان) نيز مى باشد.
=السَّغْبَان-
ج سِغَاب: مرد گرسنه.
=سَغْسَغَ-
سَغْسَغَةً [سغسغ] رأسَهُ بِالدّهنِ: سر خود را روغن مالى كرد و با دو دست خود آنرا مالش داد تا روغن در آن نفوذ كند،- الدّهنَ في رأسِهِ: زير موى سر خود را آغشته به روغن كرد.
=سَفَّ-
-سَفًّا [سفّ] الدواءَ أو السويقَ و نحوَهما:
دارو يا آرد و مانند آنها را پاكيزه و دست نخورده گرفت،-- سَفيفًا المَاءَ: آب بسيار نوشيد ولى سيراب نشد،- الطَائِرُ اوِ السَّحابُ:
پرنده يا ابر به زمين نزديك شد،- الخُوصَ:
فرش بوريا را از برگ خرما بافت.
=السُّفّ-
(ح) : مار باريك و درازى است كه در ميان سنگها و روى شنها مى جهد عرب در گذشته عقيده داشت كه اين مار مي پرد. نامهاى ديگر آن (الفَفَّازة و الطَّفَّارة) است.
=السِّفّ-
(ح) : مترادف (السفّ) است.
=سَفَا-
-سُفُوًّا [سفو] : در راه رفتن يا پريدن شتاب كرد.
=سَفَى-
-سَفْيًا [سفي] تِ الريحُ الترابَ: باد خاك را پخش كرد يا با خود برد.
=السَّفَا-
[سفو] : كم موئى بالاى پيشانى، خاك، لاغرى، هر درختى كه خار دارد.
=السَّفَى-
[سفي] : آنچه را كه باد با خود مى برد يا منتقل مى كند.
=السَّفَاة-
[سفو] : واحد (السَّفا) : يك درخت خاردار است.
=السِّفَاح-
مص: زِنا؛ «بينَهم سِفَاحٌ» : در ميان آنها جنگ و خونريزى است.
=السَّفَّاح-
آنكه بسيار خون ريزد، بسيار بخشنده، فصيح و توانا بر سخن.
=السِّفَار-
ج أَسْفِرَة و سُفْر و سَفَائِر: پاره آهن يا چرم يا نخ كه براى مهار بر بينى شتر بندند. اين ابزار بسان (الحَكَمَة) براى مهار كردن اسب است.
=السُّفَارة-
خاكروبه يا زباله.
=السَّفَارة-
آشتى دادن ميان قوم، منصب و مقام سفير، خانه ى سفير يا محلّ سفارت، سفارتخانه.