است.
بالبناء على الكسر: «جَمَادِ له» : اين واژه نفرينى است كه بر شخص بخيل گفته مى شود يعنى همچنان زندگى او جامد باشد.
=جُمَادَى-
[جمد] : چشمى كه اشك ندارد؛ «عينٌ جُمَادَى» : چشم بى اشك،- ج جُمَادَيَات الاولى و الآخرة: دو ماه پنجم و ششم از سال قمرى، جمادى الاول و جمادى الثانى.
=الجُمَار-
«جاءَ القومُ جُمَارًا» : آن قوم همگى آمدند.
=الجَمَار-
گروه يا جماعت، گروهى كه گرد هم آمده باشند.
=الجِمَار-
جمع (الجَمْرَة) است؛ «جِمَارُ الحَجّ» :
سنگريزه ها كه با آن حاجيان در مناسك حج در مِنَى پرتاب مى كنند.
=الجُمَّار-
ج جُمَّارَات: مغز درخت خُرما.
=جَمَارى و جَمَارَى-
بالتَّنْوين و بدونهِ [جمر] :
به معناى (أَجمَع) است؛ «جاءَ القومُ جَمَارى» :
همه آن قوم آمدند.
=الجَمَّاز-
اسب يا ستور كه با گامهاى تند و سريع بدود.
=الجِمَاع-
مص؛ «جِماعُ الشي ءِ» : همه آن چيز؛ «قدْرٌ جِمَاعٌ» : ديگِ بزرگ.
=الجَمَاعَات-
جمع (الجَمَاعة) است؛ «جاؤوا جَمَاعاتٍ وَ أَفْرادًا» : آن قوم گروه گروه و افراد آمدند،- (ع ح) : دفاتر حساب و معاملات و ماليات.
=الجِمَاعَات-
(ع ح) : مترادف (الجَمَاعَات) است.
=الجَمَاعَة-
ج جَمَاعات: گروهى از مردم. اين واژه بر حيوانات نيز اطلاق مى شود؛ «جَمَاعَةُ النحل» : گروه زنبوران.
=الجَمَاعِيَّة-
از مذاهب اجتماعى است كه پيروان آن معتقدند مشكلات جامعه حل نمى شود مگر آنكه تمام وسايل انتاج بطور مشترك در ميان مردم باشد (كولَّكْتيفيسم) .
=الجَمَال-
مص، زيبائى؛ «عِلْمُ الجَمَالِ» :
دانش زيباشناسى و آنچه كه باعث ايجاد زيبائى و احساسات مى شود.
=الجُمَّال-
مترادف (الجَميل) است، زيباترين زيبايان.
=الجَمَّال-
ج جَمَّالَة: دارنده شتران يا ساربان آنها.
=الجَمَالِيَّة-
دانش زيباشناسى است.
=الجُمَام-
[جمّ] : آنچه بر سر پيمانه اضافه باشد؛ «جُمَامُ القَدَحِ ماءً» : قَدَحِ پُر از آب.
=الجَمَام-
[جمّ] : مترادف (الجُمام) است.
=الجِمَام-
[جمّ] : مترادف (الجُمام) است.
=الجَمَّام-
هر چيز پُر، كَيل يا پيمانه كه پُر باشد.
=الجُمّان-
مُرواريد. اين واژه فارسى است.
=الجَمَّان-
مترادف (الجمّام) است.
=الجُمَانَة-
واحد (الجُمان) است.
=الجُمَّانِيّ-
[جمّ] : آنكه موى سر او بسيار باشد.
=الجُمَّة-
ج جُمَم: بيشترين هر چيز، مجتمع موى سر.
=الجَمَّة-
ج جِمَام: چاه پُر از آب، آب چاه؛ «استَقِ مِنْ جَمَّة البئر» : از آب فراوان چاه بنوش، بيشترين هر چيزى؛ «فوائِدُ جَمَّة» :
فوائد بسيار.
=جَمْجَمَ-
جَمْجَمَةً الكلامَ: سخن را آشكار نگفت.
=الجُمْجُمَة-
ج جَمَاجمِ (ع ا) : استخوانهاى سَر كه عبارتند از: هشت قطعه استخوان پيوسته به هم، جمجمه.
=جَمَحَ-
-جَمْحًا و جِمَاحًا و جُمُوحًا الفرسُ: اسب سوار خود را با تاخت بُرد، دشوار و پيچيده شد،- تِ المرأَةُ زوجَها: زن شوهر خود را رها كرد و به خانه خانواده خود رفت.
=جَمَدَ-
-جَمْدًا و جُمُودًا الماءُ: آب يخ بست،- الدمُ: خون خشكيد،- حقَّه على فلانٍ: حق او بر فلانى واجب شد،- تْ يَدُه: بخيل شد،- تْ عينُهُ: اشك چشم او بند آمد.
=جَمَّدَ-
تَجْمِيدًا هُ: آن چيز را منجمد كرد،- الأَموالَ المَنقولةَ (ت) : اموال منقول را به بانك سپرد.
=الجُمْد-
زمين سِفت و بلند.
=الجَمْد-
مترادف (الجُمْد) است، آب يخ بسته، يخ؛ «دَرَجةُ الجَمْدِ» : درجه انجماد كه آب يخ بندد.
=الجُمُد-
زمين سِفت و بلند
الجَمَد-
مترادف (الجَمْد) است.
=جَمَرَ-
-جَمْرًا القومُ على أمرٍ: آن قوم بر سر كارى گرد آمدند و به هم پيوستند.
=جَمَّرَ-
تَجْمِيرًا تِ المرأَةُ شعرَها: آن زن موى سَرِ خود را به پُشت سر بافت و بَست.
=الجَمْر-
آتش روشن؛ «كانَ على أَحَرَّ مِنَ الجَمْرِ» : در موضع سختى قرار گرفت، با شكيبائى تمام منتظر شد.
=الجَمْرَة-
ج جَمَرَات و جِمَار: يك گُلِ آتش، ريگ، هر گروهى كه به هم پيوندند و با هم اتحاد كنند،- (طب) : دُمَل يا التهابى كه در پوست يا بافتهاى زير آن ايجاد شود.
=الجُمْرُك-
ج جَمَارِك (ت) : گمرك، اداره گمرك. اين واژه فارسى است و عربى آن (مَكس) است؛ «رَسْمُ الجُمْرُك» : عوارض گمركى.
=الْجُمْرُكيّ-
آنچه كه ويژه گمرك باشد؛ «الاتّحادُ الجُمْرُكىّ» : پيمان تجارى و بازرگانى ميان دو دولت يا بيشتر درباره واردات و صادرات.
=جَمَزَ-
-جَمْزًا: دويد و شتاب كرد،- هُ: او را مَسْخَره كرد.
=الجَمَزَى-
گونه اى دويدن با شتاب است؛ «حمارٌ جَمَزَى» : الاغى كه به سرعت راه رود.
=الجُمْزَة-
ج جُمَز (ز) : جوانه گياه كه در آن دانه باشد.
=جَمَعَ-
-جَمْعًا المتفَرِّقَ: چيزهاى پراكنده را به هم پيوست،- شَمْلَ القطيعِ: گَلّه را جمع آورى كرد،- البَرَاعَةَ مِنْ أَطرافها: در كارهاى خود برترى يافت،- الأَعدادَ (ع ح) :
اعداد را يكجا جمع كرد.
=جُمِعَ-
تِ الجُمْعةُ: نماز جُمعه بر پا شد.
=جَمَّعَ-
تَجْمِيعًا: جمع آورى كرد. تشديد در اين واژه براى مبالغه است،- المُسْلِمُ: